نسبتم با «معلم عماد»

مانی کلانی، جامعه‌شناس و پژوهشگر

چند ماهی است که از فوت عماد افروغ می‌گذرد. در اوج هیاهوها و نابسامانی‌های آن روزها البته فکر نمی‌کنم جلسات گرامیداشت معمول برای او و دیگر تازه رفتگان، به چیزی بیشتر از ذکر مصیبت منجر شود. به شیوه‌ای متفاوت – بدون پرده‌پوشی و تعارفات معمول – نکاتی/خاطراتی/ اتفاقاتی از نسبتم با معلم عماد را روایت می‌کنم زیرا با روایت است که دیگری را به جا می‌آوریم و از قدرنشناسی تا قدرشناسی، از مواجهۀ تند تا همدلی و از دوستی تا دشمنی را یک‌جا روشن می‌کنیم تا دیگر چیز بیشتری برای گفتن باقی نماند. در چند سطر پایین، شما با یک شور جوانی تا دم پیری خودم و ایشان را احتمال زیاد – یک جا و یکپارچه – درک می‌کنید؛ نیز اینکه قصد اصلی‌ام از بیان این شبه خاطره هشداری است در این مورد که کاستن انسان‌ها به یک تک روایت تمامیت‌خواه ساده‌ترین کار ممکنی است که هر روز مستعد انجام آن هستیم:
بخش اول (۱۳۹۵ – ۱۳۸۳):
۱. پاییز ۸۳ بود. در ارشد مطالعات فرهنگی علامه، دکتر افروغ که چندماهی بود، نمایندۀ مجلس شده بودند، برافروخته و با مباحثی جذاب، طرح بحثی مبهم و هیجانی/عاطفی برای من شیفتۀ عقلانیت و «تازه خردورز» داشتند که در آراء یورگن هابرماس و خیالات عقلانی یورگن سیر می‌کرد و با چنین مضمون هایی: رنسانس جدید ایرانی و ایرانیت و جنگ خیر با شر، نیز زرتشتی که بدان نیاز داریم تا به جنگ پوزیتیویسم و لیبرالیسم برویم؛ مباحثی که برای من تازه چچپ‌گرای انتقادی شیرین بود تا اینکه فرا پشت این واژگان، کار به رخداد انقلاب مشروطه کشید و خب در اواسط ترم، دفاع همه‌جانبه‌شان از شیخ فضل‌الله نوری فضای نسبتاً همدلانه ما دانشجویان با ایشان را به هم ریخت. کلاس کلاسی ناکام بود، در نظرم دو رو و جلوه‌نمایی بود که می‌خواست راست‌گرابودن و نیز اقتدارگرا بودنش معطوف به استبداد فقیه را توجیه، لوث، بی‌اهمیت و پنهان کند تا جذب حداکثری دانشجویان ناآگاه و به ایدئولوژی انقلاب ۵۷ را تمام‌وکمال انجام دهد. (راست‌گرا اینجا البته واژه‌ای جعلی بود که در دوران اصلاحات، اصلاحاتچی‌ها ساخته بودند تا خودشان را چپ جا بزنند!)
۲. واژگان را تند ساخته‌وپرداخته می‌کردم که اقتضای آن دوران بود. با اینترنت فکسّنی آن زمانه گشتم و خشمم دوچندان شد وقتی فهمیدم (به روایت سایت‌های اصلاح‌طلبان) در اردوی اصول‌گرایان خیمه زده بود و قصد و تحمیل رایزنی فرهنگی در سفارت آلمان را داشته که شوالیۀ دوران سیدِ خندان، نپذیرفته!
۳. از او دور شدم. در جریان مباحث نمایندگی‌شان در دورۀ هفتم مجلس (۸۷ – ۱۳۸۳)، “شاه‌چراغ‌های صراحتش برای من روشن شد آنجا که به دفاع از بافت سنتی شهری شهر زادگاهش: شیراز، چالش‌هایی در مجلس ایجاد کرده بود و البته از نظر من ناکافی و نه آن چنان درخور. به استناد حرف‌های بی ‌سند و مدرک دوستان علامه‌ای، دست‌پروردۀ مکتب دکتر پیران گرامی و شاگرد ایشان بودند و متأثر از وجه انتقادی ایشان، قدرت عرض اندام در مجلس پیدا کرده بودند. ادعایی که سال پیش استاد عماد آن‌را رد کردند و نپذیرفتند: خنده‌دار نیست هجده سال باوری نادرست و به اعتبار مشروعیت جمعی از دانشجویان چپ‌گرا، دستمایۀ ذهنم بشود تا برای اعتباردادن به عماد، دستاویزی پیدا کنم و توجیه کنم که خب حالا سخنانش ارزش نقد کردن دارد!؟ مگر انسان در مقام انسان، نباید کافی باشد تا سخنش شنیده شود؟ زین روی ردپای تفکراتی مسموم را در خودم یافتم و اینکه اعتبار کسی را در دیگری جستن. از بابت این تجربه مدیون ایشان هستم. اما در هر حال….
۴. سال ها گذشت. دوازده سال بعد، در جریان تدوین کتاب چشم اندازهای فرهنگ معاصر ایران، قرعه به نام ایشان هم افتاد و وظیفۀ سنگین نقد مستدل آراء شان را در جلد دوم کتاب انجام دادم. یک سال در کش و قوس گرفتن تأیید ایشان بودم و از فهمی که از اندیشۀ ایشان داشتم. دیگر نمی‌شد بی‌گدار به آب زد و لازم بود دقیق و روشن امانتدارانه بدیشان استناد کنم. در ریزترین جزئیات از من ارجاعاتی درست به صفحات کتاب‌هایشان می خواستند: مدافع نقل قول صحیح از دیگران نیز بودند مثلا اینکه «انقلاب انفجار نور بود» جملۀ روح الله نیست!؛ خسته بودم از بحث بر سر مالک معنوی جمله ای که به هیچ جایی راه نبرد و دست‌مایۀ خنده بسیاری. کار به قطع همکاری کشید و معتقد بودند درحال تحریف ناخواستۀ دیدگاه‌هایشان هستم. به منزل‌شان رفتم، کتاب‌ها خوانده شد و سرانجام تابستان ۹۵ تا زمستان ۹۵ اعتمادی میان ما دو نفر ساخته شد، متن شرح انتقادی به تأییدشان رسید و از آن پس نسبت‌های درست و سالمی بین من و ایشان برقرارشد: ایشان صادق و روشن بودند، باز و پذیرا نسبت به روایت امانتدارانۀ آراءشان و محترم و متین نسبت به نقد آثارشان. شاهد مثال اینکه در این متن سی و دو صفحه‌ای (فصل ششم: بخش اول) ردیّه‌ای محکم بر ولایت مطلقۀ فقیه نوشتم و از اساس و با استناد به گزاره‌های همان همکاران رئالیست انتقادی ایشان (مارگارت آرچر و دوستان)، ضمن یک تفسیر تائوئیستی/بودیستی، ناپایداربودن چنین اندیشه‌های سستی را تأکید کردم. منتظر بودم تا در جلسۀ گفت‌وگو به من بتازند ولی واکنش شیرازی طورشان دلنشین بود: گفتند هیچ «چک سفید امضائی» داده نشده که وضع موجود به همین آرامی «پایدار و ثابت» باشد. (ص۷۰، جلد دوم) البته شیوۀ گفت‌و‌گویی دکتر نعمت الله فاضلی نیز عموماً به گونه ای بود که مباحث تند مطرح شده در این شرح انتقادی و دیگر شرح ها را، پررنگ با افروغ و دیگران مطرح نمی‌کردند، اما بنا به صراحت استاد عماد، ایشان نه له و نه علیه ردیۀ من بر ولایت مطلقۀ فقیه هیچ نگفتند گویی مدت‌هاست که دیگر این ولایت خط قرمز حساسیت‌شان نیست؛ البته این حجم از سکوت ناگفته هایی دارد که چرا؟ و خب ریشۀ موضوع برمی‌گردد به «زرتشت های قرن ۱۵ام هجری شمسی» شاید که به نظر من از آن زرتشت مدعی/بردیای دروغین دیگر کاری برنمی‌آید؟ البته شاید. داستان نه یک زرتشت بلکه زرتشت‌ها (و اتفاقات ۱۴۰۲-۱۳۹۵) را پی خواهم گرفت.
بخش دوم (۱۴۰۲-۱۳۹۵):
چند سال گذشت و به روزهای دشواری در زندگی‌ام رسیدم: تابستان ۱۴۰۰ تیم شیمی‌دانی متخصص حملات شیمیایی/ میکروبی در دولت رئیسی تیغ را از رو بسته بود و ایجاد موانع سهمگین و در مسیر نهایی شدن صدور حکم هیئت علمی من و بسیاری دیگر باب روز او و همکارانش شده بود (و البته شرح آن از حوصله این نوشته خارج است) اما عماد افروغ جزو آن دسته آزادگانی بود که علی‌رغم قطع و یقینش که من در اردوگاه مخالف فکری‌شان هستم، دغدغه و پیگیر به سرانجام رسیدن ناسرانجامی سرنوشتم: گاه ناراحت و گاه امیدوار.
از همان پاییز خبرها بود که سرطان‌شان عود کرده و در همین اثناء در پرتال ایران پایدار، دکتر فتاحی عزیز، در کتابچه‌ای از من خواستند که شرحی موجز بر کلیت دیدگاه های او بنویسم. خاطرات شرح انتقادی مجدد زنده شد، این بار دستم بازتر بود تا در پرسش به ۴ سؤال ایران پایدار و به خصوص در مقام پاسخ به پرسش چگونگی تغییر و برون‌رفت از بن بست فعلی، از شرح آراء او برسم به آستانه اینکه چگونه به اتکاء نگاه خاص شان به ایران، می‌توان جهشی داشت روبه سوی دگرگون‌سازی شر موجود. کتابچه ای ۲۳ صفحه ای شد. تمامیت این متن مورد تاییدشان قرارگرفت: ناظر بر دودلی و بی‌قراری شان برای خروج از چهارچوبی که در طول سال‌ها بدان دل بسته بودند: تک زرتشتی که کفایت نمی‌کرد و سرآخر در مجاور خرابات/خرابه اش دفن شدند. از عمد انتهای متن جمع بستم به حزبی پیشرو متشکل از جوانان پیشرو/زرتشت‌‌های اصولگرای قرن پانزدهم نیاز دارد که البته اصول‌شان اصولگرایی بازاری نماهای سوار بر قدرت نبود. بهار ۱۴۰۱ تاییدش کردند. متن را در کش و قوس شیمی‌درمانی‌ها و سفره شیرازی و ساده خانه‌اش با آن عرق نارنج خوشگوار و چهارزانو در متن سنت سالاد شیرازی، خواندیم و راضی بود. سفره دل هم باز شد و از ریشه های بیماری‌اش گفت: حرص از نابسامانی اوضاع؛ صریح ج.ا. او را دق مرگ کرد که البته بر هیچ کس پوشیده نیست.

آخرین دیدار حضوری در عید دیدنی ۱۴۰۱ با همسرم از خانه‌شان که بیرون رفتیم اما چند ثانیه بعد هر دو به دلایلی حسی/ شهودی حس کردیم نمی‌تواند تا پاییز ۱۴۰۲ جسم را تا به انتها بکشاند. برگشتیم، چهره تکیده اش فریاد می‌زد که امید زندگی دارد و پرقدرت می‌جنگد بدون هیچ پروپاگاندای از جنس زیست سرطانی رسانه/اصلاح‌طلب‌چی‌ها. برای خودم خنده دار بود از موضع خاتمی به جبهه مخالف همدلی، برگشت و رجوعی دارم: داستان بر سر اصول بود؛ اصولی سست یا بی‌کاربرد، اما بر سر پیمان با آنها بودن باارزش بود، اصولی که از سمت تمام جناح های ج.ا. بدان بی اعتنایی شده بود و خواسته یا ناخواسته او را در بایکوت رسانه ای انداخته بود: بقول خودش: فریادهای خاموش: روزنگاشت تنهایی (نام مجموعه خودزندگی‌نامه‌شان).
خلاصه برگشتیم و بعد ناهاری از سر تصادف، پیشنهاد طبی مکمل بر شیمی درمانی به او دادیم. پذیرفت. عوارض شیمی درمانی بعدی را کاهش داد، اما هماهنگی برای سری‌های بعدی درمان طب مکمل خورد به حوادث شهریور 1401.
پاییز و زمستان ۱۴۰۱:
مهرماه به درمان‌های بعدی طب مکمل توجهی نکردند. حواس‌شان پرت وضعیت بغرنج روزگار ج.ا. و یافتن ردپایی از انقلاب ۵۷ در انقلاب ژینا بود تا بدن‌شان. موضع‌گیری هایشان نسبت به جنبش کمابیش شکلی از همراهی و همدلی با شک نسبت به غایت و خواسته معترضین شجاع بود. سرطان تکثیر سلولی هل‌شان می‌داد به یافتن یارانی زرتشت‌وار و پیامبرگونه در میان جمیع معترضین؛ امری ناممکن و بسیار آرمانگرایانه. به او در تابستان ۱۴۰۱ گفته بودم سازماندهی حزب‌شان و یافتن یارانی و تربیت کادر مبارز دوای درد بیماری‌شان است. تکثیر کنشگران همراه/زرتشت‌ها به جای تکثیر خود و سلول های نافرمانش. بر سر محکوم کردن نخواندن سرود ملی در بی واتس‌آپی اوضاع، با پیامک به او تاختم و نفهمیدم حالش خوش نیست. علی‌رغم اوضاع نامساعد به من زنگ زد و در اوج شیمی درمانی توضیح داد کلیت مصاحبه بسیار مفصل است، با معترضین همدلم و قربانی تیترسازی رسانه‌ای شده.
کار از کار گذشته بود. خجل از نفهمیدن شرایط انسانی افراد دردمندی که بار اصول‌شان بر روی آنها سنگینی می‌کند، درک کردم انتقادی بودن و رادیکال بودن تحت هر شرایطی پز و افتخار و ژست نیست. علی رغم این اوصاف، در پرتال ایران پایدار آخرین گفتگوی مجازی مان رقم خورد. تا به انتها رفتم. صریح پرسیدم زنان بی‌حجاب در خیابان‌ها را چگونه می بینند، آنها از سیستم ساخته این انقلاب (که بدان اعتقاد دارید) ترسی ندارند و گفت مخالفتی ندارم با حضورشان بدین صورت در خیابان هرچند پسندم نباشد. پاسخش و تسلیمش آیا پیروزی عقل و عقلانیت بود؟ خیر! شکست دادن هیچ بر هیچ و صفر بر صفر بود. جمع کیسه‌های خالی من و او. او و من هر دو مغلوب شدیم. مغلوب زمانه دشوار. اصول او پاره پاره شده بود و من در حال حمله به تخته بندهای شکسته بسته اصولی غرق شده.
ای کاش هیچ وقت در مقام مدعی‌العموم فردی در آستانه مرگ را شماتت نکنم هیچ وقت دیگر. گذشت و این داستان به سختی به اتمام رسید.
کانتکت‌های واتس آپم را از دست داده بودم. عید ۱۴۰۲ دنبال دوستی می‌گشتم تا شماره تلفن‌شان را مجدد بگیرم و تبریک عید را به‌جا آورم. به بهانه‌ای بیهوده که ممکن است حال‌شان خوش نباشد، کار را به تأخیر انداختم تا خبر فوت‌شان را شنیدم. به همین راحتی، رابطه‌ای پیچیده ساده و تک‌صدایی شد میرا. دریغ از آخرین دیدار! اما درس‌ها از دیگری مخالف خودم، عماد گرفتم: یک «ها» به این تک زرتشت اصولگرا اضافه کنیم و تنهایشان نگذاریم تا تنهایمان نگذارند. بدرود عماد افروغ تا ابد.