عماد افروغ با تأکید بر اینکه از عوامل نداشتن سنت قوی در باب آزادی در ایران، تاریخ و ساخت سیاسی استبدادی گذشته است، گفت: سنت اخباریگری از عوامل اصلی بسته شدن فضای آزاداندیشی بعد از اسلام بوده است.
به گزارش خبرنگار مهر، چهارمین نشست اندیشههای راهبردی با حضور مقام معظم رهبری به مقوله آزادی پرداخت. ایشان در این نشست مراجعه به نظرات متفکران غربی برای پژوهش در مفهوم آزادی را مفید دانستند، زیرا غربیها در تدوین منظومه فکری در باب آزادی و تضارب آرا در این خصوص سابقه زیادی دارند. معظمله پرهیز از نگاه تقلیدی را نیز شرط اصلی مراجعه به متفکران غرب دانستند. در این خصوص دکتر عماد افروغ، محقق و استاد دانشگاه و از ارائهکنندگان مقاله در این نشست، به سؤالات خبرنگار مهر پاسخ داد که اکنون از نظر شما میگذرد.
*چرا جامعه ما دارای سنتی قوی در خصوص آزادی نیست؟
این امر عوامل مختلفی دارد. برخی از عوامل آن به تاریخ و ساخت سیاسی استبدادی گذشته ما برمیگردد. باید بپذیریم که ما ساختی داشتیم که حداقل آن مونارشی (سلطنتی) بوده است و بیشترین قرابت و نزدیکی با ساخت سیاسی استبدادی، همان نظام پادشاهی است. البته بین نظام پادشاهی و نظام استبدادی فرق است، چون قرار است نظام پادشاهی به قواعد و سنتی پایبند باشد، اما به دلیل جایگاهی که در اختیار شاه است، اگر بستری فراهم شود که در آن ناظران و ناقدانی در مقام اطمینان از رعایت قواعد و سنن حضور و وجود نداشته باشند، خواهناخواه این نظام سلطنتی به نظام استبدادی سوق پیدا میکند.
*به زعم شما چه فرقی بین نظام استبدادی و شاهنشاهی وجود دارد؟
فرق نظام استبدادی با نظام شاهنشاهی این است که قاعدهای ندارد، یعنی شخصمحور است و متأسفانه متناظر با این ساخت سیاسی سلطنتی ـ استبدادی، یک فرهنگ سیاسی منقاد و مطیعی هم وجود داشته که علاوه بر انقیاد، یک فره ایزدی و عطیه ویژه الهی نیز به سلاطین اعطا میکرده است؛ یعنی تصور بر این بوده است که آنان سایههای خداوند روی زمین هستند، یا بهگونهای خداوند در آنها حلول کرده و تافته جدابافته هستند.
در نتیجه، این فرهنگ سیاسی و آن ساخت سیاسی را نباید در فقدان فرهنگ سیاسی نقاد و آزاد نادیده بگیریم. به نظرم این امر، مهمترین عامل در نداشتن سنت قوی در خصوص آزادی در کشور ماست.
*به غیر از این عواملی که برشمردید آیا عوامل دیگری هم در خصوص اینکه جامعه ما دارای سنت قوی آزادی نیست، دخالت دارند؟
در ذیل و یا عرض این عوامل میتوان عوامل دیگری را هم جستوجو کرد که بعد از اسلام مطرح میشود. سنت اخباریگری یکی از عوامل اصلی در بسته شدن فضای آزاداندیشی است، چون اخباریگری نوعی نگاه لفظگرایانه و منفک و متنفر از عقل، قرآن و اجماع دارد. لفظگرایی و صورتگرایی و منقطع شدن از عقل، با فرض نسبت درونی آزاداندیشی با تفکر و تعقل، عامل مؤثری در بسته شدن فضای آزادی است.
به هر حال ما باید بپذیریم که میان عقل و آزادی، تفکر خلاق و آزادی و منِ اندیشنده و آزادی، رابطهای وثیق و غیرقابلانکار وجود دارد.
همانطور که در چهارمین نشست اندیشههای راهبردی عرض کردم، از عوامل مانع آزادی، جبرگرایی و تاریخیگرایی است که پدیده اخیر، پدیدهای متأخر و زاده واکنش افراطی به لیبرالیسم در غرب است. بنابراین جبرگرایی میتواند عنصر سومی باشد که بهگونهای با فضای اخباریگری و جمودگرایی مرتبط است؛ یعنی نبایستی اخباریگری را بهتنهایی و در انزوا بررسی کرد. علاوه بر اینکه خودش عامل مؤثری است، در ذیل فرهنگ سیاسی خاصی میتواند مانور دهد.
آن فرهنگ خاص که اخباریگری در آن مانور میدهد، بهگونهای به جبرگرایی همراه با نگرش تکلیفگرایانه محض در دین برمیگردد؛ یعنی وقتی ما نگاه حقمدار به انسان نداریم و صرفاً نگاه وظیفهگرایانه به او داریم، خواهناخواه او را به یک جمود و به یک تقدیرگرایی و مشیتگرایی ناموجهی سوق میدهیم که نتیجهاش این میشود که انسان نمیتواند در مورد جایگاه خود و دیگران سؤالی داشته باشد، چون همه را به تقدیر و مشیت الهی احاله میدهد و فراموش میکند که اگر مشیت الهی هم در کار باشد، هیچ مقامی نمیتواند تشخیصدهنده آن مشیت الهی روی زمین باشد.
درست است که انسانها باید قناعتپیشه باشند، اما از طرف دیگر باید این سؤال را مطرح کنند که سهمی که آنها از مواهب طبیعی و اجتماعی دارند، همان سهم مقدر الهی است یا خیر؟ چه کسی میتواند تشخیصدهنده سهم مقدر الهی باشد؟!
عامل دیگر و ذیل یک نگاه منظومهای و مرتبط که اشاره شد، تاریخیگرایی است. تاریخیگرایی با توجه به تاریخ فرق دارد. تاریخیگرایی یعنی آنچه که در تاریخ اتفاق افتاده، همان چیزی است که باید اتفاق میافتاده است، یا اینکه ما از منظری جدا از حقیقتگرایی و با منش تبارگرایی مفرط به تاریخ بنگریم و همه چیز را به تاریخ و اجتماع و مآلاً به قدرت احاله دهیم؛ اتفاقی که در غرب رخ داده است.
در غرب در واکنش به جریان اومانیسم و خرد خودبنیاد شاهد نهیلیسمی هستیم که نهایتاً به تاریخیگرایی، جبرگرایی و قدرتگرایی میانجامد. اینها موانع بسیار مؤثری در رشد و شکوفایی آزادی هستند و اگر ما بهگونهای آنها را در انقلاب اسلامی بازتولید کنیم، یعنی نظام سلطنتی و استبدادی را بهگونهای مستقیم یا غیرمستقیم در قالب تفسیر و تصوری غلط از ولایت فقیه به مردم تحمیل کنیم، یا بهگونهای نگاه تکلیفگرایانه صرف به مردم داشته باشیم و از حق آنها غفلت بورزیم و از فلسفه سیاسی مردمسالاری دینی غافل شویم و نگاه تکمؤلفهای از مشروعیت به دست دهیم و فراموش کنیم که چه شد که انقلاب اسلامی به وقوع پیوست و بار دیگر مضامین مورد تنفر و انزجار امام(ره) از اخباریگری، جمودگرایی، تفکر انجمن حجتیه و … موجود در منشور روحانیت را در قالبهای دیگر زنده کنیم، با دست خود موانع مزبور را تحکیم و تشدید نمودهایم.
منشور روحانیت واقعاً به زیبایی و فصاحت هرچه تمام به نحلههای ناموجه و بازدارنده تفکر آزاد اشاره کرده است که شایسته است بار دیگر مورد بازخوانی جدیتری قرار گیرد. از جمله این نحلههای بازدارنده، گرایشات مخالف با اندیشههای فلسفی و عرفانی و در واقع متحجرانه و عوامفریبانه است.
*چه نسبتی میان آزادی و فلسفه و عرفان وجود دارد که به مخالفان فلسفه و عرفان اشاره داشتید؟
به هر حال اگر بپذیریم نسبتی بین آزادی و تفکر وجود دارد، باید بپذیریم نسبتی میان آزادی و فلسفه وجود دارد. باید بستری فراهم شود که افراد بتوانند فیلسوفی کنند و تفکر فلسفی داشته باشند.
آنچه در غرب اتفاق افتاد، قطع نظر از بیتوجهی به مبانی و لوازم آن، بسترسازی برای نوعی آزادی بود، انسان اهمیت و اعتبار پیدا کرد و در این بین «سوژگی او» (فاعل شناسا بودن او) یا «منِ اندیشندگی او» نمود پیدا کرد و … .
دغدغههای بنده در مورد غرب این نیست که چرا به سوژگی انسان توجه شده است، بلکه این است که چرا توجه نداشتید که «منِ اندیشنده»، زمانی میتواند معنادار شود که با تکیهگاهی به نام «خدا» همراه باشد؛ یعنی خرد خدابنیاد میتواند خردورزی کند، خرد خودبنیاد خودویرانگر است و سر از نابودی خود درمیآورد که در تاریخ میتوان آن را مشاهده کرد.
باید متوجه این معنا شویم که رابطه متقارنی بین خدا و انسان در ساحت شناختشناسی و فلسفه سیاسی، و نه هستیشناختی، وجود دارد؛ نه خدای منهای انسان و نه انسان منهای خدا. این رابطه را باید درک کرد. این یک لایه عمیقی است که اگر آن را درک کنیم، آنوقت جایگاه آزادی، جایگاه عقلانیت، جایگاه خلاقیت، جایگاه انسان متصل به خدا، خوب فهمیده میشود؛ یعنی همان بحثی که در قرآن هم داریم.
در قرآن تمام تاریخ رنسانس به بعد را میتوانیم در این آیه ببینیم: «وَلَا تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ: و چون کسانی مباشید که خدا را فراموش کردند و او [نیز] آنان را دچار خودفراموشی کرد.» (آیه ۱۹ سوره حشر). این آیه خیلی زیبا و پرمفهوم است؛ یعنی اگر شما خدا را فراموش کردید، خودتان فراموش میشوید.
*حال با بیان تجربه بشری در غرب، تکلیف ما چیست، راه درست کدام است؟
آیا ما به خاطر نقدهایی که اومانیسم با آن مواجه است باید به آن نگاه تکلیفگرایانه قرون وسطایی به انسان برگردیم، یعنی یک نگاه خداگرایانه منهای انسان را دنبال کنیم که سر از یک انسانگرایی مفرط درآورد و نتیجهاش فراموشی خود انسان شد؟! یا اینکه نه! ما باید راهی را انتخاب کنیم که معطوف به رابطهای متقارن بین انسان و خدا باشد؛ یعنی انسانگرایی و خرد متکی به خدای حکیم، خلاق و مظهر اندیشه و این راه سوم است.
نه خدای منهای انسان و نه انسان منهای خدا راه صوابی است، بلکه راه انسان متکی به خدا درست است. بایستی تجربه غرب را پیش روی خودمان قرار دهیم و داستان غرب قرون وسطی، غرب بعد از قرون وسطی، دوران روشنگری، دوران نهیلیسم و دوران پستمدرنیسم و … را مدنظر داشته باشیم.

*چگونه میتوان بحث آزادی در اندیشه غربی را بومی کرد؟
قرار نیست ما چیزی را از غرب بومی کنیم. این حرف غلطی است. ما بومی نمیکنیم، ما چیزی را درونی نمیکنیم، ما در واقع با غرب گفتوگو میکنیم.
ما با غرب مواجهه انتقادی مثبت و منفی میکنیم. آنهایی که میگویند نمیتوان با غرب گفتوگو کرد و غرب را یک کلیت درهمتنیده از آسمان افتاده میدانند، سخت در اشتباه هستند؛ همانطوری که شرق را نباید یک کلیت درهمتنیده از آسمان افتاده دانست.
خیلی راحت میتوان دیالوگ برقرار و گفتوگو کرد. ما میتوانیم پیشفرضهای خود را روشن کنیم؛ پیشفرضهای خداشناسی، انسانشناسی، کیهانشناسی و… . میتوانیم از قرآن و تاریخ خود الهام بگیریم و بحث فلسفی مستقلی در مورد انسان داشته باشیم.
با تکیه بر منابع و فلاسفه بزرگ خود میتوانیم مؤونه خود را معلوم و با این مؤونه گفتوگو کنیم؛ یعنی با این مؤونه هم گفتوگو میکنیم و هم تاریخ خود و تاریخ غرب را آسیبشناسی میکنیم و در این بین چیزی از غرب میگیریم و چیزی به آن میدهیم و این گفتوگو را باید زنده و سیال دید.
یکباره و برای همیشه نمیتوان تکلیف این گفتوگو را معلوم کرد، چون عوامل اجتماعی زیادی در طول زمان و مکان روی گفتمان و منظومه فکری ما اثر میگذارند؛ عواملی که میتوانند بازتابی روی گفتوگو و فرهنگ گفتوگو داشته باشند.
برخی سیاستمداران آزادی را برنمیتابند / اقتصاد نفتی مانع تحقق آزادی
عماد افروغ معتقد است: قطعنظر از مظروف و محتوا و جهت حکومت، ما غالباً نوع خاصی از حکومتداری متمرکز داشتهایم. خود این وجه متمرکز اداره کشور که با اقتصاد نفتی هم همراه شده، فضای بستهای ایجاد کرده که جلوی شکلگیری نهادهای مدنی در کشور و مآلاً آزادی را گرفته است.
به گزارش خبرنگار مهر، چهارمین نشست اندیشههای راهبردی با حضور مقام معظم رهبری به مقوله آزادی پرداخت. ایشان در این نشست مراجعه به نظرات متفکران غربی برای پژوهش در مفهوم آزادی را مفید دانستند، زیرا غربیها در تدوین منظومه فکری در باب آزادی و تضارب آرا در این خصوص سابقه زیادی دارند. معظمله پرهیز از نگاه تقلیدی را نیز شرط اصلی مراجعه به متفکران غرب دانستند.
در این خصوص دکتر عماد افروغ، محقق و استاد دانشگاه و از ارائهکنندگان مقاله در این نشست، به سؤالات خبرنگار مهر پاسخ داد که اکنون از نظر شما میگذرد.
در بخش قبلی این گفتوگو، افروغ با تأکید بر اینکه از عوامل نداشتن سنت قوی در باب آزادی در ایران، تاریخ و ساخت سیاسی استبدادی گذشته است، گفت: سنت اخباریگری از عوامل اصلی بسته شدن فضای آزاداندیشی بعد از اسلام بوده است. اکنون بخش دوم گفتوگو از نظر شما میگذرد.
*شما یکی از عواملی که باعث شده ما دارای سنت قوی درباره آزادی نباشیم را حاکم بودن نظام شاهنشاهی و استبدادی دانستید. به نظر میرسد این موضوع چندان در این امر مهم نبوده باشد، چون معمولاً اینگونه است که جوامع چیزی را که ندارند آرزو میکنند، اگر آزادی نداشتیم حداقل باید آن را آرزو میکردیم و اندیشمندان و نویسندگان در مورد این موضوع صحبت میکردند. مگر قبل از انقلاب ما آزادی داشتیم؟ امام(ره) در مورد این موضوع صحبت کرد و به صورت شعار مطرح شد. از طرف دیگر اروپا که در مورد آزادی اندیشیده است مگر حکومتهای استبدادی نداشته است؟
هر کجا آزادی نباشد و حکومت استبدادی و روشنگری وجود داشته باشد، آزادی به یک تمنا و خواسته مبدل میشود و این امر ایران و غیرایران ندارد. دقت کنید! اشتباه نشود! اتفاقاً در فضای بسته استبدادی است که مردم طغیان میکنند و واکنش نشان میدهند و در واقع خواهان آزادی میشوند.
در مورد انقلاب اسلامی هم همینگونه است. فراموش نکنیم که یکی از شعارهای انقلاب اسلامی، آزادی است. علاوه بر این، یکی از خواستههای جدی دوران انقلاب، قبل از انقلاب و در زمان شاه، «آزادی» بوده است.
یادمان نرود شاه چه نظام بستهای را ایجاد کرده بود و کوچکترین ندای آزادیخواهی را در نطفه خفه میکرد. آنقدر فضای کشور امنیتی بود که به تعبیر امام(ره) هر کسی فکر میکرد که طرف مقابل او نیروی امنیتی است.
وقتی نظام سلطنتی، مخصوصاً نظام استبدادی، ایجاد و محور تصمیمها شخصی شود و اتفاقاً در همین شرایط است که به تعبیر ایشان هر آجانی حکومت میکند، خودبهخود بستر برای سؤال کردن بسته میشود.
اگر شما بخواهید از یک صاحب قدرتی سؤال کنید، اولین لازمهاش این است که آزاد باشید، هم آزادی بیان و هم آزادی پس از بیان داشته باشید.
به هر حال شخصاً معتقدم آزادیخواهی یکی از عوامل اصلی پیدایش انقلاب بود و این آزادیخواهی، قطعنظر از وجه فرهنگی و نظام استبدادی، تا حدودی مربوط به ظرف تصمیمگیری در کشور بود؛ یعنی ظرف تمرکزگرایی در تصمیمگیری و اداره کشور که معطوف به رابطه قدرت ـ ثروت متکی به اقتصاد نفتی است، از عوامل بازدارندهای است که متأسفانه بعد از انقلاب اسلامی هم تغییری نکرده است.
قطعنظر از مظروف، محتوا و جهت حکومت، ما غالباً نوع خاصی از حکومتداری متمرکز داشتهایم. خود این وجه متمرکز اداره کشور که با اقتصاد نفتی هم همراه شده است و اجازه دهید از آن با عنوان تمرکزگرایی نفتی یاد کنم، فضای بستهای ایجاد کرده است که جلوی شکلگیری نهادهای مدنی در کشور و مآلاً آزادی را گرفته است.
یعنی بحث من این است که ما شعارهای خوبی دادیم، قانون اساسی خوبی تنظیم شد. فصل نهم قانون اساسی و قوانین مترقی دیگری داریم، اما این اصول، ظرف و ساختار مناسب خود را میخواهد و با ظرف تمرکزگرایی نفتی نمیتوان اصول مترقی و گرانسنگ قانون اساسی مرتبط با انقلاب اسلامی را پیاده کرد.
این کار امکانپذیر نیست و اگر تحولی در ظرف صورت نگیرد، یعنی آمایش سرزمینی ایجاد نشود و تمرکززدایی در تصمیمگیری و اداره کشور اتفاق نیفتد، همه نگرانی من این است که خدایناکرده مظروف متناسب با همین ظرف تاریخی برگردد.
مظروف همان فره ایزدی است که به حاکم اعطا میشود. ما چنین اعتقادی حتی در مورد ولیفقیه نداریم. اما ما چون به ظرف توجه و تحولی در آن ایجاد نکردهایم، خواهناخواه مظروف انقلاب را تهدید میکند.
مظروف بزرگ و گرانسنگ انقلاب اسلامی که حداقل حاوی سه شعار مرتبط و همزمان، آزادی، عدالت و معنویت است، ظرف خود را میطلبد.
متأسفانه در روشهایی که قرار بوده است تحولی در کشور ایجاد کند، به این ظرف توجه نشده است؛ یعنی مثل بانکداری اسلامی تصور کردند با نگاه ذرهای و توجه صرف به اجزا و فراموشی واقعیت نوظهور و حاکی از واقعیت ترکیبی جدید و با جابهجایی مقامات و چهرهها، خودبهخود ظرف هم عوض میشود.
در حالی که با تغییر و جابهجایی انسانها و مدیران، الزاماً ظرف عوض نمیشود. ظرف حاکی از یک رابطه است و تحول مناسب خود را میطلبد. رابطه، بهرغم اینکه با عاملها ارتباط دارد، اما وجود و خصلت و قدرتی جدا از آنها دارد. به هر حال عاملها میآیند و جایگاهها را اشغال میکنند.
رابطه بین عاملها حاکی از ظرف و ساختار است که متأسفانه ما به این ظرف و ساختار توجه کافی نداشتهایم و این بزرگترین مشکل و پاشنه آشیل ماست و هرچه سریعتر باید تحول ساختاری ایجاد کرد و الا هم در حق انقلاب اسلامی و هم در حق مردم و کسانی که با تفکری آمدند و روشنفکری و روشنگری کردند و انقلاب را به وجود آوردند، جفا کرده و هم خواستههای تاریخی ما پایمال شده است.
اگر روششناسی ما توجه میکرد که عامل و ساختار هر کدام در جای خود مهم هستند، امروزه شاهد وضعیت فعلی نبودیم. تصمیمگیری، برنامهریزی، اطلاعات، خدمات و … ما متمرکز است.
در ظرف متمرکز متکی به اقتصاد نفتی واقعاً نمیتوان تحققبخش انقلاب اسلامی بود. این نکتهای است که میتوان به عنوان محور اساسی در لابهلای برنامههای توسعه گذشته آن را به نقد کشید.
پس به طور خلاصه من کماکان مصرم که یکی از عواملی که واقعاً مانع آزادی و فرهنگ آزادی در کشور شده، همین ظرف است.
*چه عوامل دیگری در این ارتباط مؤثرند؟
عرض کردم ما میتوانیم عوامل دیگری را هم ذکر کنیم، اما مهمترین و کلانترین عاملها اینها بوده است.
شاید گفته شود که مثلاً در برخورد با یکدیگر مشکل داریم. برای نمونه، تحمل یکدیگر را نداریم، خودمان را مطلق میانگاریم. حاضر نیستیم بپذیریم که ممکن است همه حقیقت پیش ما نباشد یا حداقل به لحاظ روانشناختی، خود را آماده کنیم تا به یک حرف تازه برسیم، یا اگر خودمان را هم برتر میدانیم، حداقل این آمادگی را داشته باشیم که با قاعده احتجاج، استدلال و گفتوگو دیگری را قانع کنیم.
اینها همه میتواند مورد توجه قرار گیرد. مخالف نیستم که میتوانیم کارهای آموزشی و تربیتی هم انجام دهیم، ولی به نظرم اگر غافل از عامل اصلی و کلان باشیم، نمیتوانیم به اهداف خود برسیم. ابتدا باید بحث کلان داشته باشیم و بعد وارد بحثهای خردتر شویم.
*بحث اقتصاد نفتی را که مطرح کردید در ارتباط با استبداد است. اینها در دوره معاصر، حدود ۱۰۰ سال اخیر به وجود آمده، اما منظورم این است که حداقل از دوره ملاصدرا به بعد چرا همپای غربیها در حوزه آزادی دارای سنت قوی نیستیم؟
در سؤالهای قبلی شما به سنت اخباریگری و فرهنگ متناظر آن در مقابل تلاشهای فلسفی و عقلی صدرایی اشاره کردم. اما علاوه بر آن عوامل، به دو عامل ساختاری دیگر هم اشاره کردم.
قبل از اقتصاد نفتی، ما نظام سلطنتی و استبدادی داشتیم. اقتصاد نفتی مکمل و مزید بر علت شد، یعنی تمرکزگرایی ما ریشه کهن و تاریخیتر دارد، اما وقتی با نوع خاصی از تمرکزگرایی و اقتصاد نفتی عجین شد، تقویت و تشدید شد، یعنی در گذشته که اقتصاد نفتی نبود، به این صورت امروزین نیز تمرکزگرایی نبود.
هر از گاهی استانی، مرکز کشور میشد و بدینگونه نوعی آمایش سرزمین هم برقرار میشد، اما از وقتی که پهلوی آمد و نوعی تمرکزگرایی خاص، یعنی تمرکزگرایی جغرافیایی را کلید زد و تمرکزگرایی از بالا به پایین را به نام دولت ـ ملتسازی القا کرد، وضعیت تاریخی ما هم تشدید شد و هم با اقتصاد نفتی عجین شد.
ما با سلسله مراتب یا به اصطلاح سنترالیسم مخالفتی نداریم، اما وقتی سلسلهمراتب قدرت با تمرکزگرایی عجین میشود مشکلزا میشود. تمرکزگرایی با سنترالیسم فرق میکند.
مشکل اصلی ما تمرکزگرایی است. تمرکزگرایی یعنی ما یک متروپل و چند شهر اصلی داریم. شبکه شهری بهاصطلاح کهکشانی کهن ما از زمان پهلوی به این طرف به شبکه شهری زنجیرهای تبدیل شده است.
این شبکه شهری زنجیرهای که به شهرهای اصلی و متروپلی مانند تهران وصل میشود، بدون اقتصاد نفتی و برنامهریزی متمرکز امکانپذیر نیست. خود این برنامهریزی یکی از عوامل اصلی شکلگیری و تقویت تمرکزگرایی است که با اقتصاد نفتی ایجاد میشود و باعث میشود تا نهادهای مدنی شکل نگیرد و دولت به نهادهای مدنی وابسته نباشد و وقتی وابسته نباشد، حاکم بر آنها، یعنی حاکم بر ظرفیتهای بالقوه کیفی مدنی در جامعه میشود.
بهرغم اینکه ظرفیتهای مدنی ما بالاست، اما به دلیل فقدان درک این قابلیتها از سوی نهادهای مدنی تاریخی ما از یک سو و نظام متمرکز تصمیمگیری، برنامهریزی، خدمات، ابداعات، نوآوریها و … از سوی دیگر، عملاً جلوی توسعه سیاسی درونزایی که بتواند مقدمهای برای توسعه فرهنگی معطوف به توسعه اقتصادی باشد گرفته شده است.
*وظیفه ما در این ارتباط چیست؟
این به من و شما ربطی ندارد. ما میتوانیم صرفاً آگاهیبخشی کنیم و ذهنها را نسبت به این مسأله روشن کنیم، اما ریشه کردن آن، گامها و اقداماتی علاوه بر آگاهی کردن میخواهد.
امیدواریم در الگوی اسلامی ـ ایرانی پیشرفت شاهد توجه جدی به آمایش سرزمین و تحول مبنایی در ظرف متمرکز نفتی باشیم، نه به صورت سطحی و سادهاندیشانه که بگوییم کارمندان از تهران بروند تا ما فلان امکانات را به آنها بدهیم.
شیوه تصمیمگیری و ساختار باید دگرگون شود، یعنی باید به استانها و شهرستانها تفویض اختیار شود، اما این تفویض اختیار به این معنا نیست که یک سیاستگذاری و نظارت کلان وجود نداشته باشد؛ یعنی برنامهریزی هم میتواند از پایین به بالا و هم از بالا به پایین باشد تا ما از این وضعیت نجات پیدا کنیم و شاهد یک رشد موزون (پراکندگی موزون جمعیت، تسهیلات اقتصادی موزون، رفاه موزون، عمران موزون و…) باشیم.
توسعه ما موزون نیست، یعنی توسعه شهری، روستایی، منطقهای و ملی ما موزون نیست.
واقعاً اینها روی آزادی تأثیر میگذارد. اینگونه نیست که علت را فقط افراد و فرهنگ آنها بدانیم. یادمان نرود که از چه ساخت کلان سیاسی و تاریخی، چه قبل از انقلاب اسلامی و چه بعد از انقلاب اسلامی، برخوردار بودهایم.
*چرا برخی از افراد در ساختار قدرت، آزادی را برنمیتابند؟
سؤال بسیار خوبی است. یکی به دلیل همان ظرف است که به آن اشاره شد، دیگری فرهنگ سیاسی متناظر با همان ساخت است که متأسفانه بازتولید شده است.
عامل دیگر، فقدان نقادیها و نظارتهای نهادهای مدنی ریشهدار و عمدتاً دینی ماست. عامل دیگر، عدم تفکیک قوا و بهویژه در رأس نبودن مجلس است و بالاخره باید به اعتماد بیش از حد سیاسی مردم اشاره کرد.
باید به مردم آموخت که هر کجا حمل بر صحت مجاز باشد، در سیاست مجاز نیست. در سیاست باید اصل را بر عدم برائت گذاشت، مگر خلافش ثابت شود.
در این صورت این مردم نیستند که باید با هزار زحمت بد بودن یک صاحب قدرت را ثابت کنند، بلکه این صاحبان قدرتاند که باید خوبی و پاک بودن و برادری خود را ثابت کنند. در این حالت جای وکیل و موکل خلط نمیشود.
این گفتوگو توسط سید حسین امامی تهیه و در ۱۳ و ۱۹ آذر ۱۳۹۱ در دو خبر با شمارههای ۱۷۶۰۴۳۵ و ۱۷۵۴۹۶۲ منتشر شد.