سید حسین امامی
بیش از بیست سال آشنایی، همکاری، دوستی و ارتباط نزدیک با آقای دکتر عماد افروغ، باعث شد تا برای شناخت بیشتر ابعاد علمی و شخصیتی ایشان به سراغ حجتالاسلام والمسلمین دکتر کریم خانمحمدی برویم، ایشان که صفا و مهربانی خاصی دارند، پذیرای ما شدند و بیش از یک ساعت با هم سخن گفتیم. ناگفتههایی از رفتار علمی و روشهای تدریس و برخورد با اساتید و شاگردان دکتر افروغ را برای ما بازگو کرد که برای همه جالب توجه خواهد بود. در ادامه گزارش این گفتوشنود را با هم میخوانیم.
*آقای دکتر در ابتدا خودتان را معرفی کنید و بفرمائید از چه زمانی و چطور با آقای دکتر افروغ آشنا شدید؟
بنده کریم خانمحمدی عضو هیئت علمی دانشگاه باقرالعلوم(ع) هستم که از سال1380 تاکنون با آقای دکتر افروغ آشنایی و ارتباط نزدیک و خانوادگی داشتم.
قبل از پاسخ به سؤال شما لازم است قدری در مورد دانشگاه باقرالعلوم(ع) و تدریس رشته علوم اجتماعی در آن توضیحاتی ارائه کنم. دانشگاه باقرالعلوم(ع) فعلی در ابتدای تأسیس، موسسه آموزشی و متمرکز بر تدریس علوم سیاسی بود.
تدریس علوم اجتماعی با حضور بنده در این مؤسسه شروع شد. رئیس وقت موسسه حجتالاسلام والمسلمین سیدمحمدتقی آلِ سیدغفور مشهور به حاجآقا آلِ غفور از بنده دعوت کرد و گفت: ما میخواهیم رشته علوم اجتماعی را در موسسه تدریس کنیم. بنده آن موقع که حدود سال 1378 بود، دانشجوی کارشناسی ارشد بودم و به عنوان مربی در این موسسه مشغول کار شدم. بعد از یکی ـ دو سال که رشته جامعهشناسی را تدریس میکردم و اساتیدی را هم دعوت میکردیم تا به ما کمک کنند، آقای آلِ غفور از من خواست که مدیرگروهی را معرفی کنم تا بتوانیم دانشجویان مقاطع بالاتر را هم پذیرش کنیم. لازم بود یکی از اساتید با مدرک دکترا در رشته علوم اجتماعی در اینجا مدیرگروه شود، من کارها را انجام میدادم اما از سِمَت و عنوان دکترای ایشان استفاده کنیم تا بتوانیم دانشجویان را در مقاطع بالاتر آموزش دهیم. بنده چون در دانشگاه تهران تحصیل کرده بودم، اساتید آنجا را معرفی کردم، مثلاً گفتم آقای دکتر غلامرضا جمشیدیها، دکتر تقی آزادارمکی و دکتر بابایی و چند نفر دیگر هستند و اساتید سایر دانشگاهها را نمیشناختم.
ابتدا آقای جمشیدیها به صورت قانونی تشریف آوردند و مدیرگروه جامعهشناسی شد. بعد از مدتی ایشان از اینجا رفت و ما دنبال مدیرگروه دیگری بودیم که مدت کوتاهی آقای دکتر سعید معیدفر مشغول شد. بعد از ایشان، آقای دکتر عماد افروغ وارد این دانشگاه شد، بنده قبل از این زمان آقای دکتر افروغ را نمیشناختم و با کتابها و اندیشههای ایشان آشنا نبودم، دقیقاً یادم نیست که چه کسی از ایشان دعوت کرد، اما احتمالاً آقای دکتر پارسانیا از ایشان دعوت کرد که در این دانشگاه حضور پیدا کنند، آن زمان آقای دکتر پارسانیا رئیس دانشگاه بودند. از بدو ورود به عنوان مدیرگروه جامعه شناسی در حدود سال1380 با هم کار کردیم، صورتجلسات زیادی در دانشگاه موجود است که امضاء ما دو نفر روی آنهاست، ایشان مدیرگروه بود و در واقع من معاون ایشان بودم و همه کارها را بنده انجام میدادم. با هدایت ایشان اساتید میآمدند و تدریس میکردند.
*نقش دکتر افروغ در گسترش رشته جامعهشناسی دانشگاه باقرالعلوم(ع) تا چه حد بود؟
در واقع جامعهشناسی در دانشگاه باقرالعلوم(ع) با بنده شروع شد، ولی تداوم و گستردگیاش با مدیریت آقایان دکتر جمشیدیها و دکتر افروغ بود. آقای دکتر افروغ در این دانشگاه ماندگار شد، ارتباطش با دانشگاه از سال 1380شکل گرفت و تا روز وفاتش این ارتباط ادامه داشت.
*شما چون معاون آقای دکتر بودید، پس ارتباط زیادی با ایشان داشتید؟
بیشترین ارتباطی که آقای دکتر افروغ در میان طلاب داشت با بنده بود. به تعبیر خانمش که اخیراً با خانم بنده صحبت کرد، آقای دکتر افروغ بسیار ارتباطی و اجتماعی بود و با بسیاری از افراد ارتباط داشت که به منزل ما رفت و آمد داشتند، ولی با کسی ارتباط خانوادگی نداشت، ولی به آقای خانمحمدی علاقه داشت و ارتباط خانوادگی با ایشان شکل گرفت.
*آقای دکتر فقط یک روز در هفته به قم میآمدند؟
نقطه عطف ارتباط ما مربوط میشود به سال 1390 که من از ایشان برای تدریس دو روز در هفته دعوت کردم. ایشان میگفت من هفتهای یک روز میتوانم به دانشگاه بیایم و… . من گفتم شما وقتی که به قم آمدید، یک شب هم بمانید تا فردا هم تدریس داشته باشید. آقای دکتر افروغ بسیار دوست داشت که زیست طلبگی را بشناسد، من هم این پیشنهاد را دادم و گفتم بهترین راه برای شناخت زیست طلبگی این است که شما دو روز و یک شب در قم بمانید.
ایشان در سال 1390-1391 یک ترم همین روش را انجام دادند، سهشنبه میآمدند و شب چهارشنبه قم میماندند و چهارشنبه هم تدریس داشتند. کتاب «فریادهای خاموش: روزنگاشت تنهایی»، بخشی که مربوط به این زمان است را ببینید کاملاً مشخص است. ایشان شانزده شب در یک ترم در قم ماند. در این ایامی که شب در قم میماندند، در بعضی از شبها در منزل ما اقامت داشتند و بعضی شبها در دانشگاه باقرالعلوم(ع) سوئیتی بود که من میرفتم آنجا و با هم بیتوته میکردیم. به هر حال این شبها را با هم سپری میکردیم.
ایشان سهشنبه بعد از ظهر کلاس داشت و غروب میرفتیم استخری که ویژه اساتید دانشگاه باقرالعلوم(ع) بود. در کنار استخر نماز جماعت میخواندیم، من هم به شوخی میگفتم اگر از این نماز جماعت عکس بگیریم، خیلی عکس جالب و به قول معروف اینستاگرامی درمیآید و مورد بازدید علاقهمندان قرار میگیرد. بعد از استخر، شام میخوردیم و بیتوته میکردیم و روز بعد هم ایشان کلاس داشت و بعد از ظهر هم از قم به تهران میرفت. در این زمان بود که رابطه خانوادگی ما شکل گرفت. در کتاب روزنگاشت تنهایی بارها به این با هم بودنها اشاره میکند. ایشان حتی بیشتر از من با فرزندان ما برخورد صمیمی و دوستانه داشت. معمولاً کودکان مورد علاقه آقای دکتر بودند و ارتباط نزدیکی با آنها برقرار و به آنها بسیار محبت میکرد. بعدها همواره جویای احوال و درس فرزندانم بودند و در مورد آنها میپرسیدند.
*ارتباطش با دانشجویان چطور بود، یکی از دانشجویان بنام حجتالاسلام مهدی امامی میگفت: برای صرف آش به خانه ما هم آمدند؟
آقای دکتر افروغ نگاه علمی به زیست طلبگی داشتند، ابتدا منزل نمیآمد، گفتم: آش تُرش داریم و … به اصرار تشریف آوردند، بعد از آن میگفتند: اگر آش ترش داشته باشید به منزل شما میآیم. من احساس میکردم که ایشان علاقهمند است که از نزدیک زیست طلبگی را بشناسد.
گاهی به منزل برخی از طلاب به صرف آش دعوت میشدند، با اینکه دانشجو بودند و از ایشان دعوت میکردند اما معمولاً این ارتباط را داشتند و دعوت را میپذیرفتند، اگرچه معمولاً اساتید این دعوتها را قبول نمیکنند، این علقه هم به خاطر این بود که میخواست سبک زندگی آنها را بشناسد و وارد زیست جهان طلبه شود.
آقای دکتر بُعد عاطفی بسیار زیادی داشت، یادم هست یکبار که برای شام به منزل ما آمده بودند، پسرم گفت: شام به بیرون برویم، ایشان هم گفت: وقتی علیآقا دستور داده باید برویم. به کودکان خیلی احترام میگذاشت، این ابعاد شخصیتی آقای دکتر کمتر بیان میشود.
*شبها که با هم بودید، در مورد چه موضوعاتی صحبت میکردید؟
ایامی که ایشان شب در قم میماندند، معمولا گپ و گعده تا ساعت دو نیمه شب طول میکشید. بیشتر اوقات مباحث علمی مطرح میشد.
مثلا یک شب یادم هست که بحث علم امام(ع) مطرح شد، این سؤالات از سوی ما و ایشان مطرح شد که وقتی میگوئیم ائمه(ع) علم داشتند آیا همواره علم داشتند؟، پس چطور میشود که شتر رسول الله(ص) گم میشود یا حضرت علی(ع) در مورد یکی از منصوبین حکومتی میگوید من شما را نمیشناختم، چون پدر شما فرد خوبی بود، شما را منصوب کردم اما بعداً معلوم شد که شما انسان خوبی نیستید. اگر امام(ع) علم داشت پس این روایتها را چگونه میتوان تحلیل کرد. ایشان سفارش داده بود که طلبهها در مورد علم امام مقاله بنویسند، دانشجویان میرفتند کل احادیث و منابع را میدیدند و مطلبی مینوشتند، ایشان ارزیابی میکرد و چون ذهن خلاق و نقادی داشت آنها را تئوریزه میکرد، یعنی منابع را دیگران جمع میکردند، اما ایشان تئوریزه میکرد.
*آقای دکتر خاطرات روزانه را چه زمانی مینوشتند؟
ایشان معمولا همان شب، روزنگاشتها را می نوشت و اگر فرصت نمیکرد بعد از نماز صبح مینوشت. آقای دکتر در همان ایامی که شبها در دانشگاه باقرالعلوم(ع) میماند و حتی در سال 1394 که ایشان را به زادگاهم زنجان دعوت کردم و چند روزی منزل ما بود، همواره بعد از نماز صبح شروع به مطالعه میکرد. بعد از نماز صبح بیدار میماند، معمولاً کم میخوابید. در روزنگاشتها علاوه بر خاطرات، تحلیلها یا خلاصه کتابها را هم مینوشت.
توصیهام این است که برخی از دانشجویان که مثلا رئالیسم انتقادی را نفهمیدند اگر این کتابها را بخوانند متوجه میشوند که رئالیسم انتقادی به زبان عامیانه به چه معناست. در این کتابها در این باره توضیح داده است.
*آخرین باری که با آقای دکتر ارتباط داشتید و همدیگر را دیدید، چه زمانی بود؟
آقای دکتر روز جمعه بیست و پنجم فروردین 1402 فوت کردند، از میان طلاب آخرین مواجهه و خاطره را من با ایشان دارم. بنده پنجم اسفند 1401 به دیدار ایشان در لفور رفتم، ابتدا زنگ زدم و گفتم: من شمال هستم. ایشان هم گفتند: من لفور هستم و من به دیدار ایشان رفتم. خانم و پسر کوچکش امیرحسین هم همراه ایشان بودند. من طبق معمول شوخی کردم و گفتم: آقای دکتر من تصمیم گرفتم هم گناه کنم و هم آدم خوبی نباشم، چون افراد خوبی را دیدم که به آزمونهای سخت الهی مبتلا میشوند، در اواخر عمر بیمار میشوند و خیلی زجر میکشند، چون در این زمان آقای دکتر درد بسیار، خصوصاً کمردرد داشت. ایشان گفت شاید در مصداق اشتباه میکنید، گفتم: نه! اشتباه نمیکنم. یکی از این مصداقها شما هستید. من واقعا شما را انسان مخلصی میشناسم که به این بیماری دچار شدید و … . دخترم هم به این بیماری دچار شده بود و خاطراتش را برای ایشان تعریف کردم. گفتم: آقای دکتر! به لحاظ کلامی یکسری مشکلاتی دارم، چطور میشود که آدمهای خوب اینگونه اذیت میشوند و زجر میکشند. جالب بود، ایشان به من گفت: آقای خانمحمدی، من مشکل کلامی ندارم که هیچ، لذت هم میبرم! من درد شدید دارم، اما این درد فقط جسمی است، ولی به لحاظ روحی لذت میبرم و مشتاق مرگ هم هستم، یعنی اصلا گلهای ندارم و قضیه را درک میکنم. در این گفت وگو بود که احساس کردم که ایشان در اوج عرفانی هستند و موقع رفتن ایشان است. من از لفور برگشتم، وارد ماه رمضان شدیم، شب نوزده ماه رمضان، برای آقای دکتر پیامک زدم و گفتم که دیشب برای شما دعا کردم و … از خداوند و سلامتی شما را خواستم و خواستم بعد از 120 سال رحلت کردید، با امیرالمؤمنین(ع) محشور شوید. پاسخ آمد که آقای دکتر افروغ درICU هستند، (موبایل ایشان دست خانمشان بود.) خیلی ناراحت شدم، به آقاامیرحسین زنگ زدم و گفتم چه خبر؟ گفتند: اخیراً آقای دکتر به تهران آمد و در بیمارستان است و چون ICU هستند اجازه ملاقات نمیدهند. همان لحظه به ذهنم خطور کرد و با خودم گفتم آقای دکتر افروغ در یکی از شبهای قدر از دنیا میرود، چرا؟ برای اینکه میدیدم که چقدر عاشقانه با امیرالمؤمنین(ع) معاشقه دارد و علاقهمند است. کارهای تحقیقاتی نهاییاش درباره نهجالبلاغه بود که در یادداشتهایش هم منعکس و کتابی هم در این موضوع تهیه شده است و … . ایشان به امیرالمؤمنین(ع) بسیار علاقهمند بود و همین اتفاق هم افتاد و در سحرگاه شب بیست و سوم ماه رمضان وداع کرد. به نظرم شایستگی این را داشت که این گونه از دنیا برود. به هر حال در مراسم تدفین که در حرم امام خمینی(ره) بود، با وجود آنکه چند روحانی بودند و آیتالله العظمی جوادیآملی هم روز قبل برای آقای دکتر نماز خوانده بودند و از نظر شرعی نیازی به نماز نبود، اما چون برخی از حاضران در مراسم اصرار داشتند که ما هم در نماز ایشان شرکت داشته باشیم، شرایط به گونهای شد که آقای نقویان نماز ایشان را خواند، وقتی نماز خوانده شد آقای دکتر پارسانیا تلقین را به عهده من گذاشت، بنابراین آخرین کسی که با ایشان وداع کرد بنده بودم.
*خداوند استاد عزیزتر از جان ما را رحمت کند، امیدوارم از ما راضی باشند. چرا آقای دکتر به قم و دانشگاه باقرالعلوم(ع) علاقهمند شدند و بیست سال از تهران به قم رفت و آمد کردند، واقعاً کار سختی است و نیاز به عشق و علاقه دارد این رفت و آمدها؟
دکتر افروغ معتقد بود که حوزه متناسب با زیست جهان ایرانی است. ایشان به مفهوم زیست جهان تعلق خاطر زیادی داشتند، میگفت حوزه از زیست جهان ایرانی اسلامی برآمده است. بنابراین ایشان تأکید داشت متولی فرهنگ باید حوزه باشد، یعنی حوزه میتواند فرهنگ ایرانی را به صورت خودجوش درک کند، منتها حوزه باید براساس زیست جهان ایرانی متحول شود.
یکی از دلایل اینکه آقای دکتر به قم و دانشگاه باقرالعلوم(ع) علاقه داشت و در اینجا ماندگار شد، این بود که وقتی ایدهای به ذهن آقای دکتر میرسید، میخواست از جنبه فقهی و روایی ابعادش را بسنجد.
ایشان تقریباً دو سال قبل از وفاتش به من زنگ زد و گفت: میخواهم با شما مشورت کنم، گفتم بفرمائید: گفت: میخواهم به قم مهاجرت کنم، نظر شما چیست؟ من هم گفتم: چقدر خوب ما که خوشحال میشویم. از ایشان پرسیدم: چرا میخواهید مهاجرت کنید؟ گفت: میخواهم در قم مستقر شوم و باقیمانده عمر را در قم زندگی کنم، البته من به ایشان گفتم: اینکه منزل تهران را بفروشید و به قم بیایید را نمیپسندم، اما در پردیسان یک خانه بخرید یا اجاره کنید، اگر از شرایط حضور در قم راضی بودید و اوضاع خوب بود و ماندگار شدید، بعداً منتقل شوید. به هر حال به صورت جدی میخواستند به قم بیایند، ایشان دوست داشت هم کارهای علمی و تدریس را در قم دنبال کند هم در برخی از کلاسها شرکت کند. به صورت جدی ایدههایی داشت که میخواست پیگیر آنها باشد. در این اواخر ایشان میگفت که در متون اسلامی کار کنم، آخرین ایده ایشان هم پیگیری و تحقیق در مورد نظر و عمل براساس قرآن و روایات بود. مهاجرت ایشان به قم مصادف شد با ظهور اولین نشانههای بیماری در ایشان که احتمالا به همین خاطر اتفاق نیفتاد.
ایشان به بحث نظر و عمل، خیلی علاقهمند بود و میگفت: مشکل ما در عمل است و میخواست بحث عمل را در آیات و روایات را پی گیری کند. می گفت من میخواهم در قم مستقر شوم تا این کار را پیش ببرم.
*به حوزه هم نقد داشتند؟
نقد عمده ایشان به حوزه این بود که حوزه بعد از انقلاب اسلامی گرفتار فرمالیسم شده است، یعنی ما به جای اینکه دانشگاهها را به حوزه تبدیل کنیم، حوزه را به صورت دانشگاه درآوردیم. حوزه الگوی ترم و مدرک و … را از دانشگاه گرفت و این قبیل چیزها در حوزه رواج پیدا کرد، حتی مثلاً واژه دکتر و … هم در حوزه رواج یافت. آقای دکتر از اینکه حوزویان هم همدیگر را با واژه دکتر صدا کنند و …، بسیار گریزان بود.
یکبار در دانشگاه بنر و پلاکارتهایی نصب شد که ارتقاء درجه برخی از اساتید را به آنها تبریک گفته بودند، آقای دکتر وقتی اینها را دید، پرخاش کرده بود که این چه وضعی است، شما آمده بودید دانشگاه را حوزه کنید، نه اینکه حوزه به دنبال سیستم دانشگاهی برود و فرمالیسم را به همدیگر تبریک بگوئید و … . آقای دکتر از این طور چیزها خوشش نمیآمد و خودش میگفت من که از فرمالیسم دانشگاه فرار کردم، یعنی اینکه مقاله بنویسم صرفاً برای اینکه ارتقاء پیدا کنم. میگفت: نگارش مقالات و کتابها خودجوش نیست، از قلب انسان بر نمیخیزد. بنابراین این کار اثر لازم را هم ندارد.
یادم هست که روزی مقالهای نوشته بود و پرینت آنرا لوله کرده بود و در دست داشت. گفتم: آقای دکتر اینها چیست؟! گفت: یک مقاله نوشتم و میخواهم برای چاپ در مجله منابعی به آن بیفزایم. چون ناچار بود. میگفت من مقاله را از خودم نوشتم، چون منبع و رفرنس ندارد چاپ نمیکنند مجبورم که منابع و ارجاعات و … را اضافه کنم، یعنی مجبور بود که به آن فرم دهد. به عبارت دیگر برای چاپ مقاله مجبور هستید که مقاله به گونهای فرمال باشد و مجبورید که به آن فرم دهید. انتقاد میکرد ولی از سر ناچاری این کار را انجام داد. گاهی نوشتهها و مطالب ایشان خارج از فرم بود و خودش در فصلنامههای بیرون از دانشگاه منتشر میکرد. میگفت: نمیتوانم در درون سیستم دانشگاهی، ذهن و فکرم را مشغول این کارها کنم.
گاهی اوقات مثلاً بعضی از مقالات و پایاننامهها که به لحاظ روشی خارج از فرم بود را میپسندید، چون میدید که مطلب جدید دارد. به هر حال با جریان غالب فرمالیسم دانشگاهی در حال مبارزه بود؛ هم فرمالیسم سیاسی و هم فرمالیسم علمی.
آقای دکتر مفهوم نظام و زیست جهان را بسیار تکرار میکرد، میگفت: دانشگاه ما به سیستم تبدیل شده و عقلانیت صوری بر آن حاکم شده که انسانها را در چنبره خودش محدود و محصور کرده و باعث شده که انسانها نتوانند آزادانه بیندیشند و فکر کنند.
*آقای دکتر افروغ چه تفاوتی بین حوزه با دانشگاه قائل بودند؟
آقای دکتر میگفت تفاوت حوزه با دانشگاه در این است که در دانشگاه همین که ترم تمام شد و دانشجو نمرهاش را گرفت، رابطه استاد و شاگردی به هم میخورد و رابطه عاطفی و علقه و علاقهای بین دانشجو و استاد برقرار نمیشود ولی در حوزه این گونه نیست، معمولاً طلبه استادش را دوست دارد و ارتباطشان ادامهدار خواهد بود. مثلاً شیخ تقی خاتمی استاد ما بود، ما واقعاً ایشان را دوست داشتیم، حتی شاید بیشتر از پدر، چون سالها با ایشان کلاس داشتیم و همانند پدر برای ما بود. سالها به جلسات تفسیر آیتالله العظمی جوادیآملی میرفتم، به همین خاطر ایشان را بسیار دوست دارم و عُلقه عاطفی هم با ایشان برقرار کردم.
*راجع به وحدت حوزه و دانشگاه چه نظری داشتند؟
ایشان در واقع وزن بیشتر در مسئله وحدت حوزه و دانشگاه را به حوزه میدادند، در واقع تا حدودی از دانشگاه مأیوس شده بودند، با فرمالیسم دانشکاه کلاً مخالف بودند و به همین خاطر دانشگاه را کنار گذاشتند، معتقد بودند که این مانع رشد اساتید میشود.
وقتی از دانشگاه تربیت مدرس استعفا داده بود، بعدها به صراحت به ایشان گفتم که اشتباه کردید، باید میماندید و مبارزه میکردید. هر قدر هم در این راه مؤثر بودید، باز مفید بود. اما ایشان گفت: نه! مگر من چقدر عمر میکنم، عمرم تلف میشود. می گفت: من کلاً ناامید شدم، در این سیستم نمیتوان کاری کرد. باید از سیستم بیرون میرفتم تا بتوانم نقد کنم و حرف نوآورانه داشته باشم، منتها امید ایشان به حوزه بود، اما همان طور که گفتم به حوزه هم نقد داشت و معتقد بود حوزه به جای اینکه براساس زیست جهان، خودش را ترمیم کند و نظامسازی کند، گرفتار فرمالیسم شده است.
*آقای دکتر خیلی پرشور بودند و با قدرت نقد میکردند، حتماً کلاسهای درس ایشان جالب بود؟
در یک ترم ابتدا ایشان کلاس میرفت و بعد از ایشان من به کلاس میرفتم، با همان دانشجویان ثابت. در کلاس ایشان همیشه جر و بحث و نزاع بود و در کلاس من همیشه صلح. من فلسفه علوم اجتماعی تدریس میکردم، هر دانشجویی هر چیزی میگفت من میگفتم: حرف شما درست است!، دیگری در نقطه مقابل او حرف میزد و موضع میگرفت، من میگفتم: حرف شما هم درست است! و … . با شوخی کلاس را میگذراندیم، یعنی نمیخواستیم چالشی به وجود بیاید، اما کلاس دکتر افروغ پر از جنجال و شور و نزاع بود.
در دوره جوانی با شور و شوق بودم و منتقد بودم، در ابتدای دوره طلبگی به خاطر همین انتقادها و … مرا از حوزه اخراج کرده بودند، اما در ادامه خیلی مرتب در دانشگاه و حوزه مرتب و منظم شروع به درس خواندن کردم و دیگر از انتقاد و … دست برداشتم، ولی با آمدن آقای دکتر افروغ دوباره روحیه پرخاشگری و انتقادی به من برگشت. وقتی اینها را به آقای دکتر گفتم، آقای دکتر جواب می دادند: به خاطر همین شما را دوست دارم.
ایشان از طلبه منتقد خوشش میآمد. کسی که روی حرف خود بایستد، حتی اگر ضرر ببیند را دوست داشت. زمانی که من در دانشگاه امام صادق(ع) درس میخواندم، موضوع پایاننامه و حتی انتخاب استاد راهنما و استاد مشاور به گونهای بود که مطلوب برخی از مسئولان و اساتید آنجا نبود و به همین خاطر ضرر کردم. دکتر افروغ استاد مشاور و دکتر فیرحی هم استاد راهنمای من بود، هر دوی این بزرگواران به من نمره بیست دادند، اما برخی از داوران نمره پائینتر از قبولی دادند. آقای دکتر افروغ به من میگفت: ببین لذت زندگی در همین است که روی حرف خود ایستادی، همین که مقاومت میکنی. همین که میگویی من این چیز را نوشتم و عوض نمیکنم و به این حرف اعتقاد دارم، لذت در همین است. آقای دکتر افروغ لذت را در خودباوری و اصرار بر آن چیزی که به آن رسیدی، میدید. می گفت: ما نباید همانند مومی باشیم که در جوّ، قالب بگیریم.
آقای دکتر افروغ معتقد بود که «آزادی»، در حوزه نسبت به دانشگاه بیشتر است. در انتخاب استاد حوزویان آزاد هستند و هر کسی را میتوانند به عنوان استاد انتخاب کنند، البته در حوزه سنتی سابق نه حوزه موجود. بعضی از بخشهای حوزوی الان در فرمالیسم در رقابت با دانشگاه هستند و شاید از آنجا هم پیشی گرفتند که اینها مورد انتقاد آقای دکتر افروغ بود، ایشان میگفت: حوزویان نباید دنبال مدرکگرایی باشند، حوزویان نباید اسیر القاب باشید، حوزویان نباید به دنبال دکتر شدن، استادیار و دانشیار و استاد تمام و … باشند. از به رخ کشیدن مدرک و … خوشش نمیآمد و در این قالبها نمیگنجید.
*آقای دکتر افروغ تا چه سالی و چه ترمی در دانشگاه باقرالعلوم(ع) تدریس داشتند؟
از سال 80 تا زمان وفاتشان اینجا کلاس داشتند، البته بعضی از ترمها ممکن بود کلاسی برندارند و تشریف نیاورند و در یکی دو سالی که بیمار بودند کلاس نداشتند، اما ارتباط داشتند، حتی یادم هست کلاس دکتری داشتم به صورت کنفرانسی در کلاس حضور پیدا کردند، چون این دانشجویان با آقای دکتر از نزدیک ارتباطی نداشتند، اما چون علاقهمند بودند، ایشان دو جلسه کنفرانسی داشت، اگرچه میگفت: من بیمارم و با بیحالی صحبت میکرد، اما نگفته بودم که علت بیماری من چیست. ولی به هر حال تا قبل از بیماری به صورت مستمر ارتباط داشت.
چهار سالی که نماینده مجلس شدند، هم کلاس نداشتند، اما برخی از جلسات را تشریف میآوردند. در این کتاب مصاحبهای با ایشان انجام دادم، خلاصهاش به نحوی در کتابهای دیگر هم چاپ شده بود، اما کامل آن در کتاب «جامعهشناسی اسلامی و پندارهای متفاوت» منتشر شد که ایشان این کتاب را ندید و از میان ما رفتند..
*دیدگاه آقای دکتر در مورد انقلاب اسلامی چه بود؟
کلیدواژهای که آقای دکتر افروغ داشت، یکی انقلاب اسلامی و دیگری جمهوری اسلامی بود. ایشان این دو مفهوم را از هم جدا میکرد، میگفت که در فرایند شدن ایرانی، ما مواجه هستیم با انقلاب اسلامی که مقدس است. بنابراین ایشان انقلاب اسلامی را مقدس میدانست، میگفت این اندیشه مبتنی بر خواست تاریخی ایرانیان است که در طول تاریخ، ایرانیان مبارزه میکردند و در این چالشها و مبارزات مخصوصاً در دوران اخیر به این نکته رسیدند که هم اسلام را میخواهند و هم جمهوریت را. بنابراین ایشان مشروعیت حاکمیت را بر دو پایه میدانستند و میگفتند: مشروعیت دو پایه، هم جمهوریت و هم اسلامیت است، یعنی اگر فردی شرایط اسلامی نداشته باشد نمیتواند حاکم باشد و اگر کسی را مردم نخواهند، نمیتواند حاکم باشد. بنابراین هر دو باید جمع شود و یک نفر مشروعیت داشته باشد.
استاد افروغ معتقد بود که انقلاب اسلامی در حوزه شکل گرفته است. بنابراین ایشان به انقلاب اسلامی و به تبع آن به حوزه با دیده تقدس نگاه میکرد، منتها معتقد بود جمهوری اسلامی نظامی برآمده از انقلاب اسلامی است که مقدس نیست، چون بر حسب عقل خودمان در آن زمان، آنرا تشکیل دادیم و ممکن است ایراداتی داشته باشد. بنابراین ایشان میگفت حوزه باید مستقل بماند، همان انقلابی را که حوزه شکل داده الان باید نظارت کند. حوزهای که فقه و اصول و فلسفه صدرایی دارد و تداومش به انقلاب اسلامی انجامیده است که مقدس است ولی جمهوری اسلامی مقدس نیست، بنابراین میتوانیم آن را نقد کنیم و آنرا به اصالتهای انقلابی برگردانیم.
یکی از مفاهیم کلیدی که ایشان در زمینه انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی بهکار میبرد، نقد درون گفتمانی(نقد درونی) بود، یعنی معتقد بود افرادی که انقلاب کردند و افرادی که به انقلاب اسلامی معتقد هستند، و اعتقاد به اصول انقلاب دارند، باید جمهوری اسلامی را به انقلاب اسلامی رفرنس دهیم و برگردانیم، حتی ایشان بارها میگفت: اعضای خبرگان را باید حوزه به صورت مستقل انتخاب کند. ایشان معتقد بود که الان فرمالیسمی شکل گرفته است که شورای نگهبان افراد را تأیید میکند و با رأیگیری مردم یکسری انتخاب میشوند و یک سری هم حذف میشوند. ایشان معتقد بود کسی که باید در مجلس خبرگان حضور داشته باشد، باید زیست جهان حوزه آنرا انتخاب کند. حوزهای که مستقل است و منحصر در چند نفر نیست. ایشان میگفت ما باید به این چیزها فکر کنیم. دکتر افروغ میگفت: این حوزه بود که انقلاب را شکل داد و رهبری باید پاسخگوی حوزه باشد.
نقد و انتقاد یکی از مفاهیم اساسی بود که ایشان بر اساس رئالیسم انتقادی به آن رسیده بود و خودش هم همواره منتقد بود، منتها میگفت نقد باید نقد درونی باشد نه نقد بیرونی. نقد درونی یعنی مبتنی بر یکسری اصولی که در انقلاب اسلامی به صورت شعار مطرح شد، بنابراین میگفت در جمهوری اسلامی ابتدا گفتیم ما میخواهیم نظام ما اسلامی باشد، بعد گفتیم باید جمهوری باشد. دو واژه جمهوری و اسلامی برای ایشان مقدس بود، ولی در یکجا میگوید: نه در اسلامی بودن نظام مطمئن هستم و نه در جمهوری بودن آن. یعنی به هر دو پایه نظام نقد داشت، ولی نقدش مبتنی بر نقد درونی بود، یعنی میگفت من اسلام را قبول دارم، نظام ما حتماً باید اسلامی باشد و حتماً باید جمهوری باشد، ولی اینکه اسلامی باشد یعنی چه و با چه قرائتی؟ ایشان میگفت اسلامیت با قرائت فقاهت جمعی حوزه. نه یک نفر! بنابراین میگفت یک فرد نمیتواند جامعه را اداره کند باید فقاهت جامعه را اداره کند، نه یک فقیه. عدهای هم این حرفها را برنمیتابیدند و با او مخالفت و حتی دشمنی میکردند.
*در داخل دانشگاه هم برایشان مشکل ایجاد میکردند؟
یکی از دانشجویان با دیدگاههای آقای دکتر مخالفت داشت و پیامک میزد و به آقای دکتر اهانت میکرد! ایشان قدری گله داشت میگفت که این دانشجو با من کلاس داشته ولی ادب را رعایت نمیکند. در کتاب روزنگاشت تنهایی این داستان را آورده، ولی نامی از دانشجو نبرده است و حتی بی نزاکتی و بحثهای سیاسی و … را نیاورده است و تنها ابعاد علمی این برخورد را آورده است. دانشجو میگفته شما چرا نقد میکنید؟!، چرا این گونه سخن میگوئید؟!، البته آقای دکتر حدس زده بود که کدام یک از دانشجویان هست که این کار را انجام داده است، میخواست بداند که دقیقاً چه کسی است تا به دیگران سوءظن نداشته باشد، منتها بعد از اینکه فهمید اصلاً به روی دانشجو نیاورد و برخوردی با ایشان نداشت. این گونه نبود که در صدد انتقام برآید یا کینهای به دل بگیرد.
*مخالفتها سیاسی بود یا علمی بود؟
هم سیاسی و هم علمی بود. ایشان صحبتهایی داشتند، مثلاً در برنامه پارک ملت و به تبع آن در جاهای دیگر، بالاخره یک عده منتقد بودند که شما چرا انتقاد میکنید، به چه حقی انتقاد میکنید. در کتاب روزنگاشت تنهایی درباره این موضوع توضیح میدهد.
آقای دکتر میگفت: من انتقاد میکنم، اما معتقد به اصالتها هستم، استاد معتقد بود: اگر نقد درون گفتمانی نباشد انقلاب ما استحاله میشود، اصالت خود را از دست میدهد و انقلابی که اصالت خود را از دست بدهد از بین میرود به این معنا خواستههای درونی این مردم که دوباره احیا میشود و انقلاب دیگری رخ میدهد و … . مردم هر چیزی را که بخواهند به آن خواهند رسید. این شدن تاریخی است.
*ایشان ابتدا طرفدار احمدینژاد بودند، اما به سرعت تشخیص دادند که اشتباه کردند و به اشتباه خود اقرار کردند. این هم جرأت و شجاعت میخواهد که کسی به اشتباهش اقرار کند!
ایشان با جریان احمدینژاد کاملاً مخالف بود، ایشان به این نتیجه رسیده بود که جریان آقای احمدینژاد یک جریان پوپولیستی است، و ریشه در حوزه ندارد.
یکبار نکتهای به ایشان گفتم که ایشان بسیار پسندیدند، گفتم میدانید چرا احمدینژاد از امام زمان(عج) زیاد حرف میزند، گفت: چطور؟! گفتم برای اینکه امام زمان(عج) فقه ندارد. اینها میخواهند بچسبند به امام زمان (عج) برای اینکه امام صادق(ع) را کنار بگذارند. چون مستحضر هستید حوزه مبتنی بر فقه جعفری یعنی احادیث امام باقر(ع) و امام صادق(ع) است، ولی از امام زمان(عج) که حدیث و روایت چندانی نداریم. ایشان زد روی میز و گفت: بارک الله! بارک الله! نکته خوبی را گفتید. من اینها را خودم میدانستم، ولی تعبیری که شما گفتید جالب بود. چند روز بعد به من زنگ زد و گفت: آقای خانمحمدی یک زحمت برای شما دارم، این کار را انجام بده! میتوانی تحقیق کنی و بگویی از امام زمان(عج) چند حدیث به دست ما رسیده است؟ اصلا حدیث فقهی از امام زمان(عج) داریم یا نه؟ من هم بعد از چند روز گزارشی تهیه کردم و برایشان فرستادم، یعنی ایشان از حوزویها به عنوان یک دستیار استفاده میکردند یا در کلاس وقتی بحث میکردند، هر نکته ظریفی به ذهنشان میرسید فوری به یکی از طلبهها میگفت در این مورد یک مقاله بنویس و مجموعه مقالاتی که به راهنمایی ایشان کار شده است هم موجود است.
گاهی اوقات که حدیث زیبا یا متن زیبایی پیدا میکردم برای دکتر فیرحی و دکتر افروغ میفرستادم، چون میدانستم آنها بهتر از من میتوانند از این نکات استفاده کنند.
*اگر بخواهید آقای دکتر افروغ را از نظر علمی و شخصیتی معرفی کنید با شناختی که از ایشان داشتید روی چه نکاتی انگشت میگذارید؟
ایشان ذهن خلاق و نقادی داشتند، علاوه بر این ایشان را فرد مخلصی میدانم، ایشان واقعاً دنبال علم و حقیقت بود. این ایده و مفهومی که ایشان داشت و به آن رسیده بود، رئالیسم انتقادی بسکار، ایشان هم رئالیست بود یعنی معتقد بود در این جهان حقایقی وجود دارد، شدنی طبیعی در این عالم وجود دارد، معتقد بود که خالقی هست که پشت این شدن قرار دارد، ولی ما باید کشف کنیم. دکتر افروغ دنبال کشف و انکشاف حقیقت بود، البته به نسبیت هم معتقد بود، یعنی معتقد بود در حال انکشاف شاید اشتباه کنیم، اختلاف دکتر افروغ با برخی از دگماندیشها در این بود نکته بود که ایشان اشتباه در تشخیص حقیقت را لحاظ میکرد، اما آنها لحاظ نمیکردند.
برخی از دگماتیستها به دکتر افروغ میگفتند مگر شما قائل به رئالیسم نیستید، ما هم قائل به رئالیسم هستم و حقیقت را کشف کردم و معتقدم باید جانم را در راه حقیقت بدهم، اما دکتر افروغ به آنها میگفت: مواظب باشید در این کشف مواظب باشید، ممکن است اشتباه کرده باشید. برخلاف یک عده آنارشیست که معتقدند هیچ حقیقتی وجود ندارد، ایشان رئالیست بود، دنبال کشف حقیقت و معتقد بود گمشدهاش در حوزه هست. احساس میکرد بعضی از طلاب عمیقتر درس میخوانند، یعنی به کمک او میآیند. به صورت نسبی احساس میکرد که گمشده اش در دانشگاه باقرالعلوم(ع) هست تا دانشگاه تربیت مدرس.
ایشان با دانشگاه امام صادق(ع) ارتباط هم داشت، اما خیلی کم. میگفت من با طلبهها لذت میبرم.
*راجع به نقد و انتقاد آقای دکتر فرموده بودید، آقای دکتر مقبولیتی در بین مردم داشت و همین طور در بین خواص و سیاسیون. همه میدانستند آقای دکتر به انقلاب اسلامی عشق میورزد، به امام خمینی(ره) عشق میورزد. اگر انتقادی دارد انتقادش از سر دلسوزی است، از درون گفتمان انقلاب ایستاده و بهعنوان کسی که خودش در دوران انقلاب و دفاع مقدس فعالیتهایی داشته، انتقادهایی را دلسوزانه مطرح میکند. به خاطر همین محافظهکار نبود، مصلحتسنجی نمیکرد، با شجاعت و صراحت در برنامههای زنده تلویزیون شدیدترین نقدها را میکرد که برای برخی اصلاً قابل تحمل هم نبود. حتی تهدیدش کردند، کار به جایی رسید که ایشان غسل شهادت کردند. این جسارت و شجاعت را از کجا گرفته بود. آقای دکتر در این مورد جانشینی ندارد تا بگوئیم بعد از ایشان، در این مورد کسی هست که میتواند راه ایشان را ادامه دهد.
آقای دکتر از ابتدا بسیجی بود و برای ادامه تحصیل به انگلستان رفته بود و در آنجا در تظاهرات ضد آمریکایی شرکت کرده بود و دستگیر و زندانی شده بود. این شجاعت و صراحت قدری روانشناختی است، خودش هم میگفت وقتی بچه بودم اهل دعوا بودم، اما جوانمردی در وجودم بود، یعنی وقتی دعوا میکرد عاجزکش نبود، اینکه کسی که ضعیف هست را کتک بزند، اما عدهای که قلدور بودند و میخواستند به دیگران زور بگویند من در مقابل آنها میایستادم و کتکم هم میخوردم. بنابراین این صفات قدری ذاتی است. بعضی از کودکان این طوریاند.
اما اینکه در فرایند علمی چطور ایشان این گونه تربیت یافته بود، یکی به خاطر انس ایشان با نهحالبلاغه بود. مطالعه نهجالبلاغه انسان را انقلابی میکند. ایشان در دوران جوانی آثار شریعتی را خوانده بود، دومین شخصی که ایشان تحت تأثیرش بود و بعدها خیلی متأثر شده بود، در اواخر عمر خودش هم که به حوزه روایات و احادیث میخواست ورود کند از طریق آثارش بود، علامه محمدرضا حکیمی بود. به نظرم کتابهای محمدرضا حکیمی هم ایشان را تحت تأثیر قرار داده بود. میدانید که آقای حکیمی هم رویکرد انتقادی و عدالتمحور داشت. تم اصلی محمدرضا حکیمی، عدالت است، یعنی معتقد است اسلام یعنی عدالت. به نظرم آقای دکتر افروغ بسیار تحت تأثیر ایشان بود و کتابهای ایشان را دقیق خوانده بود. مخصوصاً احادیث را از طریق ایشان دیده بود. آقای حکیمی احادیث مربوط به عدالت را گزینش کرده و هم تفسیری که از احادیث دارد، عدالتمحور است. بنابراین آقای افروغ دنبال عدالت بود و خطر جمهوری اسلامی را در عدم اجرای عدالت میدانست.
مقام معظم رهبری هم فرمودهاند که ما در این زمینه کمکاری کردیم، ولی آقای افروغ به شدت معتقد بود که نظام جمهوری اسلامی، نظام عادلانهای نیست، یعنی به لحاظ اقتصادی واقعاً مشکل داریم. در کشور اسلامی خودمان این همه فقیر داریم یا این همه افرادی که زیر خط فقر هستند و این همه آدمهای شکمباره داریم. این مورد تأکید آقای دکتر افروغ بود.
به نظرم ایشان بیشتر تحت تأثیر این دو نفر و خاصه محمدرضا حکیمی بودند. منبع ایشان بیشتر نهجالبلاغه بود اما نقطه شروع و منفذی که وارد نهجالبلاغه شده بود این دو نفر بودند. در دوره جوانی آقای شریعتی و در دوره های بعد علامه حکیمی. یکی از منابع حدیثی ایشان کتابهای آقای حکیمی بود.
مستحضر هستید که آقای دکتر بیشتر مطالعاتش را در لفور انجام میداد، گاهی اوقات که تنها به آنجا میرفت ناهار سیب زمینی و تخممرغ، آبپز میکرد و میل میکرد. من به ایشان میگفتم: اگر چند روز خانواده در کنارم نباشند نمیتوانم تحمل کنم، شما چطور بدون خانواده یک ماه در لفور می مانید. ایشان پاسخ داد: اصلاً متوجه زمان نمیشوم، از بس که غرق کار و مطالعه و تحقیق هستم.
*در مورد انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی که صحبت کردیم، نظر آقای دکتر برای دوام و بقای جمهوری اسلامی و گذر از وضع موجود و رسیدن به وضع مطلوب چه بود؟
ایشان میگفت اگر نظام اسلامی بخواهد ماندگار شود، باید فقها نظامسازی کنند، یعنی ما باید نظامات را از اسلام بیرون بکشیم، و الا فتواهای فردی و احکام فردی به درد نظام نمیخورند. ما نظام اسلامی تشکیل دادیم، الان به جای اینکه بگوئیم این که بگوئیم حلال و این حرام است یا شما این کار را انجام بده یا انجام نده! برای جامعه روستایی است. فقها باید بگویند نظام بانکی اسلامی چگونه باید باشد؟ فقها باید بگویند نظام ارشاد اسلامی چگونه باید باشد؟ فقها باید بگوئید که نظام آموزش و پرورش چگونه باید باشد؟ من به ایشان عرض کردم که آقای دکتر شما میگوئید ما باید نظامسازی کنیم، ما باید نظام را استخراج کنیم. نظام هست؛ گفت: چرا هست؟ من گفتم: اگر هر چیزی نظام نداشت، از بین میرفت. همین که اسلام تا به امروز باقی مانده است، معلوم است که هم حق است و هم نظام دارد. بعد قدری تأمل کرد و گفت: بارک الله! راست میگوئید نظام دارد ولی ما استخراج نکردیم. ما باید استخراج کنیم. بنابراین یکی از ایدههایش که مربوط به چند سال آخر عمر شریف ایشان بود، این ایده بود که ما باید دنبال نظامسازی باشیم و نظامات اسلامی را استخراج کنیم. تحت تأثیر این ایده ایشان بود که من مقالهای تهیه کردم با عنوان «نگاه ساختاری به دین از منظر قرآن و احادیث شیعه» یا در همین حوزه پروژه نظامات اسلامی شروع شده است و نظام سیاسی و … . مجموعه مصاحبههایی هم تهیه شده است. ایشان در این زمینه تأثیر داشته است، ایده را از ایشان گرفتیم.
آقای سیدحسین فخرزارع هم طرح «جهان فرهنگی قرآن» را از آقای دکتر گرفتند. ایشان در این باره گفتهاند: «روزگاری به دنبال موضوعی که رویکرد قرآنی و فرهنگی داشته باشد برای انجام یک تحقیق اساسی و البته رساله دکتری میگشتم. پیشنهاد نخست را آقای خانمحمدی فرمود و سپس در شبنشینیهای بسیار صمیمانه در منزل شما با حضور دو عزیز از دست رفته زندهیادان دکتر فیرحی و دکتر افروغ (در سهشنبهشبهایی که جناب دکتر افروغ عزیز قم مشرف میشدند) این موضوع مطرح شد و جناب دکتر افروغ یکساعتی را در این زمینه صحبت فرمودند و تقریباً شاکله و ساختار اساسی کار را پیشنهاد دادند و از آنزمان چندین بار نیز به صورت تلفنی و حضوری راهنماییهای بیدریغی را از حضورشان دریافت کردم. علاوه بر این در اثر دیگری که سال قبل از حقیر منتشر شد با عنوان «فلسفه اجتماعی در قرآن» عمدتاً به سوی یک نظریه ناثنویتگرا در این حیطه میل پیدا کردهام که باز هم مرهون نظرات و تدریسهای آن استاد عزیز هستم. اگر جامعهشناسی در میان دوستان طلبه در قم جایی باز کرد بیتردید حاصل تلاشها، تشویقها، مساعدتها و همراهیهای صمیمانه و علمی اساتیدی چون آقای خانمحمدی، دکتر افروغ، دکتر کچوییان، دکتر جمشیدیها و اساتید دیگر است که دست همه شما را ارادتمندانه میبوسیم و بر مزار پاک استاد از دست رفتهمان افروغ پرفروغ دانش، گلبوسة ارادت میافشانیم.»
یکی از دغدغه های این بود که هم از حوزه استفاده میکرد و هم ایده به دانشجویان و محققان میداد. آقای دکتر هم از حوزه استفاده میکرد چون معتقد بود حوزه مبتنی بر زیست جهان ماست و هم ایدهها را وارد حوزه میکرد. ایده های خودش را علاوه بر اینکه خودش مینوشت بعضی موارد به طلبهها سفارش میکرد ایدهها را پیگیری و تحقیق کنند.
*آقای دکتر افروغ با اینکه کتابهای اصلی جامعهشناسی را به زبان انگلیسی مطالعه میکرد و به اندیشهها و نظریهها و … مسلط بود، اما در آثارش چندان ارجاع و نقلی از این اندیشمندان نیست و در عوض بیشتر مباحث برگرفته از مشکلات جامعه و راهحلها هم برگرفته از منابع دینی و روایی ماست، در صورتی که اساتید جامعهشناسی وقتی صحبت میکنند همواره نام جامعهشناسان و اندیشمندان غربی را میآورند و یا در آثارشان هم همین طور!
تفاوت آقای دکتر افروغ با بقیه اساتید که ایشان را از آنها متمایز میکند همین بود، ایشان اندیشه های غربی را میشناخت و در این زمینه قوی هم بود، زبان انگلیسیاش خوب بود و ذهن خلاقی هم داشت، و خودش درس نظریههای جامعه شناسی و فلسفه روششناسی تدریس میکرد. بنابراین با نظریههای غربی و جامعهشناسان آشنا بود. خیلی بیشتر از دیگران منابع به زبان انگلیسی را مطالعه میکرد، در مطالعه متون غربی کمتر از دیگران نبود که هیچ، بلکه شاید بیشتر بود. منتها موقعی که برونداد داشت و میخواست که مطلب بنویسد در واقع اینها را جمع میکرد و خودش براساس مفاهیم و …، دادههایش را بیرون میداد، برونداد، منبع و رفرنس از منابع دینی و روایی ما بود، برای اینکه برای اینها حجیت قائل بود، یعنی ایشان برای متون برآمده از نهج البلاغه، یا قرآن تقدس قائل بود و این تقدس هم علمی بود، واقعاً معتقد بود جوهره حقیقت را حضرت علی(ع) گفته است. بنابراین این منبع برای ما مقدس است، ولی اندیشههای غربی برای ما منبع مقدس نیستند و برای مبارزه با غربیها و غربزدایی یک روش این است که ما کمتر از این مفاهیم و … استفاده کنیم.
از این جهت من تحت تأثیر آقای دکتر هستم. مقالهای که مینویسم بیشتر سعی میکنم مستندش بیشتر قرآن و حدیث باشد. اگر برای اینکه در جامعه ایرانی همواره به دنبال ترجمه باشیم پیشرفت نمیکنیم. بنابراین زیست جهان ما علوی است و ایشان معتقد بود که ما اگر بخواهیم که جامعه خودمان را بسازیم منابع اندیشهای ما باید این کتابها باشد، بر این مبنا بود که ایشان به این کتابها ارجاع میداد. این کار ایشان به این معنا نیست که با متون غربی آشنایی نداشت.
*راجع به تقابل سنت و مدرنیته چه دیدگاهی داشت؟
ایشان به فرایند شدن تاریخی معتقد بود، اینکه مدرنیته در جهان غرب شکل گرفته است، به این نکته باور نداشت که ما باید حتماً مدرنیته را مثل آنها تجربه کنیم. ایشان معتقد بود هر جامعهای زیست جهان خودش را دارد و اتفاقا ایشان معتقد بود بخشی از مدرنیته مخصوصاً مدرنیته قرن نوزدهم که قدری افراطی بود، واکنشی بود به دگماتیسم موجود در دوران قرون وسطی، یعنی بیشتر دینگریزیها واکنشی بود، و الا انسان فطرتاً دیندار است. چرا غربیها دین گریز و بلکه دینستیز شدند؟، دلیلاش این بود که کلیسا بهنام دین به مردم ظلم کرده بود و در نتیجه مردم این واکنش را نشان داد. آقای دکتر افروغ معتقد بود که اگر ما دین حقیقی اسلام را معرفی کنیم، دینی که عدالتمحور است، نه دینی که از قشربندیها حمایت میکند، آن زمان همه جذب میشوند.
ما اسلام نهجالبلاغهای داریم و اسلام بحارالانواری. در اسلام بحارالانوار، خرافههای زیادی وجود دارد و از قشربندی و فاصله طبقاتی و … حمایت میکند و … . ایشان میگفت این نوع اسلام ممکن است ما را در دامن مدرنیته غربی بیاندازد، یعنی مردم اگر از دین ببرند، فرار میکنند و به آن پناه میبرند.
استاد معتقد بود اگر اسلام اصیل که معتقد بود در انقلاب اسلامی بروز پیدا کرده بود به مردم معرفی کنیم، جامعه پیشرفته خودمان را داریم که در دام مدرنیته غربی نمیافتد. ایشان می گفت اسلام اصیل، اسلام انقلابی است. اسلام انقلابی یعنی طرفدار تودههاست، طرفدار عدالت است، طرفدار همه مردم است و الا اگر بیائیم قشربندی و فاصله طبقاتی و … را حمایت کنیم، مردم واکنش نشان میدهند. در این واکنشها گاهی سردرگم میشوند، عدهای سراغ باستانگرایی میروند. عدهای به سمت غرب میروند. اینها واکنش های انتقادی است که انتخاب آنها از سر ناچاری است، چون راه دیگری نمیبیند. بنابراین ایشان دنبال راه بود. تبلور راه حقیقی را در قرآن و نهجالبلاغه میدید، با قرائتی که خودش داشت. بنابراین مدرنیته محصول غرب و منحصر در غرب است، البته این خطر هم وجود دارد، اگر ما به دنبال اسلام حقیقی را معرفی نکنیم و اسلام معوج را معرفی کنیم، آن موقع ممکن است که بشری که دنبال مستمسکی هست، به آن سمت هم برود.