عماد افروغ با تأکید بر پیوند میان «حق» و «تکلیف» گفت: نمیتوان از حق سخن گفت، بدون اینکه به تکلیف پرداخت و بالعکس. وی جنگافروزی آمریکا و متحدانش را فاقد توجیهات فلسفی، نظری و حقمحورانه دانست و تأکید کرد که این اقدامات، در صورت برخورداری از هرگونه توجیه نظری، بیشتر ریشه در منافع استکباری و صهیونیستی دارد.
عماد افروغ، پژوهشگر و جامعهشناس کشورمان، در گفتوگو با خبرنگار خبرگزاری مهر، درباره نسبت حق و تکلیف در مورد انسان گفت: یکی از سختترین و پرچالشترین پرسشهایی که به نوبه خود موجب طرح دیدگاههای مختلف ذیل فلسفه سیاسی شده، همین بحث حق و تکلیف است. هرچه به دوران جدید نزدیکتر میشویم، آشنایی تفصیلیتر و خودآگاهانهتر نسبت به مفهوم حق در فرایند رشد فکری بشری بیشتر میشود.
وی افزود: همواره مضمون حق مطرح بوده و تمام درگیریها و منازعاتی که در تاریخ بشر صورت گرفته است، مستقیم و غیرمستقیم، خودآگاه و ناخودآگاه، ناظر به همین مضمون است. منتها اینکه ما به این نتیجه برسیم که بشر هم حق دارد و باب مستقل نظری و اندیشهای برای آن باز کنیم، یک پدیده نوین است که در غرب شکل گرفته است، اما این به این معنی نیست که توجه به مضمون یا حتی واژه آن در غرب یا در اسلام سابقه ندارد؛ خیر، بلکه به این معنی است که این مفهوم به صورت جدی و آشکار در دوران جدید در دستور کار قرار گرفته است و این یک امتیاز برای غرب مدرن، به ویژه پس از رنسانس و اصلاحات دینی، محسوب میشود.
این استاد دانشگاه تصریح کرد: اما باید به دو نکته توجه کنیم؛ یکی ریشههای جامعهشناختی ـ سیاسی پیدایش این مفهوم و دیگری ملزومات و مبانی این مفهوم. به لحاظ جامعهشناختی ـ سیاسی، اگر کلیسا آنگونه رفتار نمیکرد و نگاه تکلیفمدارانه صرف و به دور از حقمداری را در دستور کار خود قرار نمیداد، شاید چنین اتفاقی در غرب رخ نمیداد. در واقع، بشر به لحاظ طغیانی که در مواجهه با تکلیفگرایی قرون وسطایی از خود بروز میدهد، به مفهوم حق میرسد؛ یعنی این مفهوم ریشههای جامعهشناختی دارد، نه ریشههای صرفاً نظری و فلسفی.
افروغ یادآور شد: اگر بشر غربی یک مفهومشناسی عمیق و دقیق از حق میکرد، متوجه چند نکته میشد. البته به مرور متوجه برخی نکات شده است، اما هنوز در جاهایی لنگ میزند. آنان هنوز کاملاً متوجه نشدهاند که نمیشود برای بشر حقی قائل شد، مگر اینکه برای او غایتی قائل شویم و این نسبت حق و غایت از بستر مفهومی به نام «ذات» میگذرد. یعنی بشر در صورتی میتواند واجد حق باشد که واجد ذاتی، ولو ذات منبسطی، باشد. پس نگاه ذاتزدا و غایتزدا نمیتواند نسبت خوبی با مفهوم حق برقرار کند. آیا میتوان از ذات بگوییم اما از خالق ذات نگوییم و آیا میشود از اصل و تکیهگاه دم نزد و از ذاتی دفاع کرد و به تبع از حقی گفت؟
وی افزود: پس آنهایی که در بستری از خدازدایی، صحبت از حق انسان میکنند، به تبع نمیتوانند صحبتی از ذات کنند و بالمآل نمیتوانند سخنی از حق بگویند و این حق پا در هوا میماند. حتی اگر شما حق را به ذات انسان برگردانید، اما این ذات تکیهگاهی به اسم خدا نداشته باشد، نمیتواند توجیه و تداوم داشته باشد. چرا از اومانیزمی که میخواهد از حق انسان بگوید، نهیلیزم زاده میشود؟ و چرا از مدرنیزمی که میخواهد از مفهوم ترقی و پیشرفت با تکیه بر انسان و خرد انسان و نوعی آزادی انسان دم بزند، یکباره به تعبیر پستمدرنها، قاتل انسان سر درمیآورد؟ به تعبیر پستمدرنها، مدرنیزم یا اومانیزم خدا را کشت و ما هم انسان را کشتیم؛ و نتیجه آن خداکشی، این انسانکشی است.
این جامعهشناس تصریح کرد: ما نمیتوانیم بدون تکیه به خدا از انسان و حق او دم بزنیم. در اینجا نیز داستان نسبت حق و تکلیف وجود دارد. حق انسان با تکلیف او در برابر خدا معنادار و موجه میشود. اما حالا آیا میتوانیم بدون توجه به حق انسان، در ساحت معرفتشناسی و فلسفه سیاسی، و نه ساحت وجودی، از خدا دم بزنیم؟ کلیسا و قرون وسطی به قیمت نفی انسان از خدا دم زد و با آن واکنش افراطی روبهرو شد. پس ما اگر میخواهیم دم از خدا بزنیم، نباید انسان را فراموش کنیم.
وی ادامه داد: در بستر آموزههای اسلامی، خدا و انسان یک رابطه متقارن دارند؛ چقدر زیبا استاد مطهری میگوید: آن کسی که درد انسان دارد، درد خدا هم دارد و آنکه درد خدا دارد، درد انسان هم دارد؛ یعنی «من عرف نفسه فقد عرف ربه». قرآن نیز در سوره حشر میفرماید: به مانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند، خدا هم آنها را اسیر خودفراموشی کرد. چقدر زیبا قرآن داستان غرب را میگوید؛ میفرماید خدا را فراموش کردند تا خودشان را اثبات کنند و خداوند آنها را دچار خودفراموشی کرد.
افروغ با بیان اینکه غرب به قیمت نفی خدا از خودش دم زد، اما خودش هم فراموش شد، گفت: البته معتقدم که غرب امروز متوجه شده است که دردش کجاست و باید به خدا روی بیاورد. ولی ریشه این جهل را باید در کلیسا و نزاعهای کلیسایی جستوجو کرد که آنقدر تکلیفگرایانه به انسان نگریست تا انسان را به واکنش وادار کرد. اما راه گریز از این اومانیزم افراطی و خرد خودبنیاد، در واقع یک نوع خداگرایی منهای انسان نیست، بلکه توجه به این رابطه متقارن خدا و انسان است و اگر این مسئله درک شود، مبدأ و منشأ رابطه حق و تکلیف به دست میآید؛ یعنی انسانی که میخواهد از حقش بگوید، باید به تکلیفش هم توجه داشته باشد.
وی افزود: ولی این تکلیف لایههای متعدد دارد و زیرینترین لایه این است که باید خداگرایانه دم از حق انسان بزند و یادش نرود که اگر میخواهد از حقی دفاع کند، حتماً تکلیفی در قبال خدا دارد و تا به خدا وصل نشود، نمیتواند از حق خود بگوید یا از حق دیگران بگوید و از آن دفاع کند؛ به تعبیر حافظ: «من از آن روز که در بند توام آزادم». ممکن است بگویید این مسئله در عرفان ماست؛ خیر. من متفکری در غرب سراغ دارم که میگوید تا متصل به خدا نشوی، آزاد نمیشوی و تا آزاد نشوی نمیتوانی خود را تغییر دهی و تا نتوانی خود را تغییر دهی، نمیتوانی دیگری و جهانی را تغییر دهی و این زیرینترین لایه است.
افروغ یادآور شد: خب، تو یک انسان متصل به خدا هستی، پس تکلیف داری که از حق الهی خودت دفاع کنی. خب این حق چیست؟ یعنی زیر بار زور و ظلم نروی. در قبال حق دیگری هم وظیفه داری. حالا این حق زوایای مختلف دارد که بستگی به هستیشناسی ما دارد و بین هستیشناسی و حق یک رابطه است و هستیشناسی نیز ابعاد فردی، جامعهای، گروهی، جهانی و… دارد که بستگی به هرکدام از این هستیها، حقهای مختلف تعریف میشود و البته این مفهوم بدون اتکایی به نام خدا توجیه نمیشود.
وی ادامه داد: این مطالبی که گفتم در ساحت فیلسوفان و اندیشهورزان است که حتی مادیگراترین افرادی که در سده بیستم شناخته میشدند، امروز دم از خدا و معنویت و عرفان میزنند. مادیگراترین افرادی که در محافل فلسفی به تفکرات ماتریالیستی معروف هستند، به این معنا رسیدند که این ماده یک امر مشروط است و باید یک شرط بلاشرط داشته باشد که آن خداست و باید یک جهت داشته باشد که آن جهت خداست؛ یعنی ساختار غایی عالم خداست و مبدأ عالم هم خداست و چه زیبا از خدا شروع شد و به خدا ختم شد و در این بین یک حرکت و شدنی برای انسان قائل میشوند و این شدن بدون ذات هم امکانپذیر نیست.
وی با بیان اینکه مفهوم حق با تکلیف پیوند خورده است، افزود: نمیتوان از حق گفت بدون اینکه به تکلیف پرداخت و بالعکس و همان تعبیر حضرت امیرالمؤمنین(ع) که فرمود: بدان که حق طرفینی است. وقتی بحث طرفینی به میان میآید، پای مسئولیت به میان میآید و هر چیزی که میخواهد ناظر به حق باشد، تکلیفی دارد.
افروغ در تشریح دیدگاههای مختلف در مورد حق و تکلیف گفت: لیبرالها چون فقط به فرد اصالت میدهند، عقلانیتشان هم عقلانیت فردی است، لذا صرفاً عقلشان دائرمدار حق و تکلیف فردی است و اینجا دعواها زیاد است. خیلی از لیبرالها سعی کردند از دل این نگاه فردگرایانه منفعتجویانه، یک نوع اخلاق متوجه دیگری را هم بیرون بکشند، اما با مخالفتهایی روبهرو شدند؛ مثلاً متفکری به نام «استربا»، نویسنده کتاب «عدالت برای اینجا و هماکنون»، با چالشهایی روبهرو شده است، بر این مبنا که به سادگی نمیتوان عدالت یا اخلاق را با مفهوم عقلانیت حسابگرایانه فردی گره زد.
وی افزود: اگر واقعاً اخلاق و عدالت میخواهیم، باید توجه به دیگری باشد و این توجه به دیگری کردن الزاماً با عقلانیت حسابگرایانه و فردگرایانه سازگار نیست؛ یعنی «نوعدوستی» با لذتگرایی سازگار نیست و اگر در ابتدا یک تفکر دیگرگرایانه نداشته باشی، نمیتوانی از اخلاق و عدالت بگویی. در برابر اینها سوسیالیستها هستند که اصلاً فرد را به حساب نمیآوردند و جمع برای آنها اهمیت دارد و به تبع، حقشان جامعهای تعریف میشود و فرد نادیده گرفته میشود و البته نگاههای سومی هم شکل گرفته است که هم فرد و هم جامعه را اصیل میشمارد.
وی در پاسخ به این سؤال که آیا شرایط ناگوار امروز جامعه جهانی، بهویژه جنگها، بیشتر بر اساس نگاه حقمحور انسان غربی نیست؟ گفت: اولاً نباید با مسئله ساده برخورد کرد و لایههای تو در تو را ندید. وقتی میگوییم که غرب در مباحث فلسفی و نظری خود به تدریج متوجه خدا میشود، منظور اندیشمندان و فیلسوفان غرب است، نه صاحبان قدرت.
افروغ ادامه داد: نکته دیگر اینکه مردم عامه و تودهها هیچگاه غربی به معنای مصطلح نشدند که حالا بخواهند از غربی شدن خارج شوند. درست است صاحبان قدرت آنها را سوار موج و بالا و پایین میکنند، اما اینطور نیست که ما فکر کنیم الزاماً تمام کسانی که در غرب زندگی میکنند، لیبرال یا قدرتطلب و یا مثلاً منفعتجو هستند؛ خیر. محافل علمی و آکادمیک که بیشتر با مفاهیم سروکار دارند و به نقد دیدگاههای نظری میپردازند، به سمت معنویت و خدا روی آوردهاند و البته صاحبان قدرت اتفاقاً ممکن است سوءاستفاده هم بکنند و بگویند حالا که خدا برگشته است، ما هم به نام خدا مثلاً به فلان کشور حمله میکنیم و در واقع به هر بهانهای انگیزههای منفعتجویانه خود را تسریع میبخشند.
این استاد دانشگاه تأکید کرد: این وضعیتی که برای جهان اسلام اتفاق افتاده است، به خود جهان اسلام برمیگردد. چه بلایی بر سر جهان اسلام آمده که اینقدر متشتت است و فرصت را فراهم کرده تا «دیگری» ـ که از جنس دین هم نیست ـ به خودش اجازه دهد و بیاید در سرنوشت یک جامعه اسلامی دخالت کند؟
وی افزود: اگر جهان اسلام متحد بود و خودش به مسائل خود سامان میداد و اگر خود متوجه مفهوم حق و تکلیف میبود و صرفاً نگاه متحجرانه و سلفیگرایانه و به دور از خدا و انسان نداشت و اگر سران کشورهای اسلامی متوجه منافع و مصالح ملتهای خود بودند و سرسپرده نبودند و یک عقبه فلسفی و عقلی را برای خود سامان میدادند، یا عبرتی از گذشته میگرفتند، داستان به اینجا کشیده میشد؟! هماکنون در جوامع اسلامی از چه تفکری آسیب میبینیم؟ آیا از تفکر معتزله یا اصولیگری در جامعه شیعی آسیب میبینیم یا از تفکر اشعریگری، وهابیگری و سلفیگری و تفکر اخباری؟ ما اگر به مسائل عقلی توجه میکردیم و از تاریخ اسلام عبرت میگرفتیم و به آموزههای اصیل اسلامی تن میدادیم، شاهد این حوادث ناگوار نبودیم و مایه تأسف است که با وجود بسترهای بسیار مهیا و مناسب برای ایجاد وحدت مسلمین، شاهد تفرقه هستیم.
افروغ افزود: درست است که اگر ضعفی در جهان اسلام است، این توجیهی برای حمله نیست، اما اگر مقاومت و سد محکمی وجود داشت، آنها هیچگاه اجازه حمله به خود میدادند؟ آمریکا با چه مجوزی میخواهد این حمله به سوریه را ترتیب دهد؟ چه کسی این مجوز را به او میدهد؟ خودشان یک غائلهای را ایجاد میکنند و بعد که به نتیجه نمیرسند، غائله دیگری را تعریف میکنند و ترتیب میدهند.
وی ادامه داد: البته اگر روزنهای در سوریه نبود، هیچگاه این غائله ایجاد نمیشد. اگر سوریه خود به مفهوم حق توجه میکرد و اگر حق شهروندان برای او مهم بود، امروز از همان روزنه نمیخورد و بستر مستعدی برای مانور سلفیها فراهم نمیشد و الا سلفی چه کارش به عقل و حقوق انسانی و شهروندی؟ اصولاً آدم سلفی که تفکر ندارد و فقط به دنبال یکسری توجیهات القائی است که از بالا به او تزریق کنند و آنها را اینگونه بار آوردهاند.
وی با بیان اینکه نظام سرمایهداری با نوع عملکردی که در جهان دارد به دنبال نجات خود از تضادهای ذاتیاش است، افزود: در جهان کنونی، نظام سرمایهداری به دنبال یکجانبهگرایی و یکپارچه کردن عالم است و میخواهد از این طریق خود را از تضادهای ذاتیاش نجات دهد. چون نظام سرمایهداری سه تضاد ریشهای و کهن دارد ـ شاید هم زیادتر شده باشد ـ؛ یکی تضاد سود و نیاز است، یعنی سود سرمایهدار با نیاز مردم سازگار نیست. یکی تضاد مبنا و بنا است، یعنی ناسازگاری دولت حداقلی با سیاستهای امپریالیستی جهانگستره، و تضاد دیگر، خودویرانگری خرد خودبنیاد است. اگر خرد، خدابنیاد بود، خودویرانگر و ویرانگر نبود.
افروغ اضافه کرد: به نظر میرسد این جنگها و درگیریها صبغه مذهبی هم دارد؛ نه جنگ بین ادیان، بلکه جنگ سرمایهداری انسانسوز و خداگریز علیه مذهب حقگرای خدابنیاد و معنویتگرا.
وی با اشاره به نگاه انتقادی متفکران غرب نسبت به نظام سرمایهداری گفت: همین آقای استربا در کتاب «فلسفه سیاسی و اجتماعی» خود به فلسفه جنگساز و فلسفه صلحساز اشاره میکند و میگوید تاکنون فلسفه جنگساز حاکم بوده است و باید به سمت فلسفه صلحساز برویم. خب، این فرد به عنوان یک لیبرال، دم از فلسفه صلحساز میزند، اما شما به عنوان منادیان لیبرالیسم، جنگی را ایجاد میکنید که با مبانی و توجیهات متفکران اصلی خودتان هم در ظاهر ناسازگار است.
این جامعهشناس جنگافروزی آمریکا و متحدان اروپاییاش به کشورهایی چون افغانستان و عراق را فاقد توجیهات فلسفی، تئوریک و حقمحورانه دانست و گفت: رفتار آنها توجیهات فلسفی و نظری ندارد و اگر هم داشته باشد، بهانه است و بیشتر توجیهات منفعتطلبانه، استکباری و صهیونیستی دارد.
افروغ افزود: شاید توجیهات تئوریک دستوپا کنند، اما قابل پذیرش نیست و عمل بسیاری از استراتژیستهای آمریکا و در پوشش روشنفکری، مثل فوکویاما و هانتینگتون، در نامه ۵۸ نفر معروف که جنگ علیه عراق را توجیه کردند، بسیار شرمآور بود و حداقل در ظاهر با لعاب آزادیخواهی و حقوق بشر ناسازگار است. اما منظور من از این سخنان، مربوط به فیلسوفان آزاداندیشی است که خودشان مخالف جدی سیاستهای نظام سرمایهداری و جاهطلبانه هستند. در کنار آن روشنفکرانی که توجیهاتشان در حمایت از سیاستهای نظام سرمایهداری ننگآور است، ما افرادی مثل چامسکی یا مرحوم ادوارد سعید را هم داریم.
افروغ در پایان، وضعیت فعلی در منطقه را ناشی از عدم وحدت خواند و گفت: هرچه میکشیم از عدم اتحاد جهان اسلام است. اگر وحدت بود و اگر تفکر عقلانی و فلسفی بود، این وقایع بر جهان اسلام نمیرفت و من معتقدم آنچه بر سر مرسی در مصر آمد، به خاطر تفکر اخباری و سلفی او بود و اگر «مُرسی» تفکر فلسفی و عقلانی میداشت، کار به اینجاها کشیده نمیشد.
وی ادامه داد: الحمدلله انقلاب اسلامی ایران دارای صبغه و سابقه فلسفی پررنگ صدرایی و دلالتهای ناثنویتگرایانه و دیالکتیک آن است که توجه به آن میتواند رهگشای بسیاری از مسائل جهان اسلام و کشور باشد.
این خبر 1 شهریور 1392 با شماره خبر 2119804 منتشر شد.