نسبت میان آرمانها و اخلاق در گفتوگو با عماد افروغ
پیوستگی میان مفاهیم آرمان و اخلاق از جمله نکاتی است که نمیتوان آن را نادیده انگاشت. در این گفتوگو تلاش شده است ضمن پرداختن به ارتباط میان آرمان و اخلاق، توجه ویژهای به مفهوم اخلاق جمعی شود؛ مفهومی که کمتر مورد دقت و تحلیل قرار گرفته و گاه با اخلاق فردی یکسان انگاشته میشود. این گفتوگو با دکتر عماد افروغ، با محوریت این دو مفهوم، حاوی نکات مهمی درباره مبانی وجودی اخلاق، نسبت اخلاق با شرایط اجتماعی و تاریخی، نقش قدرت و حکمرانی در اخلاقیشدن جامعه و ضرورت توجه به عدالت اجتماعی است.
سؤال: آیا جامعه آرمانی ما همان جامعه اخلاقی است؟
بحثی که شما مطرح میکنید، بحث سادهای نیست؛ یعنی اگر نظریههای مختلف اخلاق، بهویژه نظریههای جدید اخلاق، را بررسی کنید، متوجه خواهید شد که پرسش سادهای طرح نکردهاید و پاسخ سادهای هم دریافت نخواهید کرد. در نظریههای جدید اخلاقی، صرفاً یک نگاه انتزاعی، غیر اجتماعی و غیرتاریخی به اخلاق وجود ندارد. ضمن اینکه این نظریهها بنمایهها و پایههای وجودی یا متافیزیکی برای اخلاق قائلاند، نسبتی هم با شرایط اجتماعی و تاریخی برقرار میکنند. همین مسئله تا حدی بحث را پیچیده میکند.
نکته دوم این است که بسیاری از نظریهپردازان معاصر اخلاق بر این باورند که ما آنقدر به وجوه وجودی اخلاق بیاعتنا بودهایم و آنقدر اخلاق را از زندگی خود دور کردهایم که اگر گاهی بحث اخلاق مطرح شود، بلافاصله ذهنمان به سوی امری آرمانی سوق پیدا میکند و امر آرمانی را نیز امری انتزاعی تفسیر و تعبیر میکنیم؛ در حالی که این امور کاملاً وجودی هستند. منتها ما از نگرش وجودی غافل شدهایم و اسیر پارهپارههای مختلفی، از جمله مدرنیته و پستمدرنیته، شدهایم. به همین دلیل، وقتی بحثی از یک حقیقت وجودی یا اخلاق به میان میآید، به آن برچسب آرمانی میزنیم؛ در حالی که اخلاق همینجاست و وجود دارد.
اخلاق امری نیست که برای آن قرارداد ببندیم و آن را وضع کنیم؛ اخلاق را باید کشف کرد. اخلاق ریشهها و بنمایههای وجودی دارد.
سؤال: این دیدگاه با بحثی که هیوم مطرح میکرد، در تقابل است. هیوم معتقد بود ارزشها یا اخلاق، که مبتنی بر باید و نباید هستند، از واقعیت جدا هستند. او ارزشها را از واقعیات تفکیک میکرد و بر این باور بود که نمیتوان ارزشها را از واقعیات استخراج یا استنباط کرد. در مقابل، نظریهپردازان جدید معتقدند که این دو بر یکدیگر تأثیر متقابل دارند و اصولاً نیازی به بحث درباره ارتباط یا عدم ارتباط آنها نیست؛ زیرا ارزشها خود وجودیاند. بنابراین، رابطه متصور میان واقعیت و ارزش، سالبه به انتفای موضوع میشود. چنین دیدگاهی با دوگانهانگاری گستردهای مقابله میکند که در قلمرو مورد بحث ما، به نادیدهگرفتن ریشهها و پایههای وجودی اخلاق میانجامد. با این توضیح، آیا جامعه آرمانی همان جامعه اخلاقی است؟ و اگر چنین است، آیا جامعه بالفعل ما نیز اخلاقی است؟
اگر برای اخلاق ریشهها و پایههای وجودی قائل باشیم، باید آرمانها را وجودی فرض کنیم، نه انتزاعی و خیالی. به این معنا که نباید آرمانها را در آسمان جستوجو کنیم، بلکه باید آنها را روی زمین بیابیم. منتها پرسش این است که کدام زمین؟ زمینی که سطحی بالفعل و قابل تقلیل به جهان مشاهدتی است یا زمینی که لایهمند و سرشار از غیب و غیاب است؟ هستی صرفاً آن چیزی نیست که میبینید، بلکه لایههای تودرتویی دارد و معطوف به تغییر است.
بنابراین، اگر برای اخلاق ریشهها و پایههای وجودی قائل باشیم، جامعه آرمانی همان جامعه اخلاقی است؛ البته با این تفسیر که آرمانها خیالی نیستند.
اما آیا جامعه بالفعل هم اخلاقی است؟ الزاماً خیر؛ زیرا ممکن است جوامع بالفعل از اخلاق وجودی فاصله گرفته باشند. این وضعیت تحت تأثیر دو عامل رخ میدهد: نخست، فلسفههای غلط و تکبعدی؛ و دوم، بیتوجهی به روابط تاریخی و سیاسی. در چنین شرایطی به کلیت توجه نمیشود؛ در حالی که کلیت، عنصر کلیدی تفکر دیالکتیکی است و در عوض، تمرکز صرف بر اجزا قرار میگیرد.
در این صورت، یا به یک جزء ذهنی گرایش پیدا میکنیم یا به یک سویه جغرافیایی، تاریخی و سیاسی توجه میکنیم؛ در حالی که باید این دو را با هم دید، زیرا ارتباط متقابل دارند. از آنجا که ما گرفتار تفکری یکسویه هستیم که گاه به استقلال اجزا مینگرد و گاه با تأکید بر وابستگی به عوامل بیرونی، ماهیت آنها را نادیده میگیرد، از رابطه در عین تفاوت و استقلال اجزا غافل میشویم و به تحلیلهای اشتباه میرسیم.
اگر این دیدگاه را بپذیریم که اخلاق امری وجودی و حقیقی است ــ که من نیز آن را میپذیرم ــ علیالقاعده جامعه آرمانی همان جامعه اخلاقی است. البته این ادعا به این معنا نیست که جوامع بالفعل نیز الزاماً اخلاقی هستند. به میزانی که این جوامع، هم در نظر و هم در عمل، به آرمانها و حقایق وجودی نزدیک شده باشند، میتوانیم آنها را آرمانی و اخلاقی بدانیم و به میزانی که از این حقایق فاصله گرفته باشند، میتوانیم بگوییم از آرمانها و اخلاقیات وجودی دور شدهاند.
سؤال: برای روشنترشدن بحث، بهتر است توصیفی از جامعه آرمانی به دست دهیم. به نظر من، عدالت، آزادی، رعایت حقوق جامعه، دوری از فساد، احترام به محیط زیست، کاهش فقر و ایجاد فرصتهای برابر برای رشد و تعالی انسان، از جمله ویژگیهای جامعه آرمانی هستند؛ جامعهای که در آن عقل و علم شکوفا میشوند. آیا شما نیز با چنین ویژگیهایی برای جامعه آرمانی موافق هستید؟
بله. وقتی از جامعه آرمانی یا جامعه اخلاقی سخن میگوییم، منظورمان آرمانهای وجودی است. اغلب ارزشهایی که شما ذکر کردید، قراردادی و اعتباری نیستند، بلکه ارزشهایی وجودیاند؛ یعنی با نیازهای واقعی بشر انطباق دارند. شما نمیتوانید از بشر سخن بگویید، بیآنکه برای او حیث وجودی و نیازهای واقعی قائل شوید. آزادی، عدالت، اخلاق و معنویت، جزو نیازهای واقعی بشر هستند. آنچه آرمان مینامیم، با وجود بشر مرتبط است.
منظور از وجود بشر، ذات بشر است و منظور از ذات بشر نیز ذاتی منبسط است که وجوه فردی، طبیعی، گروهی و اجتماعی را در بر میگیرد. برخی فیلسوفان، انسان را موجودی چهارسطحی میدانند: سطح رابطه انسان با طبیعت؛ سطح رابطه انسان با خود و خدای خود؛ سطح رابطه انسان با دیگری؛ و سطح رابطه انسان با روابط و ساختارهای اجتماعی. همه این سطوح میتوانند وجهی وجودی داشته باشند. اینها نیازهای بشر هستند، زیرا بشر صرفاً در ارتباط با خودش یا فقط با طبیعت نیست.
به همین دلیل، ما هم در برابر کسانی که اصالت را صرفاً به فرد میدهند میایستیم و هم در برابر کسانی که اصالت را صرفاً به جامعه میدهند.
به گروه دوم میگوییم شما به وجه فردی افراد توجه ندارید و به گروه اول میگوییم شما به وجه اجتماعی فرد توجه نمیکنید. به هر دو گروه نیز میگوییم که به طبیعت و فرهنگ بیتوجه هستید.
وقتی بر آزادی، به نام لیبرالیسم، یا بر حقوق اقتصادی و اجتماعی، به نام حقوق اجتماعی، تأکید میشود، این پرسش مطرح است که در این میان، جای حقوق اخلاقی و فرهنگی، مباحث استعلایی و رابطه انسان با خود و بهتبع آن، با خدای خود کجاست؟
بنابراین، مواردی که شما برشمردید، به شرط آنکه بهصورت جامع دیده شوند، ریشه وجودی دارند. در واقع، شما با این آرمانها انسان را تعریف میکنید. ما میگوییم آنقدر تفسیرها و تحلیلهای نادرستی از انسان و هستی ارائه کردهایم که این موارد را آرمانهایی فرادسترس تفسیر میکنیم.
برخی اندیشمندان معتقدند که انسانشناسی باید مبدأ تمایز مکاتب قرار گیرد. انسانشناسی نیز ریشه در هستیشناسی دارد. از نگاه من، هستیشناسی هم انسانشناسی، هم خداشناسی، هم کیهانشناسی و هم جامعهشناسی، یعنی شناخت جامعه بماهو جامعه، را در بر میگیرد.
بنابراین، من با شما همعقیدهام. ما به ارزشهایی که برشمردید آرمانی میگوییم، اما با این تفسیر که آرمان را امری خیالی و انتزاعی قلمداد نکنیم، بلکه آن را وجودی تفسیر کنیم.
نظریههایی وجود دارند که میگویند این آرمانها قراردادی، بیانی یا اظهاری و ناشناختگرا هستند؛ یعنی صرفاً ارزش کلامی دارند و قابل شناخت نیستند. ما این نگاه را رد میکنیم و معتقدیم که اخلاقیات مطلق، کلی، شناختاری، عملی و عینیاند.
در اینجا پرسشی مطرح میشود: آیا فقط انسانها واجد اخلاق هستند؟ آیا اخلاق، هدیه انسان به عالم است یا دیکته عالم به انسان؟ اگر اخلاق را وجودی تفسیر کنیم، قائل به این هستیم که اخلاق دیکته عالم به انسان است. اینطور نیست که فقط انسانها اخلاقی باشند و اخلاق امری غیروجودی باشد. چون اخلاق وجودی است، انسان نیز بهعنوان یک وجود خاص از اخلاق بهرهمند است. کل عالم وجود اخلاقی است.
قرآن میگوید: «خَلَقَ اللَّهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ بِالْحَقِّ»؛ یعنی خداوند آسمانها و زمین را بر پایه حق آفریده است. در حدیث نبوی نیز آمده است: «بالعدل قامت السماوات والأرض»؛ آسمانها و زمین به عدل برپا شدهاند. حق و عدل دو صفت وجودی و اخلاقیاند.
انسان نیز بهعنوان موجودی خاص از این دو صفت وجودی، یعنی حق و عدل، بهرهمند است و چون موجودی خاص است، در زندگی اجتماعی و فردی خود، اخلاقیات دیگری را نیز بهصورت حقیقی یا اعتباری ــ به معنای اعتبارهای ریشهدار در حقیقت ــ بنا مینهد.
البته انسان بیش از موجودات دیگر با اخلاقیات سروکار دارد. موجودات دیگر نیز بهرهای از اخلاق دارند، اما انسان واجد مراتب گستردهتری از اخلاق است. فقط باید توجه داشته باشیم که وقتی از آرمان سخن میگوییم، منظورمان جنبه انتزاعی و فرادسترس آن نیست؛ زیرا آرمان بسیار وجودی و زمینی است، هرچند این امر به تفسیر ما از وجود و زمین بستگی دارد.
سؤال: تعریف ما از انسان ممکن است تعریف ما از اخلاق را نیز متفاوت کند. تعریف اخلاق تا چه اندازه در رسیدن به آرمانها اثرگذار است و تا چه میزان مسیر رسیدن به آنها را تغییر میدهد؟
اگر اخلاق را در وضع منبسط خود، وجودی تعریف کنیم و آن را بهعنوان نیاز واقعی انسان تفسیر کنیم، در برابر القائاتی که بهعنوان نیاز به مردم عرضه میشوند، اما در واقع نیازها و خواستههای غیرواقعی هستند، واکنش نشان خواهیم داد.
هنگامی که از نیازهای واقعی انسان سخن میگوییم، حربهای در اختیار داریم که به کمک آن میتوانیم در برابر اغواها و القائات هژمونیک، یا به تعبیری ایدئولوژیک، حکمرانان بایستیم و بگوییم اینها نیازهای واقعی من و دیگران نیستند.
نیاز واقعی من آزادی، آزادگی و حریت است. نیاز واقعی من رهایی از هرگونه رابطه اربابرعیتی، از جمله رابطه اربابرعیتی ایدئولوژیک، است. نیاز واقعی من عدالت فردی و عدالت اجتماعی است.
اما اگر به امور آرمانی بهصورت قراردادی نگاه کنید، اسیر قراردادهای حاکم میشوید؛ قراردادهایی که در شکلگیری آنها نقشی نداشتهاید. شما به نام قراردادی که ممکن است صرفاً صورتی خیالی داشته باشد، باید به خواستههای بیشماری تن دهید که نیاز واقعی شما نیستند.
برای مثال، آیا اگر برده از وضعیت موجودش راضی باشد، این وضعیت درست است؟ ممکن است بگویید قرارداد را مبنای اخلاق قرار میدهیم و شاخص قرارداد را نیز رضایت در نظر گرفتهایم؛ بنابراین، وقتی برده از وضعیت موجودش راضی است، دیگر شما در این میان چهکارهاید؟
اما برده در وضعیت مبتنی بر رابطه و بیگانگی، برده است؛ چه راضی باشد و چه نباشد. بر اساس تعریفی که من ارائه کردم، رضایت برده زمانی واقعاً معنا پیدا میکند که با حریت و توجه به نیازهای واقعی او همراه باشد، نه با خواستههایی که با نیازهای واقعیاش مغایرت دارند. بنابراین، بردهای که از وضعیت موجودش راضی است، ولو اینکه این وضعیت با نیاز واقعی او مغایرت داشته باشد، بردهای ناآگاه است.
سؤال: این بحث چه دلالتی دارد؟
دلالتش این است که باید همواره قدرت را رصد کنیم و ببینیم آیا آنچه بهعنوان نیاز واقعی مطرح میشود، ریشه در ذات انسان دارد یا صرفاً محصول یک قرارداد، اغوا یا القاست. در این صورت، شما به دنبال نیاز و خواست واقعی خواهید بود.
خواست واقعی، وجودیتر، ذاتیتر و محکمتر است. با چنین رویکردی بهتر میتوان هم آگاهیبخشی کرد و هم روابط قدرت را به نقد کشید.
سؤال: مرجعی که باید این نیازها را بر مبنای رضایت تشخیص دهد، چیست؟
رضایت زمانی قابل قبول است که با خواسته واقعی منطبق باشد. اگر مبنای رضایت، منطبق بر نیازهای واقعی باشد، ما بهعنوان تحلیلگر میگوییم جامعه رضایتمند است. اما اگر چنین نباشد، میتوان موضع گرفت و گفت جامعه دچار خودآگاهی کاذب شده و در چارچوب ایدئولوژیهایی که از بالا اعمال میشوند، اسیر رابطه اربابرعیتی شده است.
نخبگان، روشنفکران و عالمان در این زمینه نقش دارند، اما معمولاً تأکید ویژهای بر روشنفکران میشود؛ زیرا روشنفکران باید در برابر شبکه اغوایی و القایی قدرت بایستند. این ایستادگی نیز باید مبتنی بر نوعی ذاتشناسی باشد.
هرچند ممکن است روشنفکری در طول تاریخ صورتهای دیگری به خود گرفته باشد، منظور ما روشنفکر بماهو روشنفکر است، نه آنچه در جریانهای تاریخی اتفاق افتاده است.
روشنفکر کسی است که میخواهد در برابر شبکههای القایی و اغوایی قدرت بایستد و مدافع نیازهای واقعی مردم باشد. چنین فردی ابتدا باید این نیازها را بشناسد. برای شناخت نیازها، در مرحله نخست باید انسان را شناخت و برای شناخت انسان، باید ذات او را شناخت. هنگامی که ذات انسان شناخته شد، حقوق او نیز شناخته میشود.
روشنفکر با تکیه بر شناخت حقوق انسان، وضعیت موجود را ارزیابی میکند تا مشخص شود آیا حقوق انسان تأمین شده است یا خیر. بنابراین، منظور من از روشنفکر کسانی هستند که حقوق شهروندی را میشناسند و آن را به آزادی فردی تقلیل نمیدهند.
روشنفکر اهرم زور و فشار در اختیار ندارد؛ کار او آگاهیبخشی است. از آنجا که انسانها در برخورداری از آزادی نیز حق دارند، مختارند به روشنگریهای روشنفکران توجه کنند یا نکنند. نمیتوان با زور آنها را به عمل واداشت، زیرا یکی از حقوق انسانها آزادی است. انسان آزادانه آگاه میشود.
اگر بخواهیم بهزور به مردم بگوییم که این خواسته درست است و این نیاز واقعی شماست و با چنین اقداماتی آنها را از شبکههای اغوایی نجات دهیم، آزادیشان را سلب کردهایم.
رادیکالترین تعریف قدرت این است که «الف» برخلاف منافع واقعی «ب» بر او اعمال قدرت کند. پس از آن، این پرسش مطرح میشود که اگر «الف» در جهت منافع واقعی «ب» اعمال قدرت کند، چه وضعیتی پیش میآید؟ پاسخ این است که چنین شکلی از اعمال قدرت نیز اشکال دارد؛ زیرا موجب سلب آزادی میشود و اعمال زور در این شرایط ناموجه است.
البته فقط آگاهی نیست که میتواند به عمل بینجامد؛ در انتخاب اشخاص، مصلحتسنجیها، ترسها و منفعتطلبیها نیز نقش دارند.
ممکن است برخی بگویند ما صرفاً در برابر این وضعیت میایستیم، اما مسئله اصلی، مبانی و چالشهای ما در بستر قدرت است. کار روشنفکر فقط روشنگری است و بیش از این نباید کاری کند. البته روشنفکری که به ابزار هژمونی قدرت تبدیل میشود و حقوق شهروندی را درک نمیکند، منظور من نیست.
سؤال: آرمانهایی که بیان شد، در کشورهای مختلف قابل سنجش هستند. از نظر شما، آن کشورها با چه اقداماتی به چنین جایگاهی رسیدهاند؟
بحثهایی که با شما مطرح کردم، از جمله مباحثی است که فیلسوفان غربی به آن پرداختهاند. آنها در واقع به رهایی از رابطه اربابرعیتی تعمیمیافته میاندیشند. همچنین به آزادی به معنای رهایی انسان و دستیابی به جامعهای سعادتمند توجه دارند.
این نگرش نشان میدهد که خود آنها نیز با مسائلی روبهرو هستند که چنین دغدغههایی را برایشان ایجاد کرده است. مفهوم هژمونی را ما وضع نکردهایم؛ نظریهپردازان غربی برای آسیبشناسی و نقد غرب آن را مطرح کردهاند.
برای نمونه، مفهوم هژمونی و تعریف رادیکال قدرت را میتوان در آثار آنتونیو گرامشی و استیون لوکس، از جمله کتاب «قدرت: نگرشی رادیکال»، در نقد جوامع غربی مشاهده کرد. نقدی که بر دموکراسی وارد میکنند، این است که دموکراسی در عمل ممکن است به دموکراسی انتخاباتیای منتهی شود که نشانههایی از حکومت الیگارشیک دارد.
کسانی که در چنین شرایطی انتخاب میشوند، هیچ تضمینی ندارند که بر اساس نیازهای واقعی موکلان خود تصمیم بگیرند. از سوی دیگر، نمیتوان برای هر تصمیمی به آرای عمومی رجوع کرد. بنابراین، در عمل، منتخبان بر اساس تشخیص خود تصمیم میگیرند؛ تشخیصی که این احتمال وجود دارد که منافع و مصالح شخصی آنان نیز در آن لحاظ شود.
در یکی از سفرهای پارلمانی به فنلاند، با حضور خانم دکتر امینزاده، با سیاستمداری گفتوگو میکردم که تصور میکنم رئیس کمیته حقوق بشر پارلمان فنلاند بود. بحث من این بود که چرا حق باید صرفاً فردی باشد و چرا حق جمهوریت اقتضا نمیکند که کشورهای مختلف در تدوین حقوق بشر و حقوق شهروندی مشارکت داشته باشند.
این پرسش مطرح است که این موضوع کجا مورد توجه قرار گرفته است؟ شرقیها در تصویب و تدوین حقوق شهروندی لیبرالی شما چه نقشی داشتهاند؟ با توجه به تأثیر شرایط تاریخی و جغرافیایی بر حقوق انسانی، شما شرایط تاریخی و جغرافیایی شرق را به دلیل برخورداری از قدرت برتر نادیده گرفتهاید.
آن سیاستمدار منصفانه پاسخ داد که کشورهای شرقی هیچ نقشی در این فرایند نداشتهاند. او همچنین پذیرفت که حقوق بشر موجود بازتابدهنده تفکری لیبرالیستی است و باید در آن تجدیدنظر شود.
مفهوم هژمونی که نظریهپردازان انتقادی غرب مطرح کردهاند، در واقعیت نیز قابل مشاهده است. وقتی الکسی دو توکویل به آمریکا میرود، از وجود دموکراسی در این کشور بسیار شگفتزده میشود. اما در جریان انتخابات اخیر آمریکا دیدیم که چه اتفاقاتی رخ داد. نظریهپردازان انتقادی در آمریکا، لایه زیرین و واقعی غرب را بهدرستی دیده و تحلیل کرده بودند؛ هرچند هژمونی غالب غرب و کشورهای مرتبط با آن مانع آشکارشدن این لایه میشد. سرانجام آن لایه زیرین به سطح آمد و مشخص شد که آن منتقدان به چه مسائلی توجه داشتهاند.
بااینحال، این بحثها به این معنا نیست که ما وضعیت بهتری داریم. منظورم این است که باید مراقب باشیم اسیر ارزیابیهای خیالی نشویم. همانطور که شما گفتید، باید در سنجش و نسبتسنجیها مشخص شود که وضعیت ما و آنها چگونه است.
اینکه بشر حقوقی را تصویب و تدوین کرده و به این نتیجه رسیده است که انسان نیز حقوقی دارد، یک گام به جلو محسوب میشود؛ اما مسئله اصلی، عملکردن به این حقوق است.
ما قانون اساسی بسیار خوبی داریم، اما مسئله، عمل به آن است. فصل سوم قانون اساسی که به حقوق ملت مربوط میشود، بسیار مترقی است؛ اما پرسش این است که تا چه اندازه اجرا میشود؟
این همان شکاف میان نظر و عمل است که مصیبتبار است. این شکاف، مسئله مستقلی است که میتوان درباره آن بسیار سخن گفت. دوگانهانگاری نیز یکی از معضلات بشری است.
ما اخیراً پروژه مفصلی با عنوان «رابطه نظر و عمل از حکمای باستان تا رئالیسم انتقادی» انجام دادیم. یکی از دردهای کشور ما که سالهاست بر آن تأکید دارم، درد بیعملی است؛ یعنی سخنان خوبی گفته میشود و اسناد خوبی تنظیم میشوند، اما دلالت عملی ندارند. البته ممکن است به یک معنا، خود اسناد نیز بهخوبی تنظیم نشده باشند که نمیتوانند دلالت عملی داشته باشند.
متأسفانه به دلیل سیاستزدگی، امنیتزدگی و اقتصادزدگی، مباحث نرم فرهنگ و اخلاق را به حاشیه راندهایم. به حاشیه رفتن اخلاق صرفاً به این معنا نیست که جامعه یا حکمرانان گرفتار سیاستزدگی، امنیتزدگی و اقتصادزدگی شدهاند، بلکه این وضعیت با نوعی بیاخلاقی نیز همراه است.
همراه با این وضعیت، اخلاق منفی، از جمله دروغگویی، بیتوجهی به فرهنگ و بیتوجهی به حقوق جامع شهروندی، گسترش پیدا میکند. با توجه به ارتباط دیالکتیکی و متقابلی که میان مردم و والیان وجود دارد، بیاخلاقیهای بالا به پایین به سوی مردم نشت پیدا میکند؛ بهویژه در جامعه ما که مردم از حکمرانان الگو میگیرند.
اگر حکمرانان دروغ بگویند، مردم نیز دروغ میگویند و اگر راست بگویند، مردم هم راست میگویند. عامه مردم تحت تأثیر حکمرانان قرار میگیرند. امام علی(ع) نیز میفرمایند وقتی سلطان تغییر میکند، زمانه هم تغییر میکند. ایشان این موضوع را توصیه نمیکنند، بلکه از یک واقعیت سخن میگویند.
این مسئله دردآور است. نخبه، علیالقاعده، تحت تأثیر بداخلاقیها قرار نمیگیرد و در هر شرایطی بر اساس زبان اخلاق و بایدها و نبایدهای خود عمل میکند؛ اما مردم نیرنگ میبینند و نیرنگ میزنند و تزویر میبینند و تزویر میکنند.
پیمایش سال ۱۳۹۵ نشان میدهد که مردم معتقدند جامعه ما اخلاقی نیست. ریشه این بداخلاقیها به بداخلاقی حکمرانان بازمیگردد.
سؤال: آیا شکلگیری فرایند اخلاقیشدن جامعه را از بالا به پایین میدانید؟
خیر؛ من چنین تمایزی قائل نیستم. اگر جامعه میخواهد اخلاقی باشد، مردم و حکمرانان باید اخلاقی شوند. اما اگر واقعاً میخواهیم جامعه اخلاقی شود، باید توجه خود را به شرایط و عوامل اجتماعی یا علّی معطوف کنیم و کاری نکنیم که انسانها از زبان دلیل و بایدها و نبایدهای خود فاصله بگیرند.
من میپرسم چه کسانی بر شرایط اجتماعی و فرهنگی علّی مردم تأثیر میگذارند و این شرایط اجتماعی و فرهنگی علّی چگونه بر زبان دلیل مردم اثر میگذارد.
ما دو زبان داریم: یکی زبان دلیل، یعنی زبان بایدها و نبایدها، و دیگری زبان علیت، یعنی زبان تأثیر و تأثرات. انسانهای خاص، تحت هر شرایطی، با همان زبان باید و نبایدهای خود عمل میکنند؛ اما انسانهای معمولی تحت تأثیر روابط متقابل علّی نیز قرار دارند.
برای مثال، گفته میشود که تحت هر شرایطی نباید دزدی کرد. این حرف درست است، اما زبان تأثیرگذار و واقعی بر اعمال مردم چه تأثیری میگذارد و در عمل چه اتفاقی رخ میدهد؟
اگر سیاستهای اقتصادی، مردم را به فقر بکشانند، آیا باز هم توقع دارید عامه مردم صرفاً تحت تأثیر زبان باید و نبایدهای خود، حتی به قیمت مردن از گرسنگی، عمل کنند؟ فرد چگونه باید پاسخگوی نیازهای زن و فرزندانی باشد که تحت سرپرستی او هستند؟
آیا حکم کرامت انسانی و سرقت در شرایط عادی و غیرعادی، برای اقشار برخوردار و برای کسانی که با گرسنگی دستوپنجه نرم میکنند، یکسان است؟ ما اصلاً به شرایط علّی توجه نمیکنیم و صرفاً باید و نباید میگوییم. در حالی که باید به زبان علیت و تأثیر و تأثرات نیز توجه داشته باشیم.
سؤال: اگر فردی در چنین شرایطی دزدی کند، آیا مرتکب عملی غیراخلاقی شده است؟
از منظر زبان دلیل، بله؛ اما از منظر زبان علت، خیر. اشکال ما این است که میان زبان دلیل و زبان علت، رابطهای دیالکتیکی برقرار نمیکنیم و صرفاً میخواهیم رفتارهای مردم را با زبان دلیل ارزیابی کنیم.
در نظریه، افراد تحت هر شرایطی نباید دست به سرقت بزنند؛ اما در عمل، وقتی فرد از گرسنگی در حال مرگ است، به دلیل همان ارزشهایی که شما به آنها اشاره کردید، مانند عدالت، و در نتیجه تبعیضهای ناروا، بیعدالتی و توزیع نادرست مواهب اجتماعی و اقتصادی، با فقر دستوپنجه نرم میکند. در این وضعیت، واقعیت چه اقتضایی دارد و چه حکمی صادر میکند؟
این بحث بسیار مهم است. اگر توقع دارید مردم تحت تأثیر زبان دلیل شما قرار گیرند، باید به زبان علیت نیز توجه داشته باشید؛ وگرنه یکطرفه توقع دارید که اثر بگذارید، اما اثر نپذیرید. در چنین شرایطی، فرد نیز به نسخههای مبتنی بر باید و نباید شما بیتوجه میشود.
بنابراین، نباید انتزاعی فکر کنیم. همانطور که گفتم، اخلاق با شرایط اجتماعی مرتبط است و این ارتباط در شرایط واقعی اجتماعی، اقتصادی و سیاسی ما خود را نشان میدهد. دولتمردان نیز به دلیل اقتصاد نفتی و تمرکزگرایی، در شکلگیری این شرایط نقش بسیار کلیدی دارند. این وضعیت خواهناخواه بر بایدها و نبایدها اثر میگذارد.
ما نمیتوانیم اخلاق را صرفاً در وجه وجودی آن، ولو غیرانتزاعی، تحلیل کنیم و در عین حال از مردم توقع داشته باشیم اخلاقی باشند. بله، هم مردم و هم حکمرانان باید اخلاقی باشند، اما باید به زمینهها و شرایط مؤثر بر اخلاق نیز توجه کنیم.
واقعیت این است که مردم در چارچوب اخلاقیبودن یا اخلاقینبودن حکمرانان عمل میکنند. این یک واقعیت است، هرچند مطلوب نیست. چون واقعیت دارد، باید به آن توجه کرد. اگر حکمرانان اخلاقی باشند، جامعه نیز از این وضعیت تأثیر میپذیرد.
حکمرانان ممکن است در سخن مردم را به دروغگویی توصیه نکنند، اما سیاستهایشان خود مصداق دروغ باشد؛ یعنی عمل مهم است. حکمرانان بهطور دائم از فضائل، ارزشها، آزادی، اخلاق، معنویت و عدالت سخن میگویند، اما سیاستهایشان خلاف این مفاهیم را نشان میدهد. منظور ما از رابطه نظر و عمل، همین رابطهای است که در عمل تحقق پیدا میکند.
سؤال: آیا شما اخلاق را کاملاً نسبی و متناسب با شرایط انسان میدانید؟
خیر.
سؤال: اما سخنان شما در گرو همین امر بود.
من بههیچوجه اخلاق را نسبی نمیدانم. یک زمان بحث نظر است و زمانی دیگر بحث عمل؛ یک زمان در مقام باید و نباید هستیم و زمانی دیگر در مقام تحقق.
یکی از پنج ویژگیای که برای اخلاق برشمردم، مطلقبودن آن است. من میگویم اخلاق در زبان باید و نباید مطلق است، زیرا ریشه در وجود دارد. وجود امری اعتباری نیست، بلکه حقیقی و البته منبسط است.
انسان دارای وجوه طبیعی، نباتی، حیوانی و انسانی است. وجه انسانی او در اجتماع قرار دارد و با خود، دیگری، روابط و ساختارها ارتباط برقرار میکند. همه اینها زبانهای وجودی هستند؛ اما اکنون بحث زبان علت و عوامل اجتماعی را مطرح میکنیم.
حال بر اساس تعریفی که از انسان ارائه کردیم و ویژگیهایی که برای اخلاق برشمردیم، این پرسش مطرح میشود که آیا انسان تحت هر شرایط تاریخی، سیاسی و اجتماعی همچنان اخلاقی باقی میماند؟ پاسخ منفی است.
در مقام فلسفه اخلاق، شخصاً در برابر فیلسوفان اخلاق نسبیگرا و ناشناختگرا موضع دارم. اخلاقی که به آن اشاره کردم، چندان آسمانی نیست، اما وجه زمینی آن نیز بهطور کامل بالفعل نیست. منظور از زمین بالفعل، جامعه واقعی است که تحت تأثیر سیاستها و رفتارها قرار دارد.
اگر در عمل به ارزشها و آرمانهای وجودی توجه نشود و برخلاف آنها عمل شود، آیا میتوان توقع داشت که این وضعیت بر مردم اثر نگذارد؟
سؤال: برای مثال، آیا کسی که تحت چنین شرایطی دزدی کرده است، در عمل کار غیراخلاقی انجام داده است؟
اگر صرفاً با زبان دلیل درباره آن بحث کنیم، پاسخ مثبت است و میگوییم فرد کار غیراخلاقی انجام داده است. اما در ابتدای بحث گفتم که فیلسوفان و نظریهپردازان جدید اخلاق صرفاً به زبان دلیل توجه ندارند. آنها در برابر نسبیگرایان و دیگر دیدگاههای مشابه میایستند و میگویند اخلاق وجودی است، اما در عین حال، با تاریخ و جغرافیا نیز ارتباط دارد.
اجازه دهید بهعنوان یک جامعهشناس، با قاطعیت عرض کنم که بسیاری از آسیبهای اجتماعی رخداده، ناشی از بیتوجهی عملی به همین ارزشهای وجودی و مطلق بوده است.
وقتی از تأثیر و تأثر سخن میگوییم، نباید ذهن شما صرفاً به سوی تأثیر و تأثر متعالی برود. این تأثیر و تأثر میتواند ناشی از زور، تهدید، اغوا، اقناع و نفوذ باشد. انسانها بر یکدیگر اثر میگذارند.
وقتی حکمران قدرت دارد، سیاست و اقتصاد نفتی در اختیار اوست و کشور نیز بهصورت متمرکز اداره میشود، خواهناخواه بر جامعه اثر میگذارد. در چنین شرایطی، ممکن است مستقیماً مرتکب رفتار غیراخلاقی شود یا بهصورت غیرمستقیم زمینه رفتارهای غیراخلاقی را فراهم کند.
برای مثال، وقتی مردم با چنین تورمی مواجه میشوند و به خرید ارز و طلا، احتکار و شکل افراطی بورسبازی روی میآورند، آیا این رفتار اخلاقی است یا غیراخلاقی؟ علیالقاعده این رفتار غیراخلاقی است، زیرا نشانه طمعورزی است؛ اما باید پرسید ریشه این طمعورزی کجاست؟
با نگرش صرفاً فردگرایانه به انسان، هیچگاه نمیتوانید بگویید انسانی که قانع نیست، انسانی غیراخلاقی است. اما نباید اخلاقیات را صرفاً در وجه فردی ببینید، زیرا انسان دارای چهار سطح است. اتفاقاً یکی از معضلات ما بیتوجهی به اخلاقیات اجتماعی است. ما اخلاق اجتماعی را نمیبینیم.
اتفاقاتی که امروز در جامعه شاهد هستیم و تلاش حرصآلود افراد برای افزایش دارایی خود، اصلاً وضعیت خوب و اخلاقیای نیست.
سؤال: آیا منظور شما از اخلاق اجتماعی، توجه به منافع جمعی است؟
منظورم هم ارزشهای جمعی است و هم ارزشهای وجودی. اخلاق اجتماعی یعنی نوع مواجهه با دیگری بهگونهای که به نوعدوستی بینجامد.
حکمرانان، با وجود دنبالکردن سیاستهای اقتصادی ناموجه، از انسانها انتظار نوعدوستی دارند؛ اما در چنین وضعیتی، همه به دنبال منافع شخصی خود میروند. آیا بیتوجهی به نوعدوستی، با توجه به اینکه آن را بالاترین فعل اخلاقی میدانیم، عملی غیراخلاقی نیست؟
وقتی شرایطی فراهم میکنید که همه بهصورت خودخواهانه به دنبال منافع شخصی خود باشند و دیگر نوعدوستی دیده نشود، آیا این وضعیت اخلاقی است؟
شما توجه نکردهاید که اخلاق، بُعدی ارتباطی دارد که بر مردم اثر میگذارد. اینها همان مردمی هستند که در انقلاب و دوران دفاع مقدس آنگونه نقشآفرینی کردند، اما به دلیل سیاستها و رفتارهای اقتصادی غلط، همگی طماع میشوند.
چنین جامعهای زندگی سختی دارد. قناعت از میان میرود و همه به دنبال افزایش ثروت خود هستند. زمانی بازار بورس مطرح میشود و برای تبلیغ آن، دوربینها را به روستایی میبرند که همه ساکنانش در بورس سرمایهگذاری کردهاند. این یعنی زندگیای که میتوانست راحتتر و شیرینتر باشد، به وضعیتی تبدیل میشود که افراد مدام به دنبال اطلاع از اخبار بورس و قیمت دلار هستند.
چرا چنین وضعیتی به وجود میآید؟ ممکن است بگویید این انسان غیراخلاقی شده است. من هم میگویم بله، اما باید پرسید چه عواملی باعث شدهاند انسان به این ورطه کشیده شود.
عوامل بیرونی و برونشخصی میتوانند متنوع باشند و بخشی از آنها به حکمرانان مربوط میشود. حکمرانان ما این انسانها را به افرادی طماع و اقتصادزده تبدیل میکنند.
اگر انسانهای نخبه و اخلاقی را در نظر بگیرید، میبینید که آنها تحت هر شرایطی زیر بار این مسائل نمیروند. این انسان، دلیلمحور است؛ اما واقعیت اجتماعی چه میگوید؟
میخواهم ذهن شما را به این سمت ببرم که در تفسیر اخلاق، تا اندازهای به واقعیات جامعهشناختی جوامع نیز توجه کنید؛ یعنی به زبان علیت و تأثیر و تأثر هم توجه داشته باشید و صرفاً بر مباحث هنجاری وجودی متمرکز نشوید.
مباحث هنجاری وجودی تحت تأثیر شرایط بیرونی قرار میگیرند. بنابراین، اگر میخواهید جامعه اخلاقی باشد، باید هم در نشر اخلاقیات بماهو اخلاقیات بکوشید و هم به زمینههای مستعد اخلاقیشدن جامعه توجه کنید.
وقتی چنین توجهی وجود نداشته باشد، برخوردی صرفاً انتزاعی صورت میگیرد و نتیجه همان چیزی میشود که امروز میبینیم. دستگاههای حکومتی بهسرعت سند منتشر میکنند، بدون اینکه در تدوین این اسناد یا در دلالتهای آنها به زندگی عملی مردم توجه شده باشد.
سؤال: چه اقدامی باید انجام داد تا جامعه امروز ما اخلاقیتر شود؟
گام اول این است که با زبان اخلاق و دلیل با مردم صحبت کنیم و بگوییم حتی اگر همه دزد شدند، دلیلی ندارد که شما هم دزد شوید.
انسان دلیلمحور تلاش میکند علت را به استخدام خود درآورد. اینکه میگویند دلیل، علت است، درباره انسانهایی صدق میکند که به نوعی خودباوری، خلاقیت و عمل دگرگونساز رسیدهاند و تحت هر شرایطی زیر بار رفتار غیراخلاقی نمیروند.
ضمن اینکه باید توجه داشته باشیم اخلاق را صرفاً بهصورت فردی نبینیم، بلکه به وجود چهارسطحی انسان توجه کنیم.
گام دوم آن است که حکمرانان در سیاستها و رفتارهایی که بر مردم اثر میگذارند، تجدیدنظر کنند. آنها باید ظرفیتهای قانون اساسی در زمینه آزادی و عدالت اجتماعی را مورد توجه قرار دهند و در مسیر معنویکردن و اخلاقیکردن جامعه گام بردارند.
حکمرانان باید هم زمینههای اقتصادی و اجتماعی را فراهم کنند و هم خودشان از ارتکاب اعمال غیراخلاقی مبرا باشند؛ یعنی دروغ نگویند، با مردم صادقانه برخورد کنند، اعتماد مردم را به دست آورند و مطابق با نیازهای واقعی مردم عمل کنند.
من به دلیل و علت رفتار حکمرانان توجه کردم؛ زیرا آنها به دلیل جایگاهی که در کشور دارند، نقش مهمی ایفا میکنند. آنها باید در زبان دلیل، همواره اخلاقی باشند و با توجه به زبان علت، سیاستها و رفتارهایی را در پیش بگیرند که بر زندگی مردم اثر میگذارند و آنها را به سوی اخلاقیشدن سوق میدهند.
برخی میگویند عدالت بر اخلاق مقدم است و برخی دیگر اخلاق را مقدم بر عدالت میدانند. در جایی که پای سیاستگذاری و تأثیر و تأثرات خاص در میان است، عدالت مقدمه اخلاق است. جامعه را عادلانه کنید تا بستر اخلاقیشدن فراهم شود.
اما اگر بگوییم ابتدا باید جامعه را اخلاقی کنیم و سپس عدالت اجتماعی را مستقر سازیم، به این معناست که به شرایط اجتماعی و فرهنگی علّی و تأثیر و تأثرات توجه نکردهایم. در این صورت، توصیههایی فردی ارائه میکنیم، در حالی که میخواهیم نتیجهای اجتماعی به دست آوریم. برای بهدستآوردن میوه اجتماعی، به بستر اجتماعی نیاز داریم.
این گفتگو در ضمیمه اندیشه و علوم انسانی روزنامه اصفهان زیبا، شماره ششم، خرداد 1400 منتشر شد.