دکتر عماد افروغ از جمله اندیشمندان پرکار و فعالی بود که در میدان نظر و عمل، حضوری پررنگ داشت و هیچ گاه در عرصه های مختلف علوم انسانی، پشت انقلاب و انقلابیون را خالی نکرد. افروغ نخبه ریاضی بود که قدم به علوم انسانی و جامعهشناسی گذاشت؛ جامعهشناسی بود که فیلسوف شد؛ فیلسوفی بود که سیاستمدار شد و سیاستمداری بود که حکیم الهی شد. به جرأت میتوان بهترین راوی سیر زندگی وی را همسری دانست که در تمام سالهای زندگی در کنارش بوده است؛ وی در مقام شناخت همسر خود، ما را به جمله کوتاهی که روی قبر ایشان و به دستخط خودشان نوشته شده، ارجاع داد: «معبودا، سپاس تو را که در طول عمرم، همواره خود را به من نشان دادی و نام و یادت ذکر زبان و قلبم بود. در این زندگی، خوب زیستم، هرچه قرار بود و تو به من الهام کردی نوشتم و با توفیقات تو نانوشتهای ندارم. در کمال رضایت و سبّحکنان به سویت پرمیکشم. به همین امید به سویت پرواز میکنم: و تو شکارچی لحظهها هستی، باشد که در زندگی ما نیز لحظاتی برای شکار وجود داشته باشد.» در ادامه متن مصاحبه اختصاصی دیدهبان اندیشه با خانم زهرا کاظمپورفرد همسر مرحوم عماد افروغ را از نظر میگذرانیم.
حقیقتیابی بینالملی
*همه انسانها در زندگی خود به دنبال حقیقت هستند و سعادت خودشان را در رسیدن به آن میبینند. دکتر عماد افروغ هم از جمله افرادی بودند که هیچگاه از جستجوی حقیقت در عرصههای مختلف خسته نشده و بیوقفه برایش تلاش میکردند. تا آنجایی که اطلاع داریم، مرحوم افروغ در عرصه علمی، تطورات و مراحل مختلفی را طی کرده و رشتههای گوناگونی را تجربه کرده بود؛ به نظر شما چرا روح ناآرام استاد، در یک رشته مستقر نمیشد؟
بسمالله الرحمن الرحیم؛ همان طور که گفتید انسانها در جستجوی حقیقت هستند، ولی باز این حقیقتگرایی در انسانها درجاتی دارد؛ اکثر انسانها اسیر روزمرگی هستند و پا را از زندگی طبیعی چندان فراتر نمیگذارند، بسیار اندک هستند انسانهای دغدغهمندی که آرام و قرار ندارند و زندگی و مواهب این دنیا، آنان را راضی نمیکند و همواره در جستجوی گمشده خویش میگردند. حال این گمشده خود را در هر جا که فکر میکنند راحتتر و زودتر پیدا میکنند، به همانجا میروند. طبیعی است که شرایط زندگی و تحصیل و شغل در ایجاد و دوام و بقای این روحیه بسیار مؤثر است؛ دکتر افروغ در رشته ریاضی دیپلم گرفتند و حتی در دوره دبیرستان هم برای رسیدن به شرایط ایدهآل، چند مدرسه عوض کردند و برای سالهای آخر در دبیرستان رازی که در رشته ریاضی قوی بودند، تحصیل کردند؛ بعد از دیپلم برای ادامه تحصیل در رشتههای مهندسی به انگلستان رفتند؛ برای ورود به رشته مهندسی لازم بود که دوره دوساله پیشدانشگاهی که عمدتا دروس ریاضی بود را بگذرانند و ایشان توانست این دوره را نه ماهه با نمرات بسیار عالی به پایان برساند. به همین خاطر از طرف مسئولان دانشگاه به ایشان پیشنهاد انتخاب رشته ریاضی و عضویت در انجمن نخبگان ریاضی داده شد.
به هر حال ایشان پس از گذراندن یکی دو ترم در رشته مهندسی،تغییر رشته داده و به دنبال همان گمشده، رشته جامعهشناسی را انتخاب می کنند. سپس با شروع اعتراضات مردمی علیه رژیم پهلوی به ایران آمده و مدتی در کنار مردم ایران در تظاهرات علیه رژیم ستمشاهی شرکت میکنند. مجددا به انگلستان برگشته و برای فراگیری آموزش نظامی،با مشکلات فراوان از طریق سوریه راهی لبنان میشوند و مدتی در اردوگاههای جنبش امل و فتح، آموزشهای نظامی را فرامیگیرند تا در صورت نیاز بتوانند به پیروزی انقلاب اسلامی کمک کنند. خوشبختانه انقلاب اسلامی برخلاف انتظار همگان، خیلی زود به پیروزی رسید و ایشان با خیالی آسوده پس از پیروزی انقلاب اسلامی مجدداً راهی انگلستان و مشغول ادامه تحصیل میشوند؛ اما در سال 1359 به دلیل پشتیبانی از دانشجویان مسلمان انقلابی جلوی سفارت آمریکا در انگلستان تحصن میکنند و در آنجا دستگیر و 45 روز زندانی میشوند که 17روز آن با اعتصاب غذا همراه بوده و چند بار هم در زندان دادگاهی و محاکمه میشوند. آقای دکتر سعید زیباکلام و آقای عباس سلیمینمین به خوبی شرایط آن روزها را میدانند. ایشان به خاطر تسلط بیشتر به زبان انگلیسی سخنگوی گروه دانشجویان بازداشتشده و زندانی در انگلیس بودند.در انگلیس، قبل از انقلاب، گروه های مختلف از جمله گروه های چپ مارکسیستی و مجاهدین خلق، سعی در جذب ایشان داشتند، نشریات و کتب خود را در اختیار ایشان گذاشته و جلسات متعددی با ایشان برقرار میکردند که بحمدلله با هوش سرشار و البته بیشتر از آن عنایات الهی، موفق به جذب نشده و ایشان پس از خواندن جزوات و کتب، ایرادات خود را نوشته و تحویل واسط میدهند و حتی یک بار، نیمه شب با الهام درونی از محلشان بیرون آمده و سرگردان در میدانی قدم میزدند که به صورتی معجزهآسا با خانوادهای ایرانی که بسیار مؤمن و متعهد و انقلابی بودند، آشنا شده که ایشان را به منزل خود میبرند و تا مدتها بعد با هم ارتباط خانوادگی داشتیم.
بعد از اخراج از انگلیس هم ایشان، به دلیل همان روحیه دفاع از مظلوم، علیرغم پیشنهادات شغلی بسیار بالا در وزارت خارجه و وزارت نیرو و صداوسیما، داوطلبانه راهی سیستان و بلوچستان میشوند و به صورت داوطلبانه و بدون دریافت حقوق در دبیرستانها و مراکز فرهنگی به فعالیت شبانهروزی مشغول میشوند. یک سال بعد برای ازدواج به زادگاهشان شیراز برگشته و در دانشگاه شیراز ادامه تحصیل میدهند.
تعجیل در فرصتسازی
*ظاهرا آقای دکتر در برههای راهی شهر قم شده و تحصیل دروس حوزوی را در پیش گرفتند؛ این تغییر جهت از علوم دانشگاهی به حوزوی را متأثر از چه هدف و انگیزهای میدانید؟
همان روح ناآرام و جستجوگر حقیقت در وجود ایشان باعث شد همزمان با تحصیل در دانشگاه و با هماهنگی دانشگاه، برای تحصیل علوم حوزوی و پاسخ به شبهات، به حوزه علمیه قم رفت و آمد کنند. این ایام مصادف با جنگ تحمیلی هم بود و ایشان در اکثر عملیاتها هم شرکت داشتند یعنی جنب و جوش و پشتکار و تلاش ایشان، لحظهای وقفه نداشت؛ حتی ایشان بعضی دروس حوزوی را هم به صورت جداگانه و خصوصی نزد اساتیدی همچون حجتالاسلام شیخ موحد و حجتالاسلام زبرجد به صورت کامل تمام کردند، یعنی کار هفتساله را یکساله انجام دادند. ایشان در همه کارها عجله داشتند و همیشه میگفتند فرصت کم است و وقت تنگ؛ بنابراین از تمامی لحظات و فرصتها نهایت استفاده را میبردند.
وحدت در کثرت
*بسیاری از کارشناسان در تفسیر اندیشه ایشان به معنویت و مبانی الهی موجود در آن اشاره میکنند؛ شما اگر بخواهید شاکله اندیشه همسرتان را تبیین کنید، از چه مؤلفهای سخن میگویید؟
ایشان از دوران کودکی روحیه مذهبی بالایی داشتند؛ از همان دوران اهل نماز و روزه و شرکت در محافل مذهبی بودند. طبیعی بود که با ظهور انقلاب اسلامی به سرعت جذب شوند و برای کمک به انقلاب و پیشبرد اهداف امام خمینی(ره) و نشر اندیشههای ایشان سر از پا نشناسند. به نظر من مهمترین مولفه اندیشه ایشان، توحید و عشق شدید به خداست تا جایی که با شنیدن نام خدا همیشه منقلب شده و اشک میریختند و حتی در همین اواخر یکبار در حالی که به شدت گریه میکردند، گفتند: خدایا من به استناد آیه قرآنت که مؤمنین وقتی یاد خدا میکنند «وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ»(انفال/2) میشوند، ادعای ایمان میکنم.
ایشان انقلاب اسلامی را انقلاب صدرایی هم مینامیدند و معتقد بودند امام خمینی(ره)، ملهم از اندیشه ملاصدرا، به انقلاب اسلامی رسیدند. بحمدلله وحدت وجود و اتصال به خدا و خدا را منشأ و مبدأ و مقصد دانستن، و وحدت در عین کثرت ملاصدرا، به همه آثار دکتر افروغ هم رنگ و بوی خدایی داده است.
خادم مخدومین
*به اعتراف تاریخ، مرحوم افروغ در اکثر سالهای عمر خود در اجتماع حضور داشته و در نهادهای مختلف علمی، سیاسی و فرهنگی فعالیت کردهاند؛ اصرار ایشان بر حضور فعال در عرصههای مختلف اجتماعی به خاطر چه بود؟ نشده بود که از این حضور خسته شوند؟
تمام فعالیتهای زندگی آقای دکتر که بیان کردم، از تغییر رشته از رشته مهندسی به علوم انسانی و اجتماعی خاصه جامعهشناسی، مطالعه دانشگاهی و حوزوی، حضور در جبهه(دفاع مقدس)، شرکت در تمامی عرصههای اجتماعی، حتی حضور در مجلس شورای اسلامی، همه و همه به خاطر این بود که تلاشی در جهت نشر معارف دینی و انقلابی با استفاده از اندوختههای خود داشته باشند و گرهای از مشکلات مردم که نه به صورت شعاری، بلکه به صورت عملی آنها را مخدوم میدانستند، نه خادم، بگشایند. هر جا میرفتند با طرح و برنامه بود، از مدتها قبل روی آن مسأله تأمل میکردند، مطالعه میکردند و در نهایت با یک طرح و برنامه کامل ورود میکردند. به شهادت بسیاری از کسانی که با ایشان جلسات مشترکی داشتند، گفتار ایشان در جلسات جهت را عوض میکرد و منطق و استدلال ایشان در دفاع از پیشنهادات و طرحشان، نظرات افراد حاضر را تغییر میداد و در نهایت به تصویب میرسید، اما متأسفانه در اکثر مواقع اجرا نمیشد، به همین دلیل میگفتند گوش شنوایی وجود ندارد و حتی در بعضی جلسات، وقتی نهایت تلاش خود را برای اجراییشدن طرحهایشان انجام میدادند ولی از مسئولین ارادهای مبنی بر عمل نمیدیدند، از رفتن به آن جلسات علیرغم درخواستهای مکرر خودداری میکردند، استدلالشان هم این بود که این، یعنی استفاده ابزاری از من، برای اینکه بگویند فلانی هم در جلسات ما هست و تصمیمات ما، نظر ایشان هم هست.

اسپند روی آتش
*مهمترین بخش بحث ما امروز مربوط به چندسال انتهایی عمر ایشان که با بیماری تلاقی پیدا کرده بود، است. در مورد این سالها برایمان بگویید.
ایشان یکبار به من گفتند: اگر کسی کتاب فریادهای خاموش(روزنگاشت تنهایی) مرا بخواند، متوجه میشود که من به دنبال گمشدهای هستم، این گمشده، گاهی میآمد ولی دوباره میرفت، ولی از زمانی که به این بیماری مبتلا شدم، درهایی به روی من باز شده و حقایقی را میبینم که حاضر نیستم با چیز دیگری عوض کنم، حتی اگر بهدستآوردن سلامتیام به قیمت از دستدادن آن حال باشد، حاضر نیستم، آن حال را از دست دهم. در اینکه چه چیزی میدیدند و چه حالاتی برایشان حاصل شده بود، نمیدانم اما رقت قلب خاصی پیدا کرده بودند؛ همیشه با شنیدن نام خدا و دیدن تصاویر و فیلمهای شهیدان، آه مظلومان و مسائل این چنینی، ناراحت میشدند و اکثر مواقع گریه میکردند، اما در این مدت بیماری این رقت قلب بسیار بیشتر شده و حتی شانههایشان میلرزید و به مثل «اسپند روی آتش بودند و میگفتند امام علی(ع) با دیدن مشکلات مردم مثل اسپند روی آتش بود، من تعجب میکنم از مسئولی که ظلم را میبیند، اما هیچ تغییری در او حاصل نمیشود. منشأ حال شخصی ایشان خصوصا در این دوره را نمیدانم، ولی فکر میکنم شاکربودن و ناامیدنشدن و تسلیم و رضا در برابر این بیماری، باعث شد که پاداشی خاص به ایشان تعلق گیرد که همان حال عجیبی بود که این قدر دلچسب و شیرین بود که حاضر نبودند آنرا با سلامتی عوض کنند.

درونگرای پرجنب و جوش
*طبیعی است که بیماری ایشان در خلوتگزینیشان تأثیر بسزایی داشته است؛ اما سؤال اینجاست این حالی که تفسیرش کردید، تا چه اندازه در بهخلوتکشاندن این شخصیت اجتماعی و پرجنب و جوش، تأثیر داشت؟
نه! خلوتگزینی به این معنایی که مورد نظر شماست، یعنی اینکه گوشه عزلت بگزینند، در آقای دکتر وجود نداشت حتی تا آخرین روزهای زندگی؛ یعنی در واقع بیماری هم نتوانست ایشان را از فعالیت سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و علمی باز دارد. همواره دغدغه اسلام و ایران، جامعه و مردم را داشت.
در مجموع خودشان انسان درونگرایی بودند و تنهایی را بسیار دوست داشتند، چون بسیار اهل تأمل و تفکر بودند و تنهایی برای این گونه افراد موهبت است. مواقعی اتفاق میافتاد که برای مطالعه کتابهای سنگین و انجام کارهای علمی مهم به منزل ما در منطقه لفور در استان مازندران میرفتند و به خاطر اینکه پسر آخرمان در منزل تنها بود، من در تهران میماندم و ایشان خودشان میرفتند و …، تنهایی و خلوت از این نوع داشتند، اما هیچ وقت منفعل و گوشه عزلتنشین نبودند، هر جا که لازم میدیدند و احتمال تأثیر میدادند، شرکت میکردند.
یادم هست در چند جلسه با پمپ شیمیدرمانی که به ایشان وصل بود، در جلسات حاضر شده و نظرات خود را مطرح میکردند، حتی یکبار در بیمارستان بستری بودند، همه افراد در جلسه حضور داشتند و ایشان به صورت آنلاین از روی تخت بیمارستان، در حالی که از شدت ضعف، حرفهایشان را به سختی بیان میکردند و به قول معروف صدایشان درنمیآمد، شرکت کرده و با شور و هیجان نظرات خود را بیان کردند. (بدون اینکه متوجه شوند، فیلم کوتاهی از این لحظات گرفتم.)
مَخلص چشم و دلسیر
*این حال چه تأثیری در رفتار و اعمال ایشان ایجاد کرده بود؟ مهمتر از همه اینکه این حال چه تأثیری در نگاه ایشان به زندگی و دیگر حقایق جهان داشته است؟
خودشان بارها و بارها میگفتند که این حال باعث شادابی معنوی شده و این را ما در کلام و رفتارشان تا حد زیادی مشاهده میکردیم. ایشان همیشه دنیا را حقیر میدانستند، ولی بعد از بیماری، دنیا در منظرشان حقیرتر از قبل شده بود، بسیار ناچیز و بیارزش. درباره مرگ هم همیشه میگفتند: مرگ هدیه خداست، مرگ بهانه زندگی است ولی بعد از بیماری به مرگآگاهی کامل رسیده بود و یادم هست در جواب بعضی که در این باره از او میپرسیدند، میگفتند: کسی که با نهجالبلاغه مأنوس است، مگر از مرگ میترسد؟!
به نظرم مهمترین تغییری که بعد از بیماری برایشان حاصل شد، تشدید فوقالعاده اخلاص بود. برایشان مهم نبود که حرفهایشان به منافع چه کسانی لطمه میزند؛ اگر جایی حکم خدا را روی زمین میدیدند، دیگر سر از پا نمیشناختند، تا حرکتی انجام دهند و موانع را رفع کنند. این اخلاص طوری در وجودشان مستقر شده بود که دلشان نمیخواست از دست برود؛ حتی بسیاری از کارهای مربوط به انتشار کتابهای جدیدش را سریعتر و با انرژی زیاد انجام میداد تا این مطالب زودتر به دست علاقهمندان برسد و معضلی از جامعه را حل نماید.

آقای دکتر بحثی را در دستنوشتههای منتشرنشده خود دارند که تمایل دارم برای شرح بهتر نظرشان در این مورد برای شما بخوانم. ایشان در هفتم مهرماه 1399 مینویسند: «امروز بحثی داشتم درباره نسبت دنیا و آخرت، اینکه در نگرش دینی _ اسلامی، آیا دنیا موضوعیت دارد یا خیر؟ آیا خدای خالق و کلیم و رب عالمین میتواند طرحی برای دنیا نداشته باشد؟ آیا دنیا فقط وسیله آخرت است؟ الدنیا مزرعة الآخره، بدین معناست که مزرعهای آباد نداشته باشیم؟ آیا اگر کسی بگوید تمام ارزشهای دینی و اجتماعی برای آباد کردن دنیاست گزاف گفته است؟ اینکه نوعدوستی و همبستگی و صداقت، حسب مدنی به طبع بودن آدمی برای استقرار و تثبیت یک حیات امن و مرفه در همین عالم است، ادعایی ناموجه و نامعتبر است؟ اینکه آخرت آباد در گرو دنیای آباد است. یکبار میگوئیم فقط دنیای خود را آباد کن و تمام ارزشهای الهی و مصرح در دین را برای آبادانی همین عالم به کار گیر و به آخرت کاری نداشته باش، گونهای که پنداری آخرتی نیست، به دنبال استقرار بهشتی روی همین زمین باش. یکبار هم میگوئیم فقط به آبادانی آخرتت بیندیش و دنیا را سه طلاقه و رها کن، پنداری دنیایی نیست، اما حالت فیمابینی هم وجود دارد، اینکه آخرت آباد در گرو دنیای آباد است. شاخص آخرتآبادی، دنیای آباد است. به عبارت قرآنی، کسی که در این دنیا کور است، در آخرت هم کور است. اینکه در نهایت باید به فکر آخرت بود، نباید به معنای بیتوجهی به دنیا تفسیر و تعبیر شود. اتفاقا سرنوشت و غایت اصلی را آخرت تفسیر کردن، بزرگترین و پراهمیتترین نگاه و عامل برای تثبیت و تداوم بخشیدن به یک حیات امن و مرفه دنیایی است. اینکه مراقب اعمال و رفتارت باشی. خودخواهی مانع اصلی یک حیات مطلوب و معقول است. آدمی تفاوت و اشتراکی با سایر موجودات دارد. در نیازهای معیشتی و تولید مثل با سایر موجودات مشترک است، اما ویژگی نظری و اجتماعی خاص آدمی، تفاوتهایی برای او رقم میزند که باید متناسب و سازگار با این تفاوتها و متفاوت با سایر موجودات زندگی کند، لذا نیازهایش صرفاً مادی نیست، اجتماعی و معنوی نیز هست. باید به سرمایه اجتماعی، اعتماد و همبستگی نیز بیندیشید. ارزشهای الهی میتواند در فهرست این نیازها نیز باشند. بنابراین تفسیر این یا آن، یا دنیا یا آخرت، علاوه بر اینکه دامی ثنوی و دوگانه پیش روی انسان است، مغایر با حکمت و ربوبیت الهی است. … بشر اگر فقط وجه طبیعی و حیوانیاش بود که کمتر فریب میخورد، وجه اندیشگی و فطری انسان، دو سویه دارد، یک سویهاش تدبیر و پیشبرد اهداف آدمی است، سویه دیگرش فریبخوردگی و اغواگری اوست. اگر انسان، آدم نبود که در این حد گسترده فریب نمیخورد. …زندگی در این عالم هم موضوعیت دارد، هم طریقیت، هم هدف است، هم وسیله. اگر موضوعیت نداشت، طریقیت هم نداشت. طریقیت آخرت با آن همه عظمت و زیبایی و پاکی، بدون تغییر موضوعیت داشتن این دنیا، علاوه بر القاء یک نگرش ثنوی، حبابی بیش نیست. آخرت واقعی در گرو یک دنیای واقعی است. بنابراین دنیا، جدی است، خیلی هم جدی است، رفتار واقعی آدمیان ولو با شعارهایی خلاف آن، این را نشان میدهد. منافقانه با عالم برخورد نکنیم، صادق باشیم، چیزی نگوئیم که خلافش در عمل ما مشهود باشد.»
مسافر سوادکوه
*به نظرم مهمترین جلوه این اخلاص را هم میتوان در آن فایل تصویری مداحی ایشان برای مردم روستای لفور به عیان حس کرد؛ به نظر میرسد که محبتشان نسبت به خاندان اهل بیت(ع) نیز از همین اخلاص سرچشمه میگیرد.
ایشان معمـولاً در ایام تاسـوعا و عاشـورا بـرای مردم آنجا سـخنرانی میکردند. بعضیها میگفتند اینجا روستا است، شاید این حرفها برای مردم روستایی، سنگین باشد، ولی ایشان دقیقاً همان حرفهایی را که در جمعهای دانشجویی و محافل علمی میزدند، در آنجا هم میزدند و این اعتقاد را داشتند که مردم هم خیلی خوب میفهمند. برخی از آن سخنرانیها را در کتاب «عاشورا و رهایی» آوردند. به ائمه(ع) ارادت بسـیاری داشتند بهخصوص به حضرت علی(ع)؛ همیشه میگفتند ما مدیون این بزرگواران هستیم و باید برای نشر اندیشههایشان کاری انجام دهیم. یادم هست که یکی دو سال برای نهجالبلاغه انرژی زیادی گذاشتند و حاصلش کتاب «گزیده و حس و حالی از نهجالبلاغه» است که نشر نیستان منتشر کرد. خیلی مفتخر بودند که الحمدلله توفیق پیدا کردند و توانستند این کتاب را بنویسند. بـه امـام سجاد(ع) هم خیلی ارادت داشتند، دعای ابوحمزه ثمالی را شبهای قـدر میخواندنـد کـه متأسـفانه شـبهای قـدر امسـال نمیتوانسـتند بخوانند که من هر سـه شب در بیمارستان برایشـان خواندم. خواست خداوند بود که هر سـه شـب قـدر امسـال را درک کردند و سـحرگاه شـب بیست وسوم هم زمان با اذان صبح جان به جانآفرین تسلیم کردند.
*این گفتگو به کوشش سید حسین امامی تهیه و شهریور 1402 در مجله دیده بان اندیشه منتشر شد.