مرحوم دکتر عماد افروغ در خصوص مفهوم زمان میگفت که متفاوت از لایبنیتس و مارتین هایدگر فکر میکند. به این معنی که نه همچون اولی زمان را امری عینی و واقعی میداند و نه همچون دومی، زمان را امری درونی و ذهنی(این موضوع در رساله دکتری مرحوم افروغ بحث شده است).
البته لایبنیتس در اعتقاد اولیهاش نسبت به زمان، شبیه نیوتن فکر می کرد. او در ادامه بی آنکه مکان و زمان را امری ذهنی و غیر واقعی برخلاف جوهر بداند، در خصوص حرکت سخنانی متمایز از نیوتن گفت و ابداعاتی درباره نسبت اشیاء و مکان داشت. اگر بخواهم وارد این بحث شوم باید بحث «مناد» و مسأله سرمدیت در دیدگاه نیتس را بحث کنم. این موضوع یادداشت حاضر نیست، بگذریم!
هایدگر نیز زمان را در نسبت با ابدیت طرح میکند. مسأله مهمتر در اینجا آن است که او مفهوم زمان را با دازاین(هستنده یا فرد انسانی) درمیآمیزد که درجه نسبیانگاری زمان نزد او آن قدر زیاد و محرز است که نمیتوان همچون اتهام نسبیگراییِ وارد بر نیتس، آنرا رد کرد.
با این مقدمه مجمل باید گفت که افروغ دیدگاهی درباره زمان را قبول داشت که میان این دیدگاه ها و متمایز از آنها بود و به فلسفه صدرا قرابت داشت. او زمان را نه امری شیوار و دمدستی میدانست و نه کاملاً آنرا به حال و مجال فردی وامینهاد. هرچند برجسته کردن نقش فرد در مواجهه هایدگر با زمان برای او جذابیتها و رهاوردهایی داشت و این را میتوانست با بحث قیام صدوری در برابر قیام حلولی تطبیق دهد و از نقش ذهن و فعل شناسا یا ذهن فرد(سوبژه) دفاع کند و همزمان از تأکید هایدگر بر با دیگران بودن دازاین سخن بگوید و بتواند جمعگرایی خود را سامان دهد، اما افروغ در عین جمعگرایی، فردگرا هم بود و به هیچ روی استقلال فرد از جامعه و مسئولیت/آزادی او را تقلیل نمیداد. بنابراین با تضعیف بیش از حد سوبژه که توسط هایدگر رخ داده بود، نمیتوانست هم نظر باشد.
افروغ پیرو نگاه خود به زمان، به مفهوم فضا اندیشید. لازم به توضیح است که فضا متمایز از مکان است. افروغ بیآنکه الزامی به دعوای تغییرپذیری زمان و تغییر مکان -که در بحثهای لایب نیتس، شارحان و نیز منتقدان او مانند برتراند راسل دیده ایم- تغییر را در فضا مورد تمرکز جدیتر قرار می دهد؛ فضا، امر و سپهری انسانی و اجتماعی و فردی است که در آن زمان و مکان تلاقی مییابند. ترکیب آن دو نیست، ولی محصول حضور هر دوی آنهاست. به بیان دیگر، موقعیت، مکانی زمانمند و انسانمند(سکونت یا حضور انسان) است.
میتوان از فضای کیهانی و نظیر آن سخن گفت، اما اینجا مراد ما از فضا، چیزی است در نسبت با زمان و مکان متعارف انسانی؛ مکانی مانند خیابان، مدرسه، خانه و … که همگی خصوصیت زمینی و افزون بر این، تاریخی دارد(تاریخ، امری انسانی است. جایی که انسان یا تمدنی زندگی نکرده، فاقد تاریخ است بلکه نهایتاً دارای زمان و پیشینه است).
تأکید او بر فضا با عدالتپویی و عدالتپژوهی او نیز تناسب داشت. چه بسا در مکان و زمانی اشرافی(زمان و جشن ثروتمندانه در یک مکان یا خانه مجلل) فضا، فضای غیرانسانی و غیروجودی باشد که صرفا در آن، زمان عدد حرکت باشد از حیث پیش و پس یا اگر غیر این باشد، مثلاً حتی به عنوان چیزی در جان انسانها، فضای مطلوب یا مطبوعی را تولید نکند(آگوستین در اعترافات میگوید: «ای زمان در جان من (درون) میخواهم تو را اندازه بگیرم.»). فضای مطلوب الزاماً فضایی است که در قبال فضای دیگر و فضاهای دیگر معنا مییابد؛ این فضاهای دیگر فقط فضاهای افراد آن مهمانی مجلل و هر گردهمایی دیگر انسانی یا دریافت فضا توسط افراد دیگر نیست بلکه این فضا، در نسبت با فضای همسایه، خیابان، شهر، کشور، طبیعت و جهان فهمیده شده و ارزشگذاری و ارزیابی میشود. تا اینجا، فضا، عمدتاً فضای اجتماعی یا به قول خود افروغ جامعوی است. پس از این، پای فضای کیهانی و آسمانی به میان میآید؛ فضایی که او میکوشید در پیوند با جامعهشناسی و حتی مفهوم شهر قرار دهد. به طور مصداقی، وقتی او از نابرابری رشد شهری و فضای شهر در ایران (مثلا مطالعه موردیاش درباره شهر شیراز و بلعیده شدن شهرهای اطراف توسط آن) سخن میگفت، الگوی مطلوب را شهر کهکشانی یا کهشکان شهری میدانست؛ الگویی که به نظر او از تمرکزگرایی و انحصار به دور بود و همه شهر را همچون ستارگان منظومه شمسی دارای اهمیت میکرد و در یک منظومه و نظم قرار میداد.
او یک ارادهگرا بود اما نه آن ارادهگرا که زمان و مکان و فضا را نادیده بگیرد و معتقد باشد هر کاری میتوان با جهان کرد. او یک عقلگرا بود، اما نه عقلگرایی که انسان حاضر و متحرک و متغیر حاضر در این زمان و مکان و فضا را نادیده بگیرد و از تغییر و مبارزه دست بردارد. در یک کلام، او یک جامعهشناس صدرایی و صدای صدرا بود. صدر و قلب او هم صدرایی بود. این چیزها است که مقام او را در صدر مینشاند. شاید گاه در فلسفه صدرا چنان عمیق نمیشد، اما بهترین فایدهها و شهد آنرا با هوش سرشار خود برمیگرفت. شاید لایبنیتس را در تمامیت و پیچیدگیهایش مورد التفات و اعتنا قرار نمیداد و یا هایدگر را، اما در نهایت خود او سخنهای بدیع و استواری داشت و همه اینها را به استخدام خود فلسفه انقلاب اسلامی در میآورد. او، خودش بود. او یک شارح نبود، بلکه یک فاتح فکور انقلابی بود که میان شکافها و گسلها (مانند آرمان و واقعیت، نظر و عمل و …) میایستاد و با غرور و شجاعت و در عین حال تواضع بر لبه شکافها راه میرفت و فکر میکرد و عمل میورزید. در همه این احوال، زمانمند و مکانمند و فضامند بود. مواجهه او با فضاها، «عقلی و عرفانی» (وجودی) بود و چون یک رهگذر، گذر نمیکرد. همچنین او همچون یک انسان مقیم معمولی حتی با لحظهها مواجه نمیشد. به عبارت دیگر، نه چون یک توریست معمولی از سر کنجکاوی یا لذت صِرف از کنار شهر و انسانها عبور میکرد و نه چون یک محلی که به همه چیز عادت کرده و عادی نگاه میکند به پدیده ها مینگریست. بلکه او عالمانه و عاشقانه به جهان، انسان و جامعه نظر میافکند. همهنگام، نگاهی به آخرت داشت و چنانکه خود گفت، در اواخر عمر، آخرت را شهود کرد.