روایت مختصر زندگی علمی و مسیر فکری‌ عماد افروغ از زبان خودش

عماد افروغ طی سخنانی به شرح زندگی علمی خود پرداخت و گفت: بسیار ممنون هستم که چنین فرصتی در اختیار حقیر قرار گرفت. خیلی استقبال کردم؛ چون احساسم این است که شاید دیگر این فرصت تکرار نشود. بنابراین سعی کردم از این فرصت استفاده کنم. خیلی کوتاه کارنامه علمی‌ام را عرض می‌کنم.

دومین عصرانه از سلسله عصرانه‌های علوم انسانی مؤسسه مطالعات فرهنگی و اجتماعی وزارت علوم، ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۲ با دبیری مالک شجاعی و با سخنرانی حجت‌الاسلام والمسلمین حمید پارسانیا، رئیس مؤسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران، مانی کلانی، مهدی امامی و محسن سلگی به بررسی اندیشه‌ها و خدمات علمی عماد افروغ، پژوهشگر و جامعه‌شناس، پرداخت.
عماد افروغ طی سخنانی در این مراسم به شرح زندگی علمی خود پرداخت و با تشکر از رضا غلامی، مؤسسه مطالعات فرهنگی و اجتماعی و مدیریت پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی وزارت علوم گفت: بسیار ممنون هستم که چنین فرصتی در اختیار حقیر قرار گرفت. خیلی استقبال کردم؛ چون احساسم این است که شاید دیگر این فرصت تکرار نشود. بنابراین سعی کردم از این فرصت استفاده کنم. خیلی کوتاه کارنامه علمی‌ام را عرض می‌کنم.
من دیپلم ریاضی را از دبیرستان رازی شیراز گرفتم؛ بهترین دبیرستانی بود که رشته ریاضی در آن تدریس می‌شد. برای ادامه تحصیل به کشور انگلیس رفتم، به قصد ادامه تحصیل در رشته مهندسی، و مقدمات آن را هم پشت سر گذاشتم. آنجا برای کسی که دیپلم دارد و بخواهد وارد دانشگاه شود، باید A-Level بگیرد که یک دوره دو ساله است. من این دوره را در نه ماه گذراندم و به‌صورت آزاد در چهار درس شرکت کردم: ریاضی محض، ریاضی کاربردی، ریاضی ترکیبی و ادبیات فارسی. ولی به دلیل ارتباطی که با بچه‌های انجمن اسلامی داشتم و مباحث سیاسی و غیره، دیگر میلم به رشته مهندسی نبود. خیلی دوست داشتم رشته‌ای بین فلسفه و جامعه‌شناسی ادامه بدهم، اما سر از رشته جامعه‌شناسی دانشگاه سالفورد درآوردم.
با شروع انقلاب اسلامی، حال‌وهوای ادامه تحصیل را نداشتم. از تعطیلات دانشگاه استفاده کردم و به ایران آمدم و در تظاهرات شرکت کردم. پس از پیروزی انقلاب، برای ادامه تحصیل به انگلیس برگشتم. در سال ۱۳۵۹ در یک تظاهرات روبه‌روی سفارت آمریکا در انگلیس شرکت کردم که به دستگیری بنده، حبس ۴۵ روزه، اعتصاب غذای خشک ۱۷روزه و در نهایت اخراج سیاسی من در همان سال منجر شد. یک نکته‌ای هم بگویم؛ من امروز می‌خواهم بر سازگاری و تناسب بین نظر و عمل تأکید کنم. یعنی فقط حرف نزدم، عمل کردم؛ تا این حد که اخراج شدم و حتی در این میان آموزش نظامی هم در لبنان دیدم. بعد از مدتی که به ایران آمده بودم، احساس کردم ممکن است کار مقداری حساس شود. از طریق انگلیس وارد سوریه شدم و از طریق سوریه به لبنان رفتم و آنجا آموزش نظامی دیدیم. وقتی برگشتیم، دیگر الحمدلله انقلاب هم پیروز شده بود.
بلافاصله پس از اخراج، خیلی از وزارتخانه‌ها من را می‌خواستند؛ وزارت ارشاد می‌خواست، وزارت نیرو می‌خواست، ولی من تصمیم گرفتم به منطقه محروم بروم و چابهار را انتخاب کردم. در چابهار در دبیرستان و هنرستان‌های شهر تدریس می‌کردم و با نهادهای انقلابی همکاری داشتم. تا سال ۱۳۶۹ حضور در جبهه داشتم و مسئولیت‌های مختلف فرهنگی و همکاری با نهادهای انقلابی را دنبال می‌کردم. در همین دوره، قبل از اینکه وارد بحث دانشگاه شوم، درس طلبگی را آغاز کردم. جامع‌المقدمات، لمعتین، شرایع، اصول فقه مظفر و حاشیه ملاعبدالله را خواندم. حاشیه ملاعبدالله را به اتفاق برخی استادان گروه جامعه‌شناسی خواندیم. من ترتیب این کار را دادم و آنها هم آمدند و نزد مرحوم آیت‌الله زبرجد در شیراز درس خواندیم.
علاوه بر این فعالیت‌ها، در ذیل معاونت جنگ دانشگاه شیراز، کمیته جنگ و علوم انسانی را بر عهده داشتم و تلاش کردم بحث جنگ و جبهه وارد علوم انسانی شود. بسیاری از استادان علوم انسانی را هم به جبهه‌ها بردیم تا از نزدیک مسائل را لمس کنند. وقتی منطقه خلیج فارس بحرانی شد، از ما خواسته شد به اتفاق دانشجویان کارشناسی ارشد رشته خودمان سفری به منطقه خلیج فارس داشته باشیم و آن منطقه را از زوایای مختلف بررسی کنیم که این کار را هم انجام دادیم.
تحصیلم را در دانشگاه شیراز تا فوق‌لیسانس ادامه دادم که از سال ۱۳۶۲ تا ۱۳۶۹ به طول انجامید. در دوره کارشناسی، به‌طور خاص تحت تأثیر دانشگاه سالفورد بودم و با نظریات جامعه‌شناسی و صاحب‌نظران کلاسیک با استفاده از منابع دست اول آشنا شدم؛ یعنی اگر مارکس را می‌خواندیم، خود مارکس را می‌خواندیم؛ دورکیم را می‌خواندیم و وبر را می‌خواندیم. در درس سمینار جامعه‌شناسی، موضوع مارکس را من به عهده گرفتم و یک دانشجوی نیجریه‌ای موضوع انگلس را. در درس سیاست نیز کتاب «قدرت: یک نگرش رادیکال» اثر استیون لوکس توجهم را جلب کرد و تصمیم گرفتم آن را ترجمه کنم. ترجمه‌اش کردم و به چاپ دوم هم رسید.
در دوره کارشناسی ارشد، مقاله‌ای که هنوز هم به نظر من جای بحث دارد، «مقایسه سیستم اقتصادی مرحوم آیت‌الله آذری قمی و مرحوم آیت‌الله هاشمی رفسنجانی» بود. در این مقاله مبانی، اجزا، روابط و اهداف این دو سیستم اقتصادی را بررسی کردم. در ابتدا تغایری میان آنها دیده می‌شد، ولی به اعتقاد من آقای هاشمی پس از رسیدن به ریاست‌جمهوری، در برخی زمینه‌ها به سیستم اقتصادی آقای آذری قمی گرایش پیدا کرد. اما کار اصلی دوره فوق‌لیسانس من، پایان‌نامه «گسترش شهرهای اصلی و بلعیده شدن روستاهای اطراف؛ مطالعه موردی شیراز، ۱۳۳۵ تا ۱۳۶۵» بود. از این کار دو مقاله نیز منتشر کردم: «رابطه شهری‌شدن و توسعه» و «شهری‌شدن و شبکه شهری». بحث توسعه، نسبت نظریات توسعه و شهری‌شدن و به‌ویژه شبکه شهری ناموزون، از موضوعاتی است که هنوز هم تحت تأثیر آن هستم و بارها از مدیریت متمرکز و اتکا به اقتصاد نفتی کشور انتقاد کرده‌ام.
در دوره دکتری در دانشگاه تربیت مدرس، با رئالیسم انتقادی آشنایی اجمالی پیدا کردم و تا حدی از آن در پایان‌نامه‌ام استفاده کردم. این پایان‌نامه با عنوان «فضا و جامعه: فضای شهری و نابرابری اجتماعی» منتشر شد و به چاپ‌های سوم و چهارم رسید. مسئله نسبت فضا و جامعه، یا Space and Society، و نسبت اشکال شهری و اشکال اجتماعی، از موضوعات اصلی مورد توجه من بود. در سال ۱۳۷۳ نیز دانشجوی نمونه کشوری بودم. در تمام مقاطع شاگرد اول بودم و در عین حال جبهه می‌رفتم، فعالیت داشتم و حساسیت سیاسی هم داشتم. عقیده‌ام این بود که نمی‌شود یک بچه مسلمان عقب بیفتد. در مقاطع کارشناسی ارشد و دکتری نیز زودتر از بسیاری از دانشجویان فارغ‌التحصیل شدم.
تا سال ۱۳۸۲ عضو هیئت علمی دانشگاه تربیت مدرس بودم. سال ۱۳۸۲ به پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی منتقل شدم و تا سال ۱۳۸۸ آنجا بودم. بعد خودم را به‌طور داوطلبانه بازنشسته کردم. من مایل بودم در علم به تعین بیندیشم، نه تعیین؛ مایل بودم آزاد باشم، نه اسیر. از وقتی خودم را بازنشسته کردم، کار علمی‌ام به‌مراتب بیشتر شده است. در این میان، از سال ۱۳۷۲ تا ۱۳۷۴ با مرکز تحقیقات استراتژیک نیز همکاری داشتم و درباره جامعه‌شناسی فقر و نظریات نابرابری اجتماعی کار کردم و چند مقاله تألیف و ترجمه کردم که در نشریه «راهبرد» منتشر شد.
آشنایی من با احمد اشرف نیز از همین‌جا آغاز شد. مقاله «طبقات اجتماعی در ایران» ایشان را ترجمه کردم و این ترجمه به گفت‌وگو میان ما انجامید. بعدها ایشان با من تماس گرفت و گفت ویژه‌نامه‌ای از مجله علمی ـ پژوهشی «ایران‌نامه» به او اختصاص یافته و از من خواست درباره نابرابری اجتماعی کار کنم. مقاله من با عنوان «دیدگاه احمد اشرف درباره نابرابری اجتماعی» منتشر شد. کتاب دیگری هم با عنوان «هویت ایرانی در گذر تاریخ» دارم که در نقد کتاب هویتی ایرانی احمد اشرف نوشته شده و خود ایشان نیز بر آن مقدمه‌ای نوشت.
کارهای من در چند محور شکل گرفته است. یکی از محورهای اصلی، روش‌شناسی و فلسفه علوم اجتماعی است. حدود سی سال، از سال ۱۳۷۰ که پایان‌نامه‌ام را شروع کردم تا سال ۱۴۰۰، به‌طور متمرکز روی روش‌شناسی کار کردم. چون به رئالیسم انتقادی جذب شده بودم، یکی از کارهای مهمم «روش در علوم اجتماعی» اثر اندرو سایر بود که به چاپ چهارم رسید. دو نفر از دانشجویان صنعتی شریف، خانم توحیدی‌نسب و خانم فروزنده، زیر نظر من روی این موضوع کار کردند و با همکاری آقای پارسانیا، این کارها را با یکدیگر ادغام کردیم و تحت عنوان «رئالیسم انتقادی» منتشر شد. این کتاب مربوط به فاز نخست رئالیسم انتقادی است.
در ادامه، دانشجویانی داشتم که تشویق شدند پایان‌نامه‌هایشان را به کتاب تبدیل کنند. یکی از آنها «علیت و تبیین از دیدگاه رئالیسم انتقادی و حکمت صدرایی» بود که برای من اهمیت داشت، چون می‌خواستم بحث وارد فاز تطبیقی شود. در ارتباط با رئالیسم انتقادی، کتاب دیگری نیز درباره وجه دیالکتیکی آن نوشتم. همچنین کتاب «رابطه نظریه و عمل از حکمای باستان تا رئالیسم انتقادی» را دنبال کردم. اساساً رئالیسم انتقادی به دلیل نگرش دیالکتیکی خود با هر نوع دوگانه‌نگری مخالفت دارد. من نیز به وحدت در عین کثرت و تمایز در عین اتصال علاقه داشتم. بنابراین نسبت نظریه و عمل، که با نسبت واقعیت و ارزش و نظریه و مشاهده نیز مرتبط است، برایم اهمیت پیدا کرد. در این کار از حکمای باستان آغاز کردیم، به فارابی و ملاصدرا و علامه طباطبایی رسیدیم، سپس پوزیتیویسم و نقدهای آن، دیلتای و گادامر، نظریه انتقادی و نسل اول مکتب فرانکفورت و در نهایت فازهای مختلف رئالیسم انتقادی را بررسی کردیم. وقتی این پروژه انجام شد، واقعاً احساس کردم خیالم آسوده شده است.
پیام این کار برای من این بود که من دانشگاه را تجربه کردم، پژوهشگاه را تجربه کردم و جاهای مختلفی را دیدم، اما آن آرامشی را که دنبالش می‌گشتم، در دانشگاه باقرالعلوم پیدا کردم. وقتی طلبه‌های قم را می‌دیدم، آرامش می‌گرفتم و به عمد از همکاری آنها استفاده کردم تا این پیام هم منتقل شود که این کار، با وجود ماهیت علمی و نظری‌اش، می‌تواند با همکاری این عزیزان انجام شود.
محور دیگر علاقه من، مباحث نظری انقلاب اسلامی بود. من از این ناراحت بودم که نظریات انقلاب اسلامی را می‌خواندیم و تدریس می‌کردیم، اما در مقاطعی فضای سیاسی کشور اجازه نمی‌داد بحث علمی به‌راحتی دنبال شود. در یک دوره، به دلیل حوادثی که رخ داد و واکنش‌هایی که نسبت به بحث‌های علمی وجود داشت، کنار کشیدم؛ ولی هنوز هم به نظریه‌پردازی در حوزه انقلاب اسلامی علاقه‌مندم. آثاری مانند «چالش‌های کنونی»، «احیاگری دینی و فلسفه سیاسی»، «مردم‌سالاری دینی به مثابه فلسفه سیاسی نو» و در نهایت «انقلاب اسلامی و مبانی بازتولید آن» در همین مسیر شکل گرفتند و کتاب اخیر در واقع تکامل‌یافته کارهای قبلی است.
حوزه مورد علاقه دیگر من فلسفه سیاسی و فلسفه اجتماعی بوده است. آثاری مانند «نگرش دینی و انتقادی به مفاهیم عمده سیاسی»، «درآمدی بر رابطه اخلاق و سیاست» و «حقوق شهروندی و عدالت» را در این حوزه منتشر کردم. بحث گفت‌وگو و نسبت گفت‌وگو با گفتمان و گفت‌وگوهای سیاسی نیز از دیگر محورهای مورد علاقه من بوده است.
در بحث روشنفکری نیز یک ادعا دارم و پای آن ایستاده‌ام: مفهوماً فقط خداگرایان می‌توانند روشنفکری کنند. این به این معنا نیست که در عمل خداگرایان روشنفکری کرده‌اند یا خدا ناگرایان روشنفکری نکرده‌اند. بحث من درباره مفهوم روشنفکری است. کسی که می‌خواهد روشنفکری کند، باید برای انسان ذاتی قائل باشد و به تبع ذات، نیازی برای انسان قائل شود. اگر برای انسان ذات و نیاز قائل باشیم، نمی‌توانیم برای او خالق ذات قائل نباشیم. این رابطه‌ای میان هستی و ذات از یک طرف و خدای هستی‌ساز از طرف دیگر است؛ خدایی که من از آن با تعبیر «خدای قابلیت‌ساز و انسان فعلیت‌ساز» یاد می‌کنم. این بحث را بعدها در کتاب «عام‌گرایی توحیدی و حق انسان» نیز دنبال کردم.
بحث هویت ایرانی نیز از سال ۱۳۷۲ مورد علاقه من بود. فرهنگ‌شناسی و حقوق فرهنگی برایم اهمیت داشت و آثاری مانند «هویت ایرانی و حقوق فرهنگی» و در نهایت «هویت ایرانی در گذر تاریخ» در این مسیر شکل گرفتند. در ادامه مباحث توسعه که از دوره فوق‌لیسانس دنبال می‌کردم، به نظریه توسعه جامع فرهنگی رسیدم. این بحث را در دانشگاه باقرالعلوم(ع) نیز تدریس کردم و حاصل آن در قالب کتاب «توسعه فرهنگی در ایران» دنبال شد.
در ادامه این مسیر، به‌شدت به مباحث فلسفه علم و علم‌شناسی فلسفی علاقه‌مند شدم. با عرض معذرت از آقای دکتر پارسانیا، من منتقد شورای عالی انقلاب فرهنگی بوده‌ام و معتقدم این شورا، در مجموع، آن‌طور که باید و شاید متفطن به مباحث فلسفه علم و فلسفه علوم اجتماعی نیست و در برخی زمینه‌ها تحت تأثیر پوزیتیویسم قرار گرفته است. دو کار نیز در این زمینه منتشر کردم: «محتواگرایی و تولید علم» که توسط سوره مهر چاپ شد و «نقدی بر نهاد علم در ایران» که توسط همین مؤسسه منتشر شد.
بحث دیگری که همیشه به آن علاقه داشته‌ام، گفت‌وگوی ادیان است. در چندین اجلاس بین‌المللی شرکت کردم؛ از رم و بیروت تا سوئیس، بوسنی و تهران. دو اثر «توحیدگرایی و صلح» و «عام‌گرایی توحیدی و حق انسان» نیز در همین زمینه منتشر شده است. در یکی از اجلاس‌ها در رم، بحث عدالت را مطرح کردم. رئیس دانشگاهی وابسته به واتیکان می‌گفت ما عدالت را بر اساس جود تعریف می‌کنیم. گفتم شما حق خودتان را می‌توانید ببخشید، اما حق دیگری را نمی‌توانید ببخشید. جود امر خاص است و عدالت امر عام. این بحث مورد توجه حاضران قرار گرفت؛ زیرا انسان نسبت به ادای حق دیگران تکلیف دارد.
علاقه دیگری هم به سینما داشتم و کتاب «نگرش منظومه‌ای و دیالکتیکی به سینما» را منتشر کردم که در حال رسیدن به چاپ دوم است، شاید با تغییر عنوان.
من از کودکی به امام علی(ع) و امام حسین(ع) علاقه داشتم، اما علاقه‌ام از این جنس نبود که آنها را صرفاً مفروض بگیرم. من می‌خواستم امام علی(ع) را کشف کنم و امام حسین(ع) را کشف کنم. بعد از خواندن «اعترافات» سنت آگوستین و «شهر خدا»، به این فکر افتادم که نهج‌البلاغه را نیز با همان دقت بخوانم. در ابتدا می‌خواستم گزیده‌ای از نهج‌البلاغه با ترجمه آقای دشتی ارائه کنم و حس و حال خودم را نیز هنگام خواندن آن منتقل کنم. حاصل این کار «گزیده و حس و حالی از نهج‌البلاغه» شد که نشر نیستان آن را منتشر کرد و به چاپ دوم رسید. کتاب دیگری نیز با عنوان «عاشورا و رهایی» منتشر کردم که به چاپ دوم رسید.
من همیشه در عرصه مطبوعات و گفت‌وگو نیز فعال بوده‌ام. این دیدگاه را قبول ندارم که یک استاد دانشگاه نباید مصاحبه کند. همان بحثی که در آمریکا تحت عنوان جامعه‌شناسی مردم‌مدار مطرح شد، برای من قابل توجه است. معتقدم انسان چندژانری است و مخاطب او نیز چندژانری است؛ بنابراین قالب‌های مختلف نوشتن، از مصاحبه و یادداشت گرفته تا مقاله علمی ـ پژوهشی و کتاب، همه می‌توانند موضوعیت داشته باشند. این تنوع ژانر را من از قرآن و نهج‌البلاغه آموخته‌ام و از آن دفاع می‌کنم. مجموعه‌ای از مصاحبه‌های من تا سال ۱۳۹۲ در سه جلد با عنوان «ما قال و من قال» منتشر شد.
در کنار اینها، «روزنگاشت‌های تنهایی» را نیز از سال ۱۳۹۰ آغاز کردم. این روزنگاشت‌ها تا سال ۱۳۹۷ ادامه پیدا کرد و امروز جلد هفتم آن را به من رساندند. منتظر بودم این جلد چاپ شود و ان‌شاءالله اگر فرصت شد، برای آن رونمایی خواهیم داشت.
یک دوره نیز نماینده مجلس بودم و در کنار نطق‌های پیش از دستور، سه طرح را از ابتدا تا انتها دنبال کردم. یکی «طرح تسهیل ازدواج جوانان» بود که با هزینه زیادی از آن دفاع کردم و تصویب شد. دیگری «ساماندهی مد و لباس» بود که برای تصویب آن فشار زیادی وجود داشت، اما ایستادم و از آن دفاع کردم. در آن جلسه حتی مخالفان نیز مخالفت علنی نکردند. من سخنانم را با این شعر حافظ آغاز کردم:
کس نمی‌گوید که یاری داشت حق دوستی/ حق‌شناسان را چه حال افتاد، یاران را چه شد؟
طرح دیگری نیز درباره «انتشار و دسترسی آزاد به اطلاعات» بود که در دوره ریاست من بر کمیسیون فرهنگی دنبال شد و تلاش کردم آن را بومی کنم.
از شهریور ۱۴۰۰ نیز گرفتار یک مهمان ناخوانده شدیم. شکر خدا را می‌کنم. به هر حال مشغول مبارزه با این مهمان ناخوانده هستند و من واقعاً راضی‌ام به رضای خدا؛ هر اتفاقی که می‌خواهد بیفتد، بیفتد. حتی اخیراً که مشهد بودم، دلم نمی‌آمد برای شفا و سلامتی خودم دعا کنم؛ اما وقتی دعای ابوحمزه و جوشن کبیر را دیدم، گفتم آدم باید برای سلامتی خودش یک نیمچه دعایی هم بکند.
در پایان، می‌خواهم آخرین یادداشتی را که نوشته‌ام بخوانم و بعد رشته کلام را به سروران بدهم. نوشته‌ام: هفت سال پیش، ۸/۷/۱۳۹۰، روزنگاشت‌های هفت‌ساله خود را آغاز کردم و امروز، ۷/۹/۱۳۹۷، پایان این دوره هفت‌ساله است. هفت را عدد مقدس می‌دانند و خوشحالم که روزنگاشت‌هایم با این عدد مقدس عجین شد. این سال‌ها آنچه را به من الهام می‌شد، بی‌ریا و بی‌تکلف نوشتم؛ از لحظات سخت اندیشیدن تا بازی فوتبال با کودکان و سرگرم شدن با نوه‌هایم. از لحظات غم و تنهایی، از تجربه‌ها و خاطراتم در محیط‌های مختلف، از لحظات شادی با آدم‌های خاص و عادی و بی‌عنوان و از حوادث بد و تلخ روزگار نوشتم. از آدم‌های بامحبت و بزرگوار زندگی‌ام و از لحظات پاک و خالص نیایش‌هایم نوشتم. از خانواده و مهرورزی‌های بی‌دریغشان نوشتم. از زندگی نوشتم.
یک کلام، زندگی کردم و زندگی‌ام را شکار کردم. سعی کردم خودم موضوع خودم باشم؛ خودی تنها و با دیگران. سعی کردم خودم بازیگر باشم تا ناظر بازی دیگران. خودم ناظر بازیگری خودم شدم و خودم با خودم یگانه شدم. دلخوش از اینکه فقط ناظر بازی دیگران باشم نبودم؛ کما اینکه بسیاری از آثارم شرح بازی‌های دیگران بود و نقش بازی خودم پررنگ نبود. با درکی از دردها و شادی‌های مشترک انسان‌ها و با این نیت نوشتم که شاید شرح احوالاتم دردی را کاهش و نشاطی را افزون کند. شاید در این یادداشت‌های تقریباً ۲۵۵۰روزه چیزی برای آموختن وجود داشته باشد؛ از حالات و آنچه بر من و با من گذشته تا نقد و ارزیابی آثار مطالعه‌شده.