سید محمد مهدی شرفالدین
از ارسطو تا ملاصدرا، کمتر فیلسوفی را میتوان یافت که برای اثبات صدق و توجیه معرفتهای مختلف انسانی، به دنبال پایههای ثابت و استواری نگردد. عقل سلیم به این مسئله اذعان دارد که تمام باورهای موجه و صادق، توجیه خود را مدیون باورهایی هستند که به نحو بیواسطه و خودخواسته موجه هستند. این استدلال که ارسطو از آن با عنوان «پسرفت بیپایان» یاد میکند، تمام قضایای نظری را به مبانی بدیهی برگردانده که ویژگی اصلیشان مصونیت معرفتی از خطا، ابطال و شک است. البته در اینکه این مبانی معرفتی حاصل عقل بشر یا تضمینی الهی هستند، همواره اختلافاتی وجود داشته است.
از اواخر قرن بیستم به بعد، دو جریان لیبرال و چپ در غرب و شرق تلاش کردند تا از دو جهت فلسفی و تاریخی به مقابله با مبناگرایی پرداخته و راهها را برای نشر اندیشههای خود باز نمایند.
تلاش لیبرالها در مقابله با این رویکرد، ناظر به ترویج مولفه نسبیت در باورهای انسانی بود؛ آنها با اثبات اینکه تمام باورهای انسانی در موقعیتهای مختلف دستخوش تغییر قرار میگیرند، نتیجه گرفتند که نمیتوان به وجود مبانی ثابتی در دنیای اندیشهای ایمان داشت. اینان مدلهای بدیلی همچون انسجامگرایی را برای ساختمان معرفتی بشر پیشنهاد کردند که بر اساس آن، صرف هماهنگبودن معارف بشری با یکدیگر، منجر به صدق و توجیه آنان خواهد شد.
اما تلاش جریان چپ معطوف به ادعای اسطورهمحوری مدل مبناگرایی بود که نتیجهای جز رواج خشونت و رفتارهای غیرعقلانی در زیست بشری به همراه ندارد. آنها با استناد به فجایع تاریخی همچون ظهور گروهکهای تروریستی مثل داعش، با خلط بین مبناگرایی و بنیادگرایی، تمام تلاش خود را برای مقابله با رویکرد مبناگرایی موجود در نظریات علمی و فلسفی به کار بستند. شاید بتوان حلقه فرانکفورت را مهمترین مظهر این کنشگری دانست که به دنبال اصلاح و بهروزرسانی مدام پارادایمهای معرفتی است.
در مقابل این دو هجمه به مهمترین رویکرد فلسفی و دینی ما، اندیشمندان مسلمان تلاشهای زیادی را برای خنثیسازی ادعاهای این جریانات صورت دادند. آنها از طرفی با نسبیت فراگیر معرفتشناختی مقابله کرده و از سوی دیگر همگان را از افتادن در ورطه بنیادگرایی و سلفیگری برحذر میداشتند. شاید بتوان بهترین شاهد مثال برای این تلاش را تأکید بر مقوله اجتهاد پویا در فقه اسلامی و شیعی دانست.
جمع بین ثابت و متغیر در فضای فقهی ما، واکنشی محکم در برابر تلاش دو گروه پیشین است. اجتهاد در اصطلاح دینی یعنی سازگارکردن اصول ثابت با پدیدههای نوظهور؛ یعنی گرهگشایی از مشکلات نوظهور در پرتوی اصول ثابتی که همیشه هستند. اصولاً امروزه تشیع را با همین ثبات و پویایی میشناسند که از یکسو به قرآن، پیامبر (ص) و معارف علوی تمسک میکند و از سوی دیگر برای مسائل مستحدثه و جدید زیست انسانی، نسخههای مختلف ارائه داده و به اقتضای زمان و مکان، حتی از برخی مواضع پسینی خود کوتاه میآید.
«عماد افروغ» از جامعهشناسان مسلمان معاصر، یکی از مهمترین افرادی است که در این مسیر قدم برداشته و با فهم صحیح از وضعیت تهاجم دشمن، در مقابل هر دو گروه ایستادگی کرده است. افروغ در ابتدا با سویه فلسفی رئالیستی خود به سراغ نقد نسبیتگرایی رفت؛ او به شدت مخالف عدم ثبات در هرمنوتیک بوده و ساخت حقیقت توسط انسان را منکوب میکرد.
تعهد و پایبندی افروغ به مبانی و اصول ثابت و مرجعیتبخشیدن همزمان به عقل و متون دینی مثل قرآن و نهجالبلاغه، زبانزد خاص و عام بود. حتی آرمانگرایی بیش از حد وی نیز نشان از پافشاری او روی مبانی بدیهی و ثابت عقلی دارد که اجازه تجدیدنظر در باب آنها را از همگان سلب مینماید.
فارغ از این پافشاری روی مبانی، افروغ با علم به کجرویهای معرفتی انسان در طول تاریخ و با الهام از جسارت علوی در مقابله با انحرافات اجتماعی، هیچگاه قضاوت یکسانی در مورد زیرساختها و روساختهای معرفتی نداشته و با زبانی تند به انتقاد از روساختهای ناکارآمد میپرداخت. او با علم به آرمانهای مبنایی دینی، فاصله زیست موجود انسان ایرانی را با وضع مطلوب سنجیده و سعی میکرد تا بر اساس سلایق مختلف و ادراکات متعدد موجود در جامعه، نسخههای شفابخش ارائه دهد و فرصتهای جدید را پیش روی مخاطبین خود عیان سازد.
«مبناگرایی انتقادی» عماد افروغ در واقع قفلی بود بر زبان نسبیتطلبان؛ مُشتی بود بر دهان آنان که مبناگرایی را با سلفیگری آمیخته و مَشرَب هر دو را یکی دانستند؛ طعنهای بود به کسانی که تابوی انتقاد را باد کرده و محافظهکاری پیشه مینمودند؛ و امیدی بود برای دغدغهمندان اندیشه دینی و انقلابی که هیچگاه راه اصلاح را مسدود ندیده و از ظرفیتهای عقلانی و وحیانی خود غافل نشوند.
درست به همین دلیل است که بسیاری از آشنایان با مَشی این استاد برجسته، ایشان را ادامهدهنده راه مُصلحانی همچون شهید مطهری معرفی میکنند؛ مُصلحانی که با آرمانگرایی واقعبینانه و با تعصب روی مبانی دینی خود، با شجاعت و صراحت، کجرویها و کاستیها را تذکر داده و دلسوزی خود را به جای آبروی خویش، معطوف به آبروی اسلام و انقلاب میکنند.
این یادداشت در مجله دیدهبان اندیشه، سال چهارم، شماره دوم، پیاپی ۵۰، خرداد و تیر ۱۴۰۲ منتشر شده است.