به یاد عزیزی که از دیده برفت، اما از دلها نمیرود، همو که دل در گرو توحید و نفی ثنویتها داشت. به یاد افروغ.
سید محمدرضا امیریطهرانی
استادیار پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
رابطه نظریه و مشاهده در پوزیتیویسم را میتوان از دو سو نگریست؛ رابطۀ مشاهده یا به تعبیر دیگر واقعیت با نظریه و رابطۀ نظریه با واقعیت یا پدیدار. این نوشتار مختصر نگاهی اجمالی به سویۀ دوم دارد، یعنی اینکه نظریه پوزیتیویستی در توضیح پدیدارهای اجتماعی و رفتار انسانی بر اساس مبانی هستیشناختی، معرفتشناختی و روششناختی خود با چه چالشهای متافیزیکی روبرو است. این نوشتار در صدد بررسی و نقد شرایط توضیح رفتار انسانی و کنش اجتماعی در پرتو نظریۀ پوزیتیویستی است. نقد متافیزیک توضیح تقلیلگرا به طور ضمنی شامل نقد دیدگاه مقابل آن، یعنی تحلیل مفهومی نیز میشود.
در یک نگاه کلی به مسئلۀ نظریهپردازی از دیدگاه پوزیتیویسم میتوان گفت که سخن از «انتخاب» اهداف و «معیارهای» پذیرش نظریههای علوم اجتماعی، دامن بحث را به «متافیزیک علم» گسترش میدهد. در واقع، مسئلۀ نسبت واقعیت با نظریه در نظریهپردازی پوزیتیویستی، در چارچوب متافیزیک علم پوزیتیویستی تعیین تکلیف میشود و نه در ساحت واقعیتها و فاکتهای مشاهدهای. این نکتهای بسیار قابل تأمل است.
پوزیتیویسم، بیمعنایی متافیزیک را اعلام کرد و تلاش نمود که ساحت علم را از آن بپیراید و بدین صورت به علم ناب و عینی دست یابد. در حالیکه در تاریخچۀ نقد نظریهپردازی پوزیتیویستی، ناقدان نشان دادهاند که حل و فصل مسائل استقراگرایی و قراردادگرایی، سرانجام به ایمانگرایی میانجامد و تعیین تکلیف آن به ساحت متافیزیک واگذار میشود. این شرایط در نظریهپردازی پوزیتیویستی به معنای این است که پوزیتیویسم در ارائۀ نظریۀ علمی ناب و عینی و پیراسته از متافیزیک ناکام بوده است. نکتۀ دیگر این که اصولاً علم بدون متافیزیک؛ یعنی بدون آغازیدن از پیشفرضهایی متافیزیکی امکان منطقی ندارد. چه آن که هر استنتاج و استدلال و حتی مشاهدهای مستلزم پیش فرضهایی دربارۀ ماهیت و روش مشاهده و نظریهپردازی، پیش از آغازکردنِ علمورزی است.
تأکید بر «متافیزیک علم» از این رو است که نشان دهیم پوزیتیویسم به دلیل استقراگرایی نه تنها در نظریهپردازی نتوانسته است بر شکاف میان واقعیت و نظریه فائق آید، بلکه در تحلیل نسبت نظریه و پدیدار یا کنش اجتماعی در نگاه پوزیتیویستی نیز به جایگاه و تأثیر پیشفرضهای متافیزیکی توجه نداشته است.
کارنپ، علم پوزیتیویستی به مثابۀ یک «سیستم ساختی» را چنین معرفی میکند که به منظور اشتقاق یا ساختن گام به گام همه مفاهیم از مفاهیم بنیادین مشخص تلاش میکند. یک سیستم ساختی دربردارندهی عناصر و روابط اساسی است به نحوی که ما میتوانیم دیگر مفاهیم پیچیدهتر را با آنها بسازیم. سیستمهای ساختی در واقع، روابط ساختاری موجود میان سطوح متفاوت از مفاهیم را عریان میسازند. کارنپ دربارۀ ساخت منطقی جهان معتقد است که میتوان عناصر روان شناختی را به مثابه عناصر اساسی برگرفت، هم چنان که میتوان عناصر فیزیکی را چونان عناصر اساسی اخذ کرد.
در این بیان، تعهد پیشینی (ماتقدم) به امکان تقلیل را که در سراسر کتاب ساخت منطقی جهان کارنپ گسترده است و بر اتمیسم منطقی، پوزیتیویسم منطقی و ساختگرایی منطقی مستولی است، میتوان ملاحظه کرد. این تعهد به تقلیلگرایی برای فهم غفلت از مفهوم کنش در فلسفه تحلیلی بسیار خطیر است. ما میتوانیم کارکرد این جانبداری متافیزیکی را به طور روشنتر در طرح «سیستم ساختی» کارنپ در کتاب ساخت منطقی جهان ببینیم؛ یعنی دلیل این که چرا ماهیت کنش در چارچوب زبانشناختیای که در آن کنش انسانی را توصیف یا توضیح میدهیم، تا این اندازه در برنامۀ کارنپ حاشیهای بود. او هیچ مسئلۀ فلسفی مهم یا جالب توجهی در اینجا نمیدید، زیرا او هیچگاه به طور جدی شک نداشت که مفهوم کنش انسانی و مفاهیم مرتبط به آن به نحوی مطلوب، بخشی از سیستم ساختی خواهند شد و همه گزارههای مربوط به کنش به گزارههایی درباره عناصر اساسیتر تبدیل خواهند گردید.
در توجیه این اطمینان که چنین تقلیلی در اصل امکانپذیر است، میتوان گفت که به طور قطع این اطمینان نتیجۀ وارسی و توصیف دقیق مفاهیم مربوط نبود. بلکه این اطمینان، حاصل یک اصل نظامبخش پیشینی در متافیزیک علم پوزیتیویستی بود که اگر مفاهیم موجه باشند، این تقلیلها باید امکانپذیر باشند.
اگر به فلسفه اتمیسم منطقی اثر راسل، تراکتاتوس اثر ویتگنشتاین، یا زبان، حقیقت و منطق اثر آیر نیز توجه کنیم، به همان نکته خواهیم رسید که یک روح مشابه در همه آنها سریان است. در ارتباط با مبانی دانش یا ارائۀ صریح دستور منطقی جملهها و گزارههای معنادار، هرگز با مسئلۀ درهم پیچیدگی موضوعات در فهمیدن، توصیفکردن و توضیح دادن کنش انسانی، رویارویی جدی به چشم نمیخورد. نزد این فیلسوفان هم چنان که نزد کارنپ، یک باور پیشینی و متافیزیکی وجود دارد که هیچ امر معنادار یا مهمی درباره کنش انسانی وجود ندارد که به طور اصولی به زبان بنیادین یا اساسیتر قابل تقلیل یا ترجمه نباشد. آن چه که بدین نحو قابل تقلیل نباشد، ناموجه، مهمل، یا بیان ناپذیر است.
راسل معتقد است که هر دانشی دربارۀ ویژگیهای روانشناختی بشر مشتمل بر فعالیتها و اعمال او، بشایستگی موضوع روانشناسی تجربی است. از نظر او، این تفکر که برخی جوانب یا خصیصههای فعالیت انسانی وجود دارد که ما میتوانیم آنها را به روشی غیر از روانشناسی تجربی یا تقلیلپذیر به روانشناسی تجربی بشناسیم، یک خطا است. بار دیگر، این یک نتیجهگیری بر اساس این تعهد پیشینی به چیزی است که باید خصیصۀ هر گزارهای باشد که از نظر شناختی معنادار است، و نه بر اساس بررسی دقیق مفاهیمی که به کنش انسانی مربوط میشوند.
در نقد زبان ساختگی نظریههای علم پوزیتیویستی و پیشفرض های متافیزیکی آن، فیلسوفان آن چه را که چونان «یک پیش فرض مطلق» در نخستین مرحلۀ فلسفه تحلیلی ظاهر شد، به چالش کشیدند؛ یعنی این پیشفرض که «تحلیل تقلیلی»، روش دست یافتن به «وضوح» است. چه آن که از نظر پوزیتیویستها، اعلام مخالفت با این پارادایم به معنی اعلام اتحاد با نیروهای تاریکی، ابهام و تاریکاندیشی بود. اما منتقدان تحلیل تقلیلی استدلال کردند که استفادۀ نامحدود از این پارادایم خود مسئول سرگشتگی فلسفی است. آنان تقلیلگرایان را به تحمیل یک الگوی پیشینی متافیزیکی از آن چه که باید ساختار زبان، معنی و دانش باشد – به جای مشاهدۀ مصادیق در عمل- متهم میکنند. آنان مدعی هستند که تقلیلگرایان با وجود وانمود به تجربهگرا بودن، در حقیقت عقلگرایانِ مخدوشی هستند که مقولات پیشینی را بر واقعیت تجربی تحمیل میکنند.
همچنین، در دفاع از علمورزی به زبان عادی در برابر زبان ساختگی، چرخش زبانی بر زبان طبیعی به جای زبان ساختگی تأکید میکند. استراوسون هم چون دیگر فیلسوفانی که دیدگاههایشان توسط “چرخش زبانشناختی” شکل گرفته است، در این باور شریک است که راه مناسب روشن شدن شیوه تفکرکردن ما، این است که سخن گفتن ما به زبانی باشد که افکار ما را بیان میکند. استراوسون میگوید که ما درصدد شناخت مفاهیم و مقولات به زبانی هستیم که اندیشهورزی میکنیم.
هنگامی که تحلیل مفهومی به تشخیص مقولات، طبقهبندی و توصیف عامترین وجوه ساختار مفهومی سوق مییابد، ما درگیر «متافیزیک توصیفی» می شویم؛ یعنی توصیف اساسیترین مفاهیم به کار رفته در تفکر درباره جهان. امکان یک چنین متافیزیک توصیفی مفروض میدارد که هستۀ مرکزی سترگی از تفکر انسانی وجود دارد که از هیچ تاریخی برخوردار نیست، یا در تاریخ اندیشهها ثبت نشده است؛ مقولات و مفاهیمی وجود دارند که بنیادیترین ویژگیهای آنها به هیچ روی تغییر نمیکند. متافیزیک توصیفی مفروض میدارد که آنها حتی برای نازلترین تفکرهای فرهیخته، بدیهی به شمار میروند، اما هم چنان هستۀ ضروری دستگاه مفهومی پیچیدهترین موجودات انسانی هستند. متافیزیک توصیفی بدوا به این بدیهیات، روابط متقابل آنها، و ساختاری که شکل میدهند، اهتمام دارد.
استراوسون بر این باور است که اگر به متافیزیک چونان یک نظام که کلیترین و اساسیترین مفاهیم را توضیح میدهد، بیاندیشیم -که ما در شناخت خود و جهان از آن استفاده میکنیم- آن گاه از یک شناخت متافیزیکی مناسب دربارۀ انسان برخوردار خواهیم بود که میتواند با کاوش علمی تکمیل گردد، اما هرگز توسط آن به چالش کشیده نمیشود؛ به دلیل این که کاوش علمی، مانند همۀ کاوشهای دیگر، آن چه را که تحلیل مفهومی ما آشکار کرده است، «پیش فرض» میگیرد.
وینچ یکی از نخستین کسانی بود که مستلزمات چرخش زبانی و تحلیل زبانشناختی- به ویژه پژوهشهای لودویگ ویتگنشتاین- را به منظور ارزیابی انتقادی علوم اجتماعی و شرح «مفهوم اجتماعی» واکاوید. وینچ کارهای فلسفۀ زبانی را با صورتِ معقولِ «تفهم» و مفهوم «رفتار معنادار» که جایگاهی مرکزی در سنت وبری جامعهشناسی تفسیری دارد، مرتبط میسازد. وینچ محدودیتها و کژتابیهای مفهوم پوزیتیویستی علم و آثار سوء آن بر جریان اصلی علوم اجتماعی را نقد میکند.
وینچ به بیان دشواریها و تنگناهای تلقی پوزیتیویستی از علم قانع نیست، بلکه تلاش میکند نشان دهد که ایدۀ علوم اجتماعیِ مبتنی بر علوم طبیعی، خطا است و بر ابهام و سرگشتگی مفهومی ژرفی بنا شده که مطالعات جدید زبان، به افشای آن کمک میکند. بنابر دیدگاه وینچ، مفهوم جامعۀ انسانی با مفاهیمی سروکار دارد که با انواع توضیح که در علوم طبیعی ارائه میشود، منطقا ناهمساز است؛ یعنی شناخت جامعه منطقا متفاوت از شناخت طبیعت است؛ و مفاهیم اصلی متعلق به شناخت ما از زندگی اجتماعی با مفاهیم اصلی پیشبینی علمی ناهمساز است. وینچ بر صورتِ معقول «فرم زندگی» ویتگنشتاینی و ملاحظات ویتگنشتاین دربارۀ «رفتارِ پیرو قاعده» تأکید دارد. رفتار انسانی- چیزی که شماری از فیلسوفان زبانی، کنش مینامند، برای تمایز از رفتار که به مثابۀ حرکت فیزیکی شناخته میشود- از دیدگاه وینچ قاعده- مدار است.
به نظر میرسد راهبرد وینچ در استدلال، جهتگیریهای ناسازگاری دارد، چه آن که بازتاب دهندۀ تصویری است که خود با آن تعارض دارد. هدف واقعی تاختن وینچ، صورتی از علم است که از به رسمیت شناختن وجود چیزی متمایز دربارۀ زندگی اجتماعی و مفاهیم مورد نیاز برای توصیف و توضیح آن، سرباز میزند. او یک سوگیری پیشینی را اعلام میدارد مبنی بر این که سخن گفتن از «فهم»، «تفسیر»، «صورتهای زندگی» و «رفتار قاعده- مدار» هیچ جایی در یک رهیافت علمی پوزیتیویستی به مطالعۀ پدیدارهای اجتماعی ندارد.
اما پیامد این استدلال وینچ، جداکردن زندگی اجتماعی و مفاهیم وابسته به آن از باقی تحقیقات طبیعی و تجربی است. اگر قرار باشد که بسیاری از ادعاهای وینچ را بپذیریم، در پژوهش دربارۀ تأثیرات علیِ خارجی بر زندگی اجتماعیمان دچار سرگشتگی مفهومی خواهیم شد. روشن است که این خود چیزی جز یک سوگیری متافیزیکی و پیشینی توجیهناپذیر نیست. اشکال جدیتر این است که نوع فهم و تفسیری از پدیدار اجتماعی که وینچ مطالبه میکند، غالبا مستلزم جستجو دربارۀ عوامل علی تعیین کنندۀ صورتهای مشخصی از زندگی هستند که از پیش معیناند.
غایت انگاری جدید با تمرکز بر تمایز «توضیح» در علم اجتماعی از علوم طبیعی معتقد است که ما بسیاری از مصادیق کنش انسانی را با ذکر دلیل، نکته، هدف یا غرضی که عامل در ذهن دارد، و یا در «بازتوصیف» کنش لحاظ میشود، «توضیح» میدهیم. الگویی که توضیحهای متعارف دربارۀ کنشهای انسانی را با آن می سنجیم، از سوی پیترز الگوی هدفمندِ «پیروِ قاعده» نامیده شده است.
پیترز بر این باور است که اگر ما در واقع با موردی از یک کنش اصیل روبرو باشیم – یعنی عمل انجام دادن چیزی در برابر تن دادن یا تحمل کردن یک چیز- آنگاه توضیحهای علی به مثابۀ توضیحهای کفایتمند، فی نفسه نامتناسب هستند. باید توجه داشت که این ادعای اخیر به مثابۀ یک فرضیۀ تجربی ارائه نشده است که در معرض تأیید باشد، بلکه چونان یک حقیقت منطقی یا مفهومیِ پیشینی است؛ بنابراین، یک توضیح وافی دربارۀ کنش به واژگانِ علی وجود نخواهد داشت، زیرا یک شکاف منطقی میان طبیعت و قرارداد وجود دارد. در واقع آن چه را که پیترز برملا کرده است یک تفاوت ریشهای میان دو نوع توضیح است؛ توضیحهای مبتنی بر دلیل و توضیحهای مبتنی بر علت. توضیحِ نوع اول است که برای توضیحدادن کنشها متناسب است. توضیحهای مبتنی بر دلیل، نوعی متفاوت و از این رو منطقا ناسازگار با توضیحهای علی هستند.
غیر از دوگانگی توضیح مبتنی بر دلیل و توضیح علی، دوگانگی عمدۀ دیگری که بسیاری از مطالعات پساویتگنشتاینی را درنوردیده، دوگانگی میان کنش و حرکت یا جابجایی فیزیکی است. این تباین میان کنش و حرکت به نحو وثیقی به تمایز میان توضیح مبتنی بر دلیل و توضیح علی مربوط است. ادعاهای پیترز دربارۀ دوگانگی کنش و حرکت قابل توجه است، اما نتیجهگیریهای فلسفیای که او از تمایز میان کنش و حرکت استنباط میکند، همان اندازه دربارۀ مفروضات او در ارتباط با “ماهیت علیت” رازگشایی میکند که دربارۀ این تمایز. پیترز بدون استدلال کافی دربارۀ موضوع، فرض میکند که دامنۀ مشروع توضیحِ علی به حرکت منحصر میشود و شامل کنش نمیگردد.
در حالی که ما در حقوق، اخلاق، سیاست، رفتار اجتماعی، و اختلالهای روانشناختی و بسیاری از زمینههای عادی، میان انجام دادن و تن دادن یا تحملکردن تمایز قائل میشویم؛ اما فرض میکنیم که ما عاملانِ اصیل، قادر بر تأثیرِ علی هستیم. فیلسوفان پساویتگنشتاینی استدلال میکنند که نه تنها تقلیل یا تحلیل این مفهومِ عاملیت به زبان انتظامِ رویدادها ناممکن است، ما حتی نمیتوانیم تصور کنیم که رهاکردنِ این مفهوم، در شناخت ما از خودمان و دیگران چه معنایی خواهد داشت؛ این مفهوم برای چارچوب مفهومی ما بنیادین است. مفهوم عاملیتِ شخصی یا تمایز میان انجام دادنِ اصیل و تن دادن، برای چارچوب مفهومی ما بنیادین است.
با توجه به مشخصههای “توصیف التفاتی” میتوان اذعان کرد که این «صورتِ معقول» برای شناخت کنش ضروری است. در این صورت، بیکفایتیهای رفتارگرایی را درمییابیم که این صورتِ معقول را به خاطر عدم ضرورت و قابل چشمپوشی بودن، رد میکند. توضیحهای رفتارگرا به حرکتهایی محدود خواهد شد که- به طور داخلی یا خارجی- در انداموارههای انسان رخ میدهد، و از نظر مقوله با توضیحهایی از حیث خردِ اصیل، انگیزه، و قصد دربارۀ کنش انسانی بیان میشوند، متفاوت خواهد بود. این یک ادعای ایدئولوژیک- نه ادعای علمی- است که علم رفتار، در اصل میتواند به همۀ پرسشهای مشروع دربارۀ رفتار انسانی شامل کنش انسانی، پاسخ دهد.
با توجه به نقش انگیزهها و قصدها در حیث التفاتیِ کنش انسانی، لوچ دربارۀ توضیح کنش انسانی معتقد است که ایدۀ رایج علم دربارۀ انسان یا جامعه این است که هنگام ارائۀ توضیح دربارۀ رفتار و کنش انسان، رفتار را آن چنان که توسط شرایطی که در آن اتفاق میافتد، توجیه کنیم. از این دیدگاه، توضیح کنش انسانی، توضیح اخلاقی است؛ در متوسل شدن به دلیل برای کنشها، انگیزهها، غرضها، قصدها، آرزوها و همزادهای آنها که در بحثهای عادی و فنی دربارۀ کنشهای انسان هر دو، روی میدهد؛ ما یک کنش را در پرتو شرایطی نشان میدهیم که فرض میشود شخص را محق میسازد یا تضمین میکند که آن چنان عمل کند که میکند.
از دیدگاه لوچ، توضیحهای اخلاقی، توضیح علمی نیستند و با توضیحهای علمی ناسازگارند. و این که فکر کنیم چنین توضیحهای اخلاقی را میتوان با توضیحهای علمی همانندسازی کرد، ارتکاب فاحشترین نوع خطای مقولهای است. از این رو علم اجتماعی، از پایه منتفی خواهد بود.
طعنهآمیز است که تحلیل مفهومی که در آغاز نه تنها به مثابۀ تمرد از تحلیل تقلیلی، بلکه چونان انقلابی علیه دوگانگی سنت دکارتی معرفی شد، خود به دوگانگی جدیدی دامن زد. این دوگانگی شامل دوگانگیِ دو طرحِ مفهومی یا زبانِ متفاوت و غیرقابلِ تقلیل و منطقا ناسازگار است؛ یعنی زبانِ کنش و توضیحهای مبتنی بر دلیل در برابر زبانِ حرکت و توضیح مکانیکیِ علی. از دیدگاه روانشناسان فلسفیِ افراطیتر، این شکافی پرناشدنی، و دوگانگیای سخت و انعطافناپذیر است که ادعا میشود حقیقتی مفهومی، پیشینی و ضروری است. گرچه تحلیلگران مفهومی نکتههای خود را بر حسب زبان، عبارتپردازی میکنند، اما آشکار است که آنان برخی نتایج بسیار قوی متافیزیکی را از این دوگانگی استنتاج میکنند، که به طور پیشفرض وضعیت واقعی چیزها را به ما میگوید. انسان نمیتواند یکسره به زبانِ محدود به مفاهیم مکانیستی مشخص شود؛ در نتیجه خطاست که باور داشته باشیم انسان چیزی جز یک سازوکار پیچیدۀ فیزیکی نیست. این سخن که مقولۀ کنش یا عاملیت برای چارچوب مفهومیِ ما اساسی است، بدین معنی است که انسان موجودی است که به طور واقعی عمل میکند، چیزهایی انجام میدهد، و گهگاهی به واسطۀ دلایل و نه علتها برانگیخته میشود. پیشینیانگاریِ ضمنی در تحلیلِ مفهومی، هم چنان که پیشینیانگاری مستتر در تحلیل تقلیلی، نقدپذیر است.
هم چنان که یاد شد دیدگاه استراوسون که شماری از فیلسوفان زبان شناس با او اشتراک دارند این است که هستهای اساسی از مفاهیم وجود دارد که برای شیوۀ فکرکردن ما دربارۀ خود و جهان، بنیادی است، و وظیفۀ متافیزیکِ توصیفی این است که ساختار این مفاهیم و مقولات اساسی را عریان و آشکار سازد. نامآوران «فرضیۀ جایگزینی» در این امکان تردید نمیکنند که به کمک تحلیل مفهومی، بتوانیم مقولات و مفاهیمی را برجسته کنیم که مشخههای بنیادین آنها برای شیوهای که عادتا خود و جهان را توصیف، توضیح و شناسایی میکنیم، نقش مرکزی داشته باشند. هم چنین در این که یک چارچوب مفهومی ممکن است با چارچوبهای علمی، ناسازگار و از این رو به آنها تقلیل ناپذیر باشد، تردید ندارند. با وجود این معتقدند که یک چارچوب علمیِ به غایت متفاوت، میتواند جایگزین چارچوب مفهومیای شود که برپایۀ آن هم اکنون به مثابۀ یک عامل، دربارۀ خود و جهان میاندیشیم.
تحلیل مفهومی آنگلوساکسون و پدیدارشناسی قارهای با وجود تمام تفاوتها در روش، سبک و محتوا، هر دو در این هدف اشتراک دارند که راههای اساسیای که انسان برپایۀ آنها دربارۀ خود و جهان میاندیشد، آشکار سازند. همۀ این رهیافتها بر چیزی تمرکز دارند که سلارز «تصویرِ آشکار» از انسان در جهان مینامد. با وجود این، باورمندان به نظریههای جایگزین در این تردید دارند که این رهیافت بتواند شیوهای که چیزها در واقع هستند، معلوم سازد. نظریهپردازان فرضیۀ جایگزینی، در چرخشی تند اظهار میدارند که باوجود متقاعدبودن به نظرگاهِ مخالف تقلیلگرایی؛ شایعترین و اساسیترین اظهارات دربارۀ مقاصد، کنشها، دلایل و انگیزهها، میتوانند باطل باشند.
نامآوران رهیافت کلاسیک به نظریۀ جایگزینی، به آسانی میپذیرند که تمایز میان زبان مشاهدهای و زبان نظری، امری تغییرپذیر و تنوع پذیر است، اما تأکید دارند که تمایز کارکردی مهمی میان این دو زبان وجود دارد. فایرآبند صورتِ معقول یک زبان مشاهدهای را که به طور نسبی از زبان نظری مستقل باشد و بتواند به مثابۀ مبنایی برای آزمون آن به کار رود، به چالش میکشد. یک زبان نظری، زبان مشاهدهای ویژۀ خود را دربردارد و هر زبان مشاهدهای، شامل فرضهای نظری است. هیچ مجموعهای از مشاهدهها و گزارههای مشاهدهای وجود ندارد که ثابت باقی بماند و به مثابۀ سنگ محک برای ارزیابی نظریهها عمل کند. اگر ماهیت تغییر علمی را از نزدیک بررسی کنیم، درمییابیم که نظریههای علمی اساسی مانند نظریههای نیوتن و اینشتاین، در واقع ناسازگارند.
فایرآبند باور ندارد که ناسازگاری شرط کافی برای جایگزین کردن یک نظریه با نظریۀ دیگر و از این رو «پیش بردن» استاندارد علمی است. اما معتقد است که ناسازگاری، یک شرط ضروی برای عمدۀ پیشرفتها در توضیح علمی است. اگر نظر فایرآبند صادق باشد، حتی قویترین ادعاهای تحلیلگران مفهومی به نحو اساسی خطا خواهد بود.
نمیتوان انکار کرد که باید تمایزی میان تحلیل مفهومی و تحقیق تجربی اعمال شود، اما هنگامی که این تمایز را چونان یک دوگانگی سفت و سخت تجسم میکنیم، در آستانۀ سوء تفاهم قرار داریم. یک گرایش کژراهه برای انجام این کار در فلسفۀ زبان شناسی اخیر وجود دارد، که با اعلام این که ما به حقیقت مفهومی رسیدهایم، یا منتفی کردن ادعاها با برچسب زنی آنها به مثابۀ سرگشتگی مفهومی یا خطاهای مقولهای، پژوهش بیشتر را متوقف سازد. از سوی دیگر، در بحث دربارۀ وضعیت کنش در فلسفۀ تحلیلی و این مسئله که انسان دقیقا چه نوع مخلوقی است، علیه امکان حل آنها توسط یک استدلال پیشینی، استدلال شده است. بنابراین، جانبداری متافیزیکی و پیشینیگرایانۀ تقلیلگرایان و تحلیلگران مفهومی، هر دو برملا شده است.
پس از این استدلال که مفهوم غایتشناختیِ کنش برای شیوههای عادی اندیشیدن و سخن گفتن ما اساسی است، چارلز تیلور میپرسد که آیا این بدان معنی است که توضیح ناغایتشناختیِ رفتار انسانی ناممکن است. برای بسیاری از روانشناسان فلسفی، نشان دادن این که چنان مفهومی برای شیوههای عادی اندیشیدن و سخن گفتن ما اساسی است، کفایت میکند که به این پرسش، قاطعانه پاسخ دهند که ارائۀ توضیح ناغایتشناختی دربارۀ رفتار انسانی، ناممکن است. اما تیلور مناقشه میکند که چنین نتیجهگیری، بسیار شتابزده است؛ این حقیقت که تمایزی صورت گرفته و بر آن توافق شده، نشان نمیدهد که به نحو مناسبی شناخته شده است، و معیاری که این تمایز به نحو عرفی بر آن بنا شده، معتبر است.
این یک توهم است که فکر کنیم همواره چنین معیاری وجود دارد که ما را قادر سازد یکسانی یا تفاوت معنا را تشخیص دهیم. باید نکتهای را که ویتگنشتاین در پژوهشهای فلسفی خود چنان تأثیرگذار اشاره میکند، دوباره یاداور شویم که مواردی وجود دارد که میتوانیم معیارهای استفاده شده برای به کارگیری یک عبارت را عوض کنیم- و حتی معیارهای جدیدی به کار ببندیم که با معیارهای قبلی ناموافقاند- و هم چنان قائل باشیم که از همان تعبیر استفاده میکنیم. گاهی آن چه که بدان فراخوانده میشویم، یک «تصمیم» است که کجا میتوانیم بگوییم ما هم چنان از همان تعبیر استفاده میکنیم، یا این که ما تعبیر جدید و متفاوتی داریم.
نامداران فرضیۀ جایگزینی- در بهترین وجه- تحلیل مفهومی را محکوم نمیدانند، بلکه چشماندازی برای ارزیابی برنامۀ تحلیل مفهومی کنش، برای ما فراهم میکنند. این وظیفهای مهم است که برای بیان این که چیزها چگونهاند، و به ویژه، این که انسان واقعا چیست، ضروری ولی کافی نیست. مدافعان فرضیۀ جایگزینی در فرایند انجام این کار بارها- به خصوص در مورد فایرآبند- نظرهای خود را مبالغهآمیز یا به نحوی گمراهکننده بیان کردهاند. بخشی از این ناشی از نظریۀ «تغییرناپذیری معنایی» یا «تغییر معنا» است. چنان چه ما یکسانی معنا را چنین تعریف کنیم که اگر به سبب نظریهها و اکتشافات تجربی جدید، تغییری در معنای مفاهیم حاصل شود، ناگزیر باید قائل شویم که دیگر با همان مفاهیم سروکار نداریم، آنگاه با انواعی از تناقض نماهای شگفت و نا آشنا روبرو خواهیم شد.
به هر روی، جانبداری متافیزیکی و پیشینیگرایانۀ تقلیلگرایان و تحلیلگران مفهومی، هر دو به طور اجمال بررسی شد. هرچند چارلز تیلور استدلال میکند که توضیح غایتشناختی و توضیح مکانیستی، انواعِ رقیبِ توضیح هستند، و مفهوم کنش به مفهوم حرکت تقلیلپذیر نیست، اما این دوگانهای مفهومی، این مسئله را که مفاهیم و توضیحهای مناسب برای رفتار انسانی و کنشهای اجتماعی چه هستند یا باید باشند، سامان نمیدهد. درس مهمی که میتوان از آن آموخت؛ اصرار بر تحقیق به مثابۀ یک فرایند خود- اصلاحیِ عقلانی، تأکید بر خطاپذیری، و تردید کلی دربارۀ دوگانهای هستیشناختی، معرفتشناختی و حتی زبانشناختی است. از زمان ظهور علم جدید همواره فیلسوفانی بودهاند که تلاش کردهاند – یک بار برای همیشه- فلسفه را از نظامهای علمی به طور قاطع متمایز کنند. در زمان ما این امر در تمایز قاطع میان گزارههای تحلیلی و گزارههای تجربی منعکس شد. علی رغم نقادی پوزیتیویسم منطقی از سوی تحلیلگران مفهومی، خود آنان نیز دچار همان گونه گرایش متافیزیکی در تلاش برای تمایز قاطع تحلیل مفهومی از تحلیل تجربی هستند. این گرایش، تا حدی یک واکنش در برابر علمگرایی بود که اعلام کرد سرانجام مسائلی که فیلسوفان را دلمشغول کرده بود، هم اکنون توسط علم تجربی قابل حل است. درسی که میتوان آموخت که پیش زمینۀ مشارکت در تحقیق فلسفی است، اینکه میتوان بدون لغزیدن به دام دوگانسازیها، تفاوتها را بازشناخت، و این که رابطۀ فلسفه و علم، رابطهای دیالکتیکی است.
کتابشناسی
Ayer, A. J., (1946) Language, Truth and Logic. New York: Dover Publications.
Boland, Lawrence A. (2003), The Foundation of Economic Method; A Popperian Perspective, Routledge, London.
Bernstein, Richard J. (1999) Praxis and Action; Contemporary Philosophies of Human Activity, University of Pennsylvania Press, Philadelphia,
Bernstein, Richard J. (1995) The Restructuring of Social and Political Theory, University of Pennsylvania Press, Philadelphia,
Carnap, Rudolf, (1950) The Logical Syntax of Language, and “Empiricism, Semantics, and Ontology,” Revue Internationale de Philosophie 11.
Carnap, Rudolf, (1967) Der Logische Aufbau der Welt, trans. as The Logical Structure of the World by Rolf A. George. Berkeley and Los Angeles: University of California Press.
Feyerabend, Paul K., (1962), “Explanation, Reduction, and Empiricism,” Minnesota Studies in the Philosophy of Science, Vol. 3, ed. by Herbert Feigl and Grover Maxwell. Minneapolis: University of Minnesota Press.
Feyerabend, Paul K., (1963), “Materialism and the Mind-Body Problem,” The Review of Metaphysics 17 (September).
Feyerabend, Paul K., (1964), “On the ‘Meaning’ of Scientific Terms,” Journal of Philosophy 62 (December).
Feyerabend, Paul K., (1965), “Problems of Empiricism,” Beyond the Edge of Certainty, ed. by Robert Colodny. Englewood Cliffs, N.J.: Prentice-Hall.
Gordon, S. (1991), The History and Philosophy of Social Science (London: Routledge).
Hesse, M., (1980), Revolutions and Reconstructions in the Philosophy of Science, Brighton.
Kuhn, Thomas, (1962), The Structure of Scientific Revolutions. Chicago: University of Chicago Press.
Louch, A. R., (1966), Explanation and Human Action. Berkeley and Los Angeles: University of California Press.
Malcolm, Norman, (1968), “Conceivability of Mechanism,” Philosophical Review 77.
Passmore, John, (1966), A Hundred Years of Philosophy, Rev. ed. New York: Basic Books.
Peters, R. S., (1960), The Concept of Motivation, 2nd ed. London: Routledge & Kegan Paul.
Putnam, Hilary, (1965), “How Not to Talk About Meaning,” Boston Studies in the Philosophy of Science, Vol. 2, ed. by Robert S. Cohen and Marx W. Wartofsky, New York: Humanities Press.
Rorty, Richard, (1965), “Mind-Body Identity, Privacy, and Categories,” The Review of Metaphysics 19
Rorty, Richard, (1967), The Linguistic Turn. Chicago: University of Chicago Press.
Russell, B. (1945), A History of Western Philosophy, New York: Simon & Schuster.
Ryle, Gilbert, (1949), The Concept of Mind. London: Hutchinson.
Sellars, Wilfrid, (1963), Science, Perception and Reality. New York: The Humanities Press.
Shapere, Dudley, (1966), “Meaning and Scientific Change,” Mind and Cosmos, Pittsburgh: University of Pittsburgh Press.
Smart, J. J. C., (1965), “Conflicting Views about Explanation,” Boston Studies in the Philosophy of Science, Vol. 2, ed. by Robert S. Cohen and Marx W. Wartofsky. New York: Humanities Press.
Strawson, P. F., (1957), “Construction and Analysis,” The Revolution in Philosophy, by A. J . Ayer, W. C. Kneale, G. A. Paul, D. F. Pears, P. F. Strawson, G. J. Warnock, and R. A. Wollheim, with an introduction by Gilbert Ryle. London: Macmillan.
Strawson, P. F., (1959), Individuals. An Essay in Descriptive Metaphysics. London: Methuen & Co., Ltd.
Taylor, Charles, (1964), The Explanation of Behaviour. New York: Humanities Press.
Taylor, Charles, (1967), “Relations Between Cause and Action,” Proceedings of the Seventh Inter-American Congress of Philosophy. Quebec: Les Presses de 1’Universite Laval.
Taylor, Richard, (1966), Action and Purpose. Englewood Cliffs, N.J.: Prentice-Hall.
Turner, Merle B., (1967), Philosophy and the Science of Behavior. New York: Appleton-Century-Crofts.
Winch, Peter (1958), The Idea of a Social Science and Its Relation to Philosophy, London, Routledge & Kegan Paul.
Wittgenstein, Ludwig, (1953), Philosophical Investigations, trans. by G. E. M. Anscornbe. New
York: Macmillan.
Wittgenstein, Ludwig, (1961), Tractatus Logico-Philosophicus, German text with translation by D. F. Pears and B. F. McGuinness, with the Introduction by Bertrand Russell. London: Routledge and Kegan Paul.