چگونه انسان تمام می‌شود؟! برای ستون تصعید روحانی

در سوگ دکتر عماد افروغ(ره)؛ حسینعلی قبادی، عضو هیئت علمی دانشگاه تربیت مدرس

بارها در غبار اندوه نبود دوست دوران دانشجویی و هم‌خوابگاهی‌ام گم شدم، نمی‌توانم آن همه صفا، وفا، جوانمردی، صداقت، اخلاص، معرفت اندیشی و دانش، مردم‌دوستی، ایمان راسخ، برافروختگی دائمی، دردمندی، دغدغه‌مداری را فراموش کنم.
هرچه فکر می‌کنم کارنامه شناخت بیش از 30 سال آشنایی، دوستی، قهر و نهایتاً رفاقت، یگانگی‌ام را با این جوانمرد چه بنامم؟ رساتر از تمام‌شدگی، تعبیری دیگر درباره دکتر افروغ عزیزم به ذهنم نمی‌رسد.
منظورم از تمام‌شدگی زایل توانش جسمی و بدنی نیست، افروغ پیش از اینها تمام شده بود، نوعی استقبال از ملاقات حق درباره ایشان منظورم است.
در دل تاریخ، من اباذر غفاری(ره) و عدی بن حاتم طائی را انسانِ‌ تمام‌شده تلقی می‌کنم، انسان‌هایی که رنج‌های بزرگ و اندوه‌های سترگ انسانی و الهی، بشری و مردمی و تاریخی داشتند و از غصه آنها تمام شده بودند، حتی اگر جسماً اندکی نفس می‌کشیدند، روحاً به حق اتصال پیدا کردند، دیگر ایشان این زمینی نبودند.
به قول خاقانی:
در مسلخ عشق جز نکو را نکشند روبه‌صفتان زشت‌خو را نکشند

گر عاشق صادقی ز کشتن مگریز مردار بود هر آنکه او را نکشند

و به تعبیر زنده یاد قیصر امین‌پور:

شبی به حلقه درگاه دوست دل بندیم اگر چه وانکند، دست کم دری بزنیم

اگرچه نیت خوبی است زیستن، اما خوشا که دست به تصمیم بهتری بزنیم

در تاریخ معاصر، امثال نیما یوشیج، جلال آل احمد، دکتر علی شریعتی و شهید محمد منتظری، دکتر قیصر امین‌پور و دکتر سیدحسن حسینی، شهید حمید باکری و شهید قاسم سلیمانی را این گونه می‌دانم، اما از زبان افروغ عزیز رساتر می‌توانم از نیما کمک بگیرم و سخن دل شرحه شرحه شده او را بیان کنم:
آی آدم‌ها که بر ساحل نشسته، شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می‌سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می‌‌زند
روی این دریای تند، تیره و سنگین که می‌دانید
یک نفر در آب می‌خواند شما را
موج سنگین را به دست خسته می‌کوبد
سایه‌هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی‌‌تابیش افزون
می‌کند زین آبها بیرون
گاه سر، گه پا
آی آدم‌ها
او ز راه دور، این کهنه جهان را باز می‌پابد
می‌زند فریاد و امید کمک دارد
موج می‌کوبد به روی ساحل خاموش
می‌رود نعره زنان. وین بانگ باز از دور می‌آید:
آی آدم‌ها
و صدای باد هر دم دلگزاتر
در صدای باد بانگ او رساتر
از میان آب‌های دوری و نزدیک
باز در گوش، این نداها
ای آدم‌ها

فریادها، جستارها، خطابه‌ها و خروش‌های دکتر افروغ سال‌ها بود که از یک تمام‌شدگی و تصعید روحانی خبر می‌داد.
او مرد زیست آرمانی، دغدغه‌های الهی، فروزش ارزش‌های دینی، اجتماعی، انقلابی بود که عمده آنها را از دست رفته می‌دید و در درون خود دیگر دلیلی برای زنده ماندن و تحمل این همه سقوط ارزش‌های آرمانی والا نداشت.
قصه طوطی جان این سان بود کو دلی کو محرم مرغان بود

به نظر می‌رسد: این گونه انسان‌ها باید واجد چندین خصلت بنیادین باشند که افروغ عزیز همه آنها را یک‌جا در خود جمع کرده بود.
1- معرفت و شناخت و دغدغه عاشقانه به خالق و مردم
2- هنر صادق ماندن و حفظ و صیانت از آزاده ماندن
3- آلوده نشدن به تمتعات
4- شجاعت در بیان و عمل
5- تداوم حس و شناخت رنج معرفتی و مردمی
و دکتر افروغ اهل معرفت هیچ‌گاه هیچ‌کدام از آنها را وانمی‌نهاد، اما بر پایه فراز و فرود تاریخ دوستی با دکتر افروغ مهربان با شهامت، آزاده و باجسارت و براساس شناخت‌های اولیه یادشده مردمی بر این مراودات طولانی آشنایی و رفاقت خواهیم داشت:
1- در دوران تحصیل در مقطع دکتری در خوابگاه متأهلان دانشگاه تربیت مدرس همسایه بودیم. طولی نکشید که گویی بر پایه یک هم‌ذات‌پنداری کهن، بسیار زود با هم صمیمی شدیم و مناسبات باصفای عالم دانشجویی بین ما شکل گرفت، از قرض ماشین پیکان بنفش قدیمی که ایشان داشتند برای تهیه کپسول گاز گرفته تا دیگر آداب همسایگی و دوستی کودکانمان پیش رفتیم.
2- بعد از دانش‌آموختگی دوستی ما عمق بیشتری پیدا کرد و مشمول عنایت ایشان نسبت به فرزندانم بودم.
3- کمی بعد نمی‌دانم به اغوای چه بدخواهانی، ایشان، نسبت به مدیریت بنده در یکی از نهادها دچار بدگمانی شدند و فضای توضیح و تبیین و توجیه روشنگری نیز وجود نداشت.
4- تعین صداقت بنیادین ایشان و فرارسیدن دوران پختگی بیشتر و کمال مطلوب‌تر، حضوری توفیق گفتگوی مفصل با ایشان پیدا کردم و نظرشان بسیار متحول شد و بنای دوستی و صمیمیت دوباره پی‌ریخته شد و امر فرمودند که در عروسی فرزند عزیزش شرکت کنم و من هم به رغم مشغله زیاد اطاعت کردم و زمینه همکاری عمیق و گسترده علمی، فرهنگی، اجتماعی عمیق مجدداً به لطف الهی فراهم شد و یکی از نتایج و دستاوردهای آن تدوین شدن کتاب فاضلانه «رابطه نظریه و عمل از حکمای باستان تا رئالیسم انتقادی» به وسیله ایشان بود.
5- پس از ظهور علائم بیماری در ایشان شاهد فروغ بیشتر ایمان افروغ بودم. توکلی عجیب به حضرت حق و اتکاء به فضل و رحمت الهی صحبت‌ها و مبادلات پیامی فراوان حتی نزدیک به آخرین روزهای حیاتشان با هم داشتیم ولی او را از درون و روحاً به دلیل رنج‌های حاصله از معرفت و آرمان‌گری و فاصله میان وضع موجود و مطلوب، تمام شده – آماده ملاقات حق تعالی می یافتم و همین غم از دست دادنش را دو چندان می‌کند.
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
بسوختیم در این آرزوی خام و نشد
فغان که در طلب گنج نامه مقصود
شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد
تاریخدریغ و درد که در جست‌و‌جوی گنج حضور
بسی شدم به گدایی بر کرام و نشد
هزار حیله برانگیخت، حافظ از سر فکر
در آن هوس که شود آن نگار، رام و نشد
آیا می‌توان مانند دکتر افروغ کسی را پیدا کرد که نماینده تهران در مجلس، رئیس کمیسیون فرهنگی مجلس، عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی و … شده باشد، ولی وقتی حقایقی بر او روشن شد، فروتنانه تحول پیدا کند و بساط برچیده شده یک دوستی عمیق را دوباره برپا سازد؟
از پی این عیش و عشرت ساختن صد هزاران جان شاید باختن
در شکار بیشه جان باز باش همچون خورشید جهان جانباز باش
جان فشان ای آفتاب معنوی مر جهان کهنه را بنما نوی

آری! افروغ در حقیقت تنها بود، تنها زیست و تنها مُرد و اباذر چنین بود.

آری این چنین بود برادر.

از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست